رمانانه اسطرلاب عشق | م.صالحی کاربر انجمن رمانانه

  • نویسنده موضوع م.صالحی
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 199
  • پاسخ‌ها 249
تایپ رمانانه

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
کد رمان: ۷۶
ناظر: @solale

نام رمان: اسطرلاب عشق
نویسنده: م.صالحی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: مردی که برای تسکین سرخوردگی‌ها به دنبال آروزهایش رفته است. خانواده‌اش را رها کرده و با زنی دیگر زندگیش را ساخته است، اما ناکام و شکست‌خورده گرفتار می‌شود. پسر بزرگش داوود به یاریش می‌آید. و او نیز درگیر می‌شود در مشکلاتی که پدر خمیرمایه‌ی آن‌ها را زده است، در این بین عشقی ممنوعه شکل می‌گیرد و بیش از پیش داوود قصه را به چالش می‌کشاند. داوود که مبارزه و صبر را یاد گرفته است؛ می‌خواهد با حلاجی مشکلات از میان تار و پود آن آرامش و عشق را به دست بیاورد.



 
آخرین ویرایش:

Bellona16

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
506
پسندها
2,259
دست‌آوردها
93
مدال‌ها
2

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض خوش آمدگویی به نویسندگان و کاربران خوش آثار انجمن رمانانه.
قبل از آنکه تاپیک ابتدایی رمانتان را ایجاد کنید، لطفا ایرادات و سوالاتتان را در این تاپیک ذکر کنید:
|پاسخ‌گویی به سوالات رمان نویسی|


برای رفع اشکالات رمان از نظر ناقد و نویسنده، پس از گذشت ۳۵ پارت از رمانتان، لینک رمان را در این تاپیک قرار دهید:
|تاپیک درخواست نقد|

پس از گذشت بیست پارت از رمانتان، شما مجاز هستید تا در این تاپیک درخواست تگ رمان کنید:

|درخواست تگ رمان|

رمان شما می‌تواند پس از داشتن ۱۵ پارت، دارای جلد باشد، برای درخواست جلد به این تاپیک مراجعه فرمایید:
|درخواست جلد|

جلد رمان شما در دفترکار طراح‌ها قرار داده می‌شود.

پس از اتمام رمان خوش خلقتان، لینک را در این تاپیک قرار دهید:
|اعلام پایان رمان|

در این تاپیک شما می‌توانید بدون هیچ محدودیتی درخواست بنر تبلیغاتی داستان، رمان، شعر، دلنوشته‌تان را دهید:

|درخواست بنر تبلیغاتی|
|دریافت بنر تبلیغاتی|

رمان شما اگر به مدت یک ماه آپ نشود به متروکه منتقل خواهد شد.

با تشکر از همکاری شما
مدیریت انجمن رمانانه
 

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
به نام خدا
مقدمه
گاه مشکلات معمولی زندگی می‌تواند چنان دردسرساز باشد که زندگی یک عده را تحت شعاع قرار دهد، این برخورد ما با این مشکلات است که سرنوشت ما را تعیین می‌کند فقط باید بدانیم چه زمان برای زندگی بجنگیم و چه زمان صبر پیشه کنیم.

فصل اول
از وقتی تلفن زنگ زده بود، سه دختر و نوه‌هایش دورش نشسته بودند و چشم به دهان او دوخته بودند، زن هر کلمه‌ای که می‌گفت و می‌شنید ناراحتی بر چهره‌اش می‌نشست، وقتی گوشی را گذاشت اشک چشمانش را خیس کرده بود، معصومه دختربزرگش بلافاصله گفت:
- چی شده مامان؟ کی بود زنگ زده بود؟
نگاهش روی تک‌تک دخترهایش چرخید و بغضش شکسته شد، محبوبه دختر دومش که مقابلش نشسته بود دستان مادرش را گرفت و گفت:
- جون به لبمون کردی مامان، خب بگو چی شده؟
زن سری تکان داد و با گریه و آهی که کشید گفت:
- نمی‌دونم چیکار کردم که حقم شد همچین مردی؟
منصوره دختر کوچک‌‌تر خانواده بازوی مادرش را گرفت و او را تکانی داد و گفت:
- حرف بزن قربونت برم، داری دقمون میدی خب. بابا طوریش شده؟
زن اشک‌هایش را گرفت و نفسی تازه کرد و گفت:
- اصلاً حقشه. به ما چه مربوط، خوشی‌هاش واسه هرکی بوده تا حالا، بدبختی‌هاش هم واسه اون باشه.
معصومه: مامان مردیم، یه کلام بگو چی شده؟
زن در حالی که از جا بر می‌خاست و می‌رفت گفت:
- چی می‌خواستید بشه، باباتون افتاده زندان.
هر سه دخترها با هم گفتن:
- زندان!
معصومه اشکش جاری شد و به دنبال مادرش به راه افتاد و گفت:
- برای چی؟ به چه جرمی؟ کی بود زنگ زده بود؟
محبوبه آرام به پسرک دوازده ساله‌اش گفت:
- برو دایی داوودت رو خبر کن بیاد.
پسرک سری تکان داد و به سمت خروجی دوید، پروین مادر بچه‌ها پشت دار قالی نشست و مشغول بافتن شد، منصوره در کنارش نشست و گفت:
- کی بود زنگ زده بود؟
پروین: کی می‌خواستید باشه؟ زن باباتون بود، جمیله خانم تهرونی. الهی جز جگر بزنه زنیکه‌ی... استغفرالله، خدا ازت نگذره، شوهرم ازم گرفت حالا که بدبختش کرده و انداختش زندان، زنگ زده میگه شوهرت افتاده زندان، کارش گیره بیا یه کاری واسش بکن، حالا که گرفتار شده، شده شوهر من، اون‌موقع که جیبش پر پول بود شوهر اون بود.
محبوبه که در طرف دیگرش نشسته بود گفت:
- به چه جرمی زندان افتاده؟
- نمی‌دونم، نپرسیدم فقط گفت کارش گیره. بدجور هم گیره. میگه داوود و بفرستم بره واسه باباش سند گرو بذاره، خیال کرده زنیکه‌ی عوضی‌.
معصومه که در طرف دیگر قالی نشسته بود به تارهای قالی چنگ زد و گفت:
- ولی باید بریم، اگر بابا توی دردسر افتاده باید کمکش کنیم.
پروین با کاردی که دستش بود روی دست معصومه زد و گفت:
- الحق که دختر اون مرد هستید، همتون بی‌چشم و روید.
معصومه که دستش زخم شده بود با چشمانی خیس به زخم دستش نگاه می‌کرد، دختر احساساتی بود و با هر اتفاقی اشکش روان بود، محبوبه با حرص از جا برخاست و گفت:
- این‌طوری که نمیشه، الان زنگ می‌زنم ببینم برای چی افتاده زندان؟
و داشت به سمت تلفن می‌‌رفت که پروین پشت سرش دوید و بازویش را گرفت و کارد قالی بافیش را به سمت چشمان محبوبه گرفت و گفت:
- اون چمشم‌هات رو از کاسه در میارم اگر بهش زنگ بزنی.
محبوبه با انگشت نوک کارد را عقب برد و گفت:
- ولی این‌طوری که نمیشه مامان، اون مرد هر طوری که هست پدرمونه، قبول دارم بی‌معرفت و بی‌مهر بوده ولی بازم بابامونه، دو ماه دیگه عروسی منصوره‌ست، اگر بابا نباشه مردم کلی حرف در میارن.
- حرف در بیارن، نه اینکه تا الان پشت سر این خانواده حرف نبوده.
معصومه خودش را به مادر و محبوبه که وسط اتاق ایستاده بودند رساند و گفت:
- مامان تو رو خدا بذارید زنگ بزنه، بیشتر از این باید از خانواده‌ی شوهرم حرف بشنوم.
پروین به جانب معصومه چرخید و گفت:
- مرده‌شور من ببرن با این دختر بزرگ کردنم، وقتی یکی میگن دوتا بذار روش بهشون بگو، همچین خانواده‌ی شوهرت طیب و طاهر نیستن که زبون درازی هم می‌کنن و به تو زخم زبون می‌زنن با اون پسر کوتوله‌ی خپلشون که انداختن به ما.
منصوره با این حرف زد زیر خنده، معصومه همین‌طور که بهش چشم غره می‌رفت خطاب به مادرش گفت:
- مامان اینطوری نگو، سهراب فقط یه کم چاقِ.
این دفعه محبوبه هم به همراه منصوره خندید، پروین به هر سه نفرشان چشم غره رفت و خواست به سمت در خروجی برود که دختر شش ساله‌ی محبوبه مبینا را ندید که جلوی پایش ایستاده بود، به او برخورد و چند بار تلو تلو خورد تا توانست تعادل خودش را حفظ کند و با حرص و عصبانیت گفت:
- محبوبه جمع کن این بچت و که همش توی دست و پاست.
و در را باز کرد که به حیاط برود اما باز مکثی کرد و به سمت دخترهایش چرخید و گفت:
- خوب گوش کنید ببینید چی میگم اگر از این موضوعات یکیتون به داوود حرفی بزنه من می‌دونم و اون، فهمیدید چی گفتم؟ فقط بفهمم یکیتون به داوود حرفی زده شیرم رو حلالش نمی‌کنم.
دختر چهارده ساله‌ی معصومه، باران آرام گفت:
- به من که شیر نداده.
پروین اما شنید و گفت:
- تو آتیش‌پاره هم اگر حرف بزنی من می‌دونم و تو. زبون دراز، عینهو اون بابای... استغفرالله.
محبوبه: ولی مامان‌جون بالاخره که می‌فهمه.
پروین نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
- این آتیش به جون گرفته کجاست؟
- کی؟
- پسر این خانم .
و به محبوبه اشاره کرد، همه دور و بر و داخل اتاق‌ها را نگاه کردند، پروین با تهدید به محبوبه گفت:
- زبون اون بچت رو می‌برم به خاطر این خبرچینی کردنش. کی فرستادیش که من نفهمیدم؟
این را گفت و عصبانی از اتاق بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: solale

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
امیر علی پسر دوازده ساله‌ی محبوبه همین‌طور که در میان زمین کشاورزی بزرگ به سمت تراکتوری که در حال شخم زدن زمین بود می‌دوید بلند داد میزد:
- دایی داوود، دایی داوود.
تراکتور متوقف شد و جوانی که پشت فرمان تراکتور نشسته بود نگاهش به جانب امیر علی چرخید که به سمت او می‌آمد، پیراهن آبی مردانه‌ و یک شلوار مشکی به تن داشت، چکمه پوشیده بود، یک کلاه دوردار مشکی هم روی سرش و یک شاخه‌ی کوچک از درخت روی لب گذاشته بود، تیپ و قیافه‌اش بیشتر شبیه بازیگران فیلم‌های وسترن بود، امیرعلی به کنار تراکتور که رسید سرش را بالا گرفت و گفت:
- دایی مامانم گفت سریع بیای خونه.
داوود سیخک را از روی لبش برداشت و گفت:
- باز چی شده؟ دوباره اون منصوره‌ی خیر ندیده چی بهشون گفته؟
امیر علی آب دهانش را فرو داد و گفت:
- نه، خاله منصوره هیچی نگفته، یه نفر زنگ زد به مامان پروین یه چیزی گفت، مامان پروین داشت گریه می‌کرد.
اخمی مهمان پیشانی‌اش شد و کنجکاوانه پرسید:
-کی زنگ زده بود؟
امیرعلی شانه‌ی بالا انداخت و گفت:
- نمی‌دونم، ولی فکر کنم آقاجون حشمت افتاده زندان.
تا این را گفت داوود از روی تراکتور پایین پرید و گفت:
- چی؟
امیر علی یک قدم عقب‌تر رفت و گفت:
- بابا حشمت افتاده زندان.
داوود مستاصل به تراکتور تکیه زد و گفت:
- همین رو کم داشتیم، خب بگو ببینم توی راه می‌اومدی این موضوع رو به غیر من دیگه به کی گفتی؟
امیرعلی سری تکان داد و گفت:
- به هیچکی.
- آفرین پسر خوب، به هیچ‌کسی هم نمیگی حتی به بابات، فهمیدی چی گفتم؟
امیرعلی با لبخند پرشیطنتی گفت:
- اگر نگم واسم توپ فوتبال می‌خری؟
داوود پس گردنی به او زد و گفت:
- ببینم تو از من حق‌السکوت می‌خوای عنغوزه.
- نه، شما بهش بگید هدیه.
- زیر دست اون بابا معلومه بهتر از این تربیت نمیشی، راه بیوفت بریم ببینم.
تراکتور را همانجا رها کرد و به کنار زمین رفتند، یک جیپ آنجا پارک بود که هردو سوار شدند و راه روستا را در پیش گرفتند، در مسیر رفتن مقابل مغازه‌ی بقالی سیدکریم ایستاد و خطاب به امیرعلی گفت:
- برو به حساب من یه توپ بخر.
امیرعلی آخ‌جونی گفت و سریع از ماشین پیاده شد، سیدکریم بعد از این‌که خواسته‌ی امیرعلی را شنید با صدای بلند از داوود که جلوی مغازه‌اش ایستاده بود پرسید:
- بهش توپ بدم؟
داوود سری تکان داد و گفت:
- بذار به حسابم.
سیدکریم با لبخند سری تکان داد و یک توپ فوتبال که درون تورش بالای سرش آویزان بود پایین آورد و به امیر علی داد، امیرعلی زود برگشت و درون ماشین نشست.
- امیرعلی فقط بشنوم این موضوع رو کسی دیگه‌ای فهمیده حسابت رو می‌رسم ها.
- من که به کسی نمیگم ولی شاید باران و مبینا بگن.
- باران و مبینا دختر هستن زبونشون قرص هیچ حرفی نمی‌زنن، به زبون تو که اعتباری نیست.
- خیالت راحت دایی با این توپ زبونم قرص‌ِقرص میشه.
داوود ماشین را از جا کند و حرکت کرد، کوچه‌های خاکی روستا را پشت سر گذاشت تا در آخر مقابل خانه‌شان ایستاد، خانه‌ی تقریباً بزرگی بود پانصد متر که سیصد متر آن زیر بنا بود و دویست متر آن باغچه‌ی بزرگی که از وسط آن راهی به سمت ساختمان بود. خانه‌های روستا تقریباً یک اندازه و یک مدل ساخته شده بود اما تک و توک خانه‌های بزرگ‌تر یا کوچک‌تر هم بودند، در کوچک خانه را با کلید باز کرد و دو پله‌ پایین رفت و پا در همان مسیر باریک و طولانی که به حوض مستطیل شکلی می‌رسید گذاشت، مبینا که روی بالکن مشغول بازی بود با دیدن داوود با فریاد "دایی داوود اومد" به داخل دوید، دور حوض فضا بازتر بود، حوض خالی از آب که پر بود از پتوهای که در انتظار شسته شدن بودند را دور زد و از چهار پله‌ای که به بالکن خانه می‌رسید بالا رفت، چکمه‌های چرمش را از پا کند و در فلزی که هر شیشه‌ی آن یک رنگ بود را گشود و وارد حال خانه شد سمت راست یک اتاق و آشپزخانه بود و در سمت چپ یک پذیرایی دیگر بود که در آن دو اتاق و حمام و دستشویی بود، اولین کسانی که او را دیدند منصوره و باران بودند، باران به سمت آشپزخانه دوید و تا او هم آمدن داوود را خبر دهد، منصوره به سمت داوود آمد و آرام گفت:
- خیلی عصبانیه، کاردش بزنی خونش در نمیاد.
- امیر علی راست میگه بابا افتاده زندان؟
- آره، جمیله زنگ زده بود، من گوشی رو برداشتم صداش رو نشناختم خواست گوشی رو بدم به مامان....
قبل از این‌که بیشتر حرفی بزند، پروین و دخترهایش از آشپزخانه بیرون آمدند، پروین به سمت امیرعلی رفت و گوشش را گرفت و گفت:
- فضول باش کی به تو گفت خبر ببری؟
امیرعلی با آخ آخ گفتن گفت:
- مامانم.
پروین به جانب محبوبه چرخید و گفت:
- تو که گفتی خودش رفته.
و قبل از این‌که محبوبه حرفی بزند داوود مداخله کرد و گفت:
- مامان، کافیه.
همین دو کلمه کافی بود تا پروین ساکت شود، لحظاتی به پسرش نگاه کرد و بعد با چشمان خیس به سمت پشتی رفت و در کنارش نشست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
داوود مقابل مادرش نشست و گفت:
- الهی داوود قربون چشمات بشه، برای چی داری گریه می‌کنی؟
- گریه نکنم چیکار کنم؟ به خدا دیگه بسمه.
- برای چی افتاده زندان؟
- من از کجا بدونم؟ اون زنه زنگ زده که حشمت افتاده زندان بیاید یه فکری به حالش بکنید.
- نپرسیدی واسه چی افتاده زندان؟
- نه، واسم مهم نیست، بذار همونجا باشه تا بمیره.
منصوره هم نزدیکشان نشست و گفت:
- اگه بابا نتونه بیاد عروسی من می‌دونید مردم در موردمون چی میگن؟
پروین برسرش غرید:
- می‌گیم باباش مرده.
- ولی این‌طوری که نمیشه، اگر آقا صولت بفهمه بابا افتاده زندان ممکنه به کل عروسی رو به هم بزنه.
داوود با اخم و غیض گفت:
- غلط کرده مگه شهر هرتِ؟ میرم تهران ببینم... .
که پروین وسط حرفش پرید و گفت:
- بیخود میری تهران. خواسته باشی بری تهران قلم پات رو خورد می‌کنم.
- ولی مادر من این‌طور که نمیشه، دو ماه دیگه عروسی منصوره‌ست، زشته بین مردم.
پروین براق به چشمانش نگاه کرد و گفت:
- همین که گفتم می‌گیم مرده، اصلاً به تو چه مربوط، اون برادراش برن که همیشه میگن برادرشون کار اشتباهی نکرده فقط زن گرفته، زن گرفتن هم که گناه نیست، من نمی‌دونم اگر یکی بره سر دخترهای خودشون هم هوو بیاره همین نظر دارن یا نه.
داوود سعی کرد با آرامش با او حرف بزند:
- می‌دونید که هیچ کدومشون نمیرن دنبال کارهای آزادی بابا.
اما پروین همچنان تند بود:
- خب نرن، تو هم نباید بری، اصلاً چه بهتر که افتاد زندان، زحمت این زندگی روی دوش منه اونوقت آقا چند وقت یه بار، وقت ازدواج این‌ها بیاد ترگل ورگل بالای مجلس بشینه و بزرگ‌تری کنه که چی بشه؟
داوود از جا برخاست به سمت تلفن رفت که پروین هم از جا جهید به سمتش رفت و گفت:
- چیکار می‌خوای بکنی؟
- حداقل بذار زنگ بزنم بپرسم واسه چی زندان افتاده؟
پروین مقابل پسرش قدرت زیادی نداشت، برای همین رضایت داد، داوود تلفن را برداشت و شماره‌ای را گرفت. مدتی طول کشید تا صدای زن میان‌سالی درون گوشی پیچید.
- الو بفرمایین.
- سلام، داوودم.
- سلام آقا داوود، خوب هستین؟
- فکر کنید خوبم، حشمت برای چی افتاده زندان؟
- چه می‌دونم والا، ولی این‌طور که پیداست بدهی بالا آورده، یکی از دوستاش سرش کلاه گذاشته و در رفته. دیروز یه عده طلبکار ریختن جلو خونه‌مون، می‌گفتن می‌خوان خونه رو مصادره کنن ولی خب نمی‌دونن خونه‌ی مردم رو نمی‌تونن مصادره کنن، به خدا آقا داوود من به اندازه‌ی کافی با این سه تا بچه مکافات دارم دیگه نمی‌تونم بیفتم دنبال کار حشمت، اگر پدرتون رو آزاد می‌خواهید خودتون باید بیاید دنبال کارهاش.
- خداحافظ.
داوود این را گفت و گوشی را گذاشت، محبوبه گفت:
- خب چی شد؟
- دوستش کلاه سرش گذاشته به خاطر بدهی افتاده زندان.
پروین دست به دعا بلند کرد و بلند گفت:
- خدایا شکرت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
وقتی نگاه متعجب همه را دید گفت:
-چیه؟ توقع ندارید که برم بدهی‌هاش رو بدم و از زندان آزادش کنم.
این را گفت و باز به آشپزخانه رفت، معصومه آرام گفت:
-داوود تو رو خدا یه کاری بکن، بابا گناه داره.
محبوبه باز موضوع حرف مردم را تاکید کرد و گفت:
- زشته اگر توی مراسم عروسی منصوره نباشه.
التماس منصوره پررنگ‌تر از بقیه بود:
- آره داداش تو رو خدا برو آزادش کن، حداقل بیاد مراسم عروسی من رو شرکت کنه، به خدا بسمونه از بس حرف شنیدیم.
داوود دست به کمر زد و مقتدرانه گفت:
- نه حوصلش رو دارم نه وقتش رو، هر کسی هم بخواد حرفی بزنه خودم جوابش رو میدم. بعدم اون‌قدری که به فکر بابا هستید به فکر مامان هم باشید نمی‌بینید دلش خونِ از دست بابا.
منصوره بازوی برادرش را گرفت و باز التماس کرد:
- داوود تو رو خدا، الان وقت تلافی نیست، برو سند بذار حداقل برای مراسم عروسی بیارش.
- بابات بفهمه انقدر دوستش داری از خوشحالی بال درمیاره.
محبوبه گفت:
- جایی برای دوست داشتن نذاشته.
معصومه گفت:
- ولی من هنوزم دوستش دارم، هر چی باشه پدرمونه. حقی گردنمون داره.
پروین که گویا حرف‌هایشان را می‌شنید از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- بشکنه اون گردن که انقدر بی‌چشم و رو. داوود یه کلام ختم کلام، هیچ‌جا نمیری فهمیدی.
این را گفت و دوباره به آشپزخانه رفت، منصوره باز آرام با التماس گفت:
- داداش تو رو خدا یه کاری بکن.
نگاهی به هر سه خواهرهایش انداخت و گفت:
-میرم باهاش حرف بزنم، تا وقتی دارم باهاش حرف می‌زنم هیچ‌کدومتون نمیاید توی آشپزخونه، فهمیدید.
هر سه نفر سری تکان دادند و داوود وارد آشپزخانه شد و در را بست.
پروین عصبی و حرص‌آلود در حال آشپزی بود، اما کارهایی که می‌کرد لزومی نداشت، چیزی را داخل یخچال می‌گذاشت و دوباره همان را برمی‌داشت، به قدری کلافه بود که نمی‌فهمید چه‌ می‌کند، از طرفی زیر نگاه پرسکوت پسرش بود، از این‌که حرفی نمیزد بیشتر حرصش گرفته بود بالاخره کلافه به او رو کرد و گفت:
- هان؟ چیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
داوود تکیه‌اش را از در آشپزخانه برداشت و جلو رفت و گفت:
- حشمت زاهدی فقط اسمش به عنوان پدر توی شناسنامه‌ی من و خواهرام بوده ولی خودت هم می‌دونی همیشه گفتم مادرم هم مادر هم پدر واسه‌مون.
پروین اشکش جاری شد و در حالی که بی‌دلیل سیب‌زمینی را پوست می‌گرفت گفت:
- الهی قربونت برم، کاش دخترها یه جو اندازه تو می‌فهمیدن.
داوود با لبخندی کارد و سیب زمینی را از دستش گرفت و با هم روی زمین که کامل فرش بود، اشک‌های مادرش را گرفت و گفت:
- قربونت برم، دخترها هم می‌فهمن اما فدات بشم....
- خدا نکنه.
- فکر حرف مردم هستن، به خدایی که می‌پرستم می‌خوام دنیات نباشه اگر تو ناراحت باشی و غصه بخوری، ولی عزیز دلم چیکار کنم که دلم نمیاد غصه‌ی تو و آبجی‌هام رو ببینم.
داوود به خوبی می‌دانست چطوری و با چه لحنی بگوید، مادرش را خوب می‌شناخت، هر چند خیلی سرسخت بود و گاهی چنان بی‌رحم اما بیشتر مواقع می‌توانست خوب راضیش کند، مدتی با او حرف زد، تا بالاخره رضایتش را گرفت.
***
یک شلوار جین آبی تیره به همراه یک پیراهن چهارخانه‌ی قرمز رنگی پوشیده بود، کمربند پهن چرمی مشکی با سگگ بزرگش روی کمرش خودنمایی می‌کرد، چند کلاه به رنگ‌های متفاوت به سبک همان کلاه کابوی‌ها ‌ داشت که روی چوب لباسی بود، کلاه مشکی را برداشت و روی سر گذاشت، با این‌که در آن روستا همچین تیپ‌هایی معمول نبود اما او جوان بود و خوش‌تیپی مردان کابوی فیلم‌های وسترن را می‌پسندید برای همین شبیه آن‌ها لباس می‌پوشید با این که این نوع لباس پوشیدنش مورد پسند خیلی از بزرگان روستا نبود و او را یک پسر قرتی می‌دانستند اما او اهمیتی به این موضوعات نمی‌داد و کار خودش را می‌کرد. تنها کسی که خیلی قبولش داشت سیدکریم صاحب همان بقالی بود. اما بر خلاف بزرگان، جوان‌ترها قبولش داشتند، پسران جوان به خاطر جسارتش در صحبت با بزرگترها و دخترها به خاطر دلشان. تقریباً دختری نبود در روستا که دل در گرو محبت این پسر کابوی نداشته باشد.
وقتی از اتاقش بیرون رفت و در را بست، مادرش از شنیدن بسته شدن در اتاقش از پشت دار قالی صدایش زد.
- داوود، داوود.
به سمت اتاقی که در کنار آشپزخانه بود رفت، کلاهش را برداشت و کمی خم شد و گفت:
- در خدمتگذاری حاضرم بانو پروین.
پروین از کنار قالی سرکی کشید و گفت:
- الهی قربونت برم. کجا داری میری؟
- میرم سرکار، یه سر برم گاوداری، آقا حجت گفته باهام کار داره.
- کاش یه جو غیرت تو رو اون بابای بی‌لیاقتت داشت، مادر زود برگرد، شب مهمون داریم ها.
ابرو در هم کشید و پرسید:
- مهمون؟
منصوره که در کنار مادرش نشسته بود از آن‌طرف دار سرک کشید و گفت:
- خاله این‌ها میان این‌جا، می‌دونی که؟
و خنده‌ی شیطنت‌باری را چاشنی کلامش کرد، ابروان داوود در هم گره شد و گفت:
- قدمش سر چشم، ولی مامان به خداوندی خدا قسم حرف خواستگاری، ازدواجی چیزی پیش بکشی می‌ذارم از اینجا میرم ها و دستت رو می‌ذارم توی پوست گردو.
پروین با دلخوری گفت:
- تره به تخمش میره حسنی به باباش، برو ببینم.
و مشغول قالی بافتن شد، داوود به کنارش رفت و به زور خودش را در کنارش جا داد و گفت:
- الهی قربون اون اخمت برم، داوود پیش مرگت بشه، من که نمیگم دوماد نمیشم، فقط گفتم حالا وقتش نیست بذار یه کم کار کنم پول توی دستم بیاد. بعد هرکسی رو که شما گفتی میگم چشم.
- من که نمیگم همین امشب دختر خاله‌ات رو عقد کن، میگم حداقل بریم یه حرفی بزنیم و یه انگشتری دستش کنیم که نشون کرده‌ات بشه تا بعد. دختر خوبیه دست نجنبونی رندون تو هوا می‌زننش.
داوود خنده‌ای زد و گفت:
- مگه کفتره؟
منصوره پقی زد زیر خنده که پروین با حرص گفت:
- زهرمار.
داوود محکم مادرش را بوسید و گفت:
- قربونت برم. من برم دیگه دیرم میشه، خداحافظ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
و از کنار مادرش برخاست و از اتاق بیرون رفت، چکمه‌های مشکی‌اش را پوشید و از خانه بیرون رفت، بیرون آمدنش از خانه مصادف بود با گذشتن دوتا از دخترهای روستا از جلوی خانه‌شان، هردو با شرم سلامی دادند، او هم جوابشان را داد و دخترها زیرکانه و آرام با هم حرفی زدند و خندیدند و رفتند، پشت فرمان جیپش که به تازگی خریده بود نشست و آن را روشن کرد و راه افتاد. گاوداری که باید سر میزد تقریباً یک ساعتی راه بود، گاوداری متعلق به خودش بود، چهار سال قبل با وامی که از بانک گرفته بود آن‌جا را راه انداخته بود ولی به همه گفته بود گاوداری متعلق به کسی به نام حجت است و او برایش کار می‌کند، هیچ وقت اجازه نمی‌داد کسی از کارش سر در بیاورد، به تازگی در کنار گاوداری مشغول احداث گلخانه‌ای بود تا در آن گل رز پرورش دهد، برای نیروی کار هم هیچ‌وقت دوست و آشنایی استخدام نمی‌کرد تا کسی از کارش سر در نیاورد، اکثر کارگرها هم فکر می‌کردند حجت صاحب املاک است و داوود مشاورش است، وقتی به گاوداری رسید بوقی زد که یکی از کارگرها در را برایش باز کرد و او با ماشین وارد محوطه شد، به محض اینکه از ماشین پیاده شد سگ نگهبان به سمتش آمد و مقابلش قرار گرفت و این‌
طوری خواست ارادت خودش را نشان دهد، خم شد سر سگ را نوازش کرد و بعد برای سرکشی به گاوها رفت، همین‌طور که مقابل آخورها قدم میزد و گاوها را نگاه می‌کرد خطاب به یکی از کارگرها گفت:
- حجت کجاست؟
- تا همین الان این‌جا بودن رفتن به گلخونه سری بزنن.
یک ربعی توی گاوداری بود و بعد با استفاده از در میانی گاوداری به محوطه‌ی کناری که گلخانه در آن‌جا بود رفت، حجت که جوانی تقریبا سی ساله قد بلند و لاغر اندامی بود مشغول صحبت با دو جوان بیست و شش یا هفت ساله بود، هر دو تیپ اسپرتی داشتند و خوش قیافه به نظر می‌رسیدند یکی از آن‌ها دوربینی به گردن داشت، وقتی نزدیک‌تر رفت با تک سرفه‌ای حضور خود را اعلام کرد که حجت متوجه‌اش شد و گفت:
- آهان بفرمایین خودش اومد، سلام داوود.
- سلام چی شده؟
- آقایون خبرنگار هستن، با شما کار دارن.
با هردو دست داد و بعد گفت:
- خب بفرمایین در خدمتم.
همان جوانی که دوربینی به گردن داشت گفت:
- ما برای تهیه‌ی یه برنامه‌ی تلویزیونی خدمتتون رسیدیم، مهندس دهقان توی جهاد سازندگی شما رو به ما معرفی کردن.
- خب برای چی؟
- ما داریم از جوانان کارآفرین برتر برنامه تهیه می‌کنیم تا توی شبکه‌ی استانی پخش کنیم، مهندس دهقان گفتن شما سال گذشته تندیس کارآفرین برتر استان رو گرفتید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
- خب درسته، ولی من دوست ندارم درمورد کارم و زندگیم نه مصاحبه کنم نه فیلمی بسازید.
- آخه برای چی؟ شاید جوون‌هایی هستن که می‌خوان از تجربیات شما استفاده کنن.
- اگر به استفاده از تجربیات باشه اون‌قدر تا حالا کارآفرین‌ها تجربیاتشون رو در اختیار گذاشتن که می‌تونن ازش استفاده کنن، تجربیات من هم با بقیه هیچ فرقی نداره، جسارت و پشتکار و یه کمی هم پررویی. یاعلی.
این را گفت و راهش را به سمت یکی از گلخانه‌ها کج کرد، دو پسر خبرنگار مبهوت ایستاده بودند و رفتنش را نگاه می‌کردند که حجت گفت:
- گفتم که بهتون، اصلاً موافق این موضوعات نیست.
داشت بین جعبه‌های کشت گل قدم میزد که حجت خودش را به او رساند و گفت:
- آخرش که چی؟ بالاخره که همه می‌فهمن.
- اما الان نباید کسی بفهمه، نمی‌خوام کسی بدونه داوود واسه خودش سرمایه‌ای داره.
- می‌فهمم چی میگی ولی خب الان وقت پادشاهی کردنته.
داوود ایستاد به سمتش چرخید و گفت:
- یه گاوداری و یه گلخونه داشتن که دیگه پادشاهی کردن نداره.
- هیچ جوونی توی این منطقه ماهی بیست و پنج میلیون نداره. برای پادشاهی کردن توی این منطقه خوبه که، چه بهتر از طریق تلویزیون هم بفهمن، همه‌ی اونایی که می‌شناسنت یهو غافلگیر می‌شن.
- آره اگر خواسته باشم پادشاهی کنم با این درآمد همون ماه اول پادشاهیم باید شاهونه هم بذل و بخشش کنم، من این گاوداری رو توی روستای خودمون راه ننداختم که کسی نفهمه اون‌وقت تو میگی خودم برم توی تلویزیون جار بزنم که آی من کارآفرین برتر شدم و ماهی بیست و پنج تومن درآمدمه، اون‌موقع صبح تا شب باید پول قرضی بدم به فامیل و دوست و آشنا.
- خب نده، نه گفتن مگه سخته.
- با اون مادری که من دارم مگه می‌تونم نه بگم، فامیل مستقیم می‌اومدن سراغ خودم که می‌گفتم نه، مهم اینه که می‌دونن نقطه ضعف من مادرمه، اون هم که قربونش برم دل نازک، واسطه میشد و پول می‌گرفت. عموهام فقط می‌دونن من زمین کشاورزی دارم بیچاره‌ام کردن، سه سال عمو بزرگه دو میلیون ازم دستی قرض گرفته که دو روزه بهم پس بده هنوز دو روزش نشده، عمه بزرگه برای جهاز دخترش چهارتومن ازم گرفته دوماهه پس بده الان نوه‌ش دنیا اومده هنوز پس نداده، آخ داییم رو نگو. نالوتی تراکتور کوچیکه‌ای که داشتم برده چپ کرده از کار انداخته، هر روز امروز و فردا می‌کنه دارم درستش می‌کنم. آخرش مجبور شدم برم یه تراکتور بخرم بعد هم بگم واسه حجت صاحب کارمه.
حجت با خنده گفت:
- خب واسه من که بد نشده خیلی چیزها به نامم الکی.
داوود هم خندید و گفت:
- اوضاع این‌جا چطوره؟ گل‌ها آماده‌ی برداشت هستن؟
- آره امروز و فردایی می‌فرستمشون تهرون، یه خریدار خوب پیدا کردیم.
- چقدر شده؟
- جمعاً حول و حوش بیست میلیون.
داوود با لبخند با رضایتی گفت:
- پس به سرمایه‌گذاریش می‌ارزید.
- درآمد این ماه حول و حوش چهل و پنج میلیون، حقوق کارگرها و هزینه‌های اضافی و پرداخت قسمت وام‌ها رو بذاریم کنار تقریباً بیست و هفت هشت میلیونی درآمد خالص.
داوود دستی به شانه‌ی دوستش زد و گفت:
- از این ماه به بعد حقوق خودت رو دو برابر بردار، خیلی زحمت کشیدی.
حجت با لبخند رضایت‌مندی گفت:
- ممنون
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
با هم بیرون آمدند و به سمت کُنده‌‌های بریده شده‌ی دو درختی که نزدیک به یک درخت سبز دیگر بود رفتند و نشستند، نزدیکشان کتری سیاه و قوری استیلی روی ذغال‌های داغ آتش بود و دو استکان و قندانی داخل سینی قرار داشت، داوود یک چای ریخت و به دست حجت داد و یکی چای هم برای خودش ریخت و گفت:
- عاشق دفتر کارمون هستم.
حجت خندید و گفت:
- خیلی مجلل و زیباست.
- باید به فکر یه اتاقکی باشیم، این همه دفتر و دستَک رو هر روز می‌بری و میاری دردسر میشه.
- نظرت چیه یه کانکس بگیریم بذاریم این گوشه؟
- قیمت بگیر، ببین کانکس ارزون‌تر در میاد یا این‌که یه چهاردیواری بسازیم و سفید کنیم، هر کدوم ارزون‌تر شد همون ر‌و دست به کار شو.
- باشه می‌پرسم.
داوود لحظاتی در سکوت فقط چایش را نوشید و به طبیعت زیبایی دشت و کوه در دور دست خیره شد، بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
- حجت می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟
- به چی؟
- وقتی وضعم حسابی خوب شد، زمین‌های این‌جا رو می‌خرم، تا نزدیکی اون کوه، همه‌ی این دشت رو می‌خرم، بعد وسط این دشت یه خونه‌ی بزرگ می‌سازم، یه خونه‌ی زیبای ویلایی، برای ویلام دیوار نمی‌ذارم، به فاصله‌ی خیلی زیادی دور تا دور خونه‌ام رو درخت می‌کارم، یه محوطه‌ی بزرگ نزدیک خونه‌ام می‌سازم که حصار چوبی داشته باشه و همیشه چند تا اسب قشنگ اون وسط خودنمایی کنن، یه مزرعه‌ی پرورش اسب هم راه میندازم، می‌خوام بشم شبیه یه کابوی واقعی با کلی اسب قشنگ.
- رویای قشنگیه.
داوود نگاهش را به او داد و گفت:
- رویام رو به واقعیت تبدیل می‌کنم این رو بهت قول میدم.
جرعه‌ای از چای‌اش را نوشید و گفت:
- راستی دو سه روز شاید رفتم تهران، هوای این‌جا رو داشته باش.
- برای چی میری؟
- یه سری خرید دارم برای عروسی خواهرم.
- آهان، موفق باشی.
همان‌طور که در مورد مسائل کاری‌اش با خانواده و بستگانش حرفی نمیزد هیچ وقت در مورد مسائل مهم خانوادگیش یا مشکلاتی که در خانواده داشتند با دوستانش حرف نمیزد، وقتی کار سرکشی به گاوداری و گلخانه تمام شد. راهی شهر شد؛ مسیرش تا رسیدن به شهر بجنورد کمتر از یک‌ساعت بود البته از گاوداری اگر از روستا به سمت شهر حرکت می‌کرد تقریباً دو ساعتی در راه بود، به تنها دوست صمیمی‌اش ماهان سر زد و بعد از کمی خرید به سمت روستا برگشت، ظهر مادرش را راضی کرده بود تا به تهران برود تا اگر می‌تواند پدرش را از زندان آزاد کند، چون می‌بایست حتماً در مراسم عقد و عروسی خواهرش منصوره حضور داشته باشد.
وقتی رسید و با کیسه‌های خرید که چند دست لباس برای خودش بود وارد خانه شد با دیدن کفش‌ها و سر و صدایی که از داخل می‌آمد تازه یادش آمد که مادرش مهمانی داده است و خاله‌اش را دعوت کرده است، با ورودش متوجه شد علاوه بر خانواده‌ی خاله‌اش خواهرها و دامادهایشان هم حضور دارند. همگی به احترامش از جا برخاسته بودند سلام و علیکی با همه کرد و بعد تعویض لباسش را بهانه کرد و به اتاقش رفت، کیسه‌های خرید را گوشه‌ی اتاق گذاشت، فقط کلاه را از سر برداشت و جوراب‌ها را از پا کند و از اتاق بیرون رفت، دوباره خاله‌اش با دیدنش از جا برخاست و به سمتش آمد و گفت:
- الهی خاله قربون قدت بره، ماشالله چه قد و بالای رعنایی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
و به سختی دست به گردن داوود انداخت و او را پایین کشید تا ببوستش، بعد هم ناچار شد در کنار خاله‌اش بنشیند، این خاله‌اش ده سالی از مادرش بزرگ‌تر بود و حکم مادری به گردن مادرش داشت، ده فرزند داشت که فرزند آخرش دختری بود به اسم سالومه که پروین می‌خواست او را برای داوود خواستگاری کند، ولی داوود به خاطر اهدافی که در سر داشت نمی‌خواست تن به ازدواج بدهد.
با این‌که خسته بود اما می‌بایست مهمانی را تحمل می‌کرد چند باری مادرش با چشم و ابرو خواست از او اجازه بگیرد تا سر صحبت را باز کند تا از خواهرش اجازه بگیرد که یه شب برای خواستگاری به خانه‌شان بروند اما داوود هر بار سری تکان می‌داد و این یعنی نه.
بعد از صرف شام یکی یکی مهمان‌ها خداحافظی کردند و رفتند، وقتی همگی رفتند، داوود به داخل برگشت و خسته وسط هال رها شد و گفت:
- وای خدا مردم از خستگی.
پروین نزدیکش نشست و گف:
- حالا انقدر دست دست کن تا سالومه ر‌و شوهر بدن.
- خب شوهر بدن.
- داوود حرصم در نیار. به خداوندی خدا قسم اگر از فامیل من زن نگیری نمی‌بخشمت، من که می‌دونم اون عمه‌ات واست نقشه کشیده دخترش بده به تو ولی کور خونده مگه این‌که من بمیرم بذارم تو رو ازم بگیرن.
داوود خندید که مادرش با حرص گفت :
- ای درد، بذار حرف اولم رو آخر بزنم.
داوود باز خندید و گفت:
- الهی قربونت برم، حرف آخرم رو اول بزنم.
- لازم نکرده عیب و ایراد من و بگیری، گوش بگیر ببین چی میگم، سالومه دختر خاله‌ات، فرشته دختر داییت، مریم دختر اون یکی خاله‌ات، این سه تا موردهایی هست که می‌تونی انتخاب کنی، به غیر از این سه مورد فکر کنی شیرم رو حلالت نمی‌کنم.
داوود بازم با خنده گفت:
- مادر می‌خوای هر سه تاشون و بگیرم که حسابی ازم راضی باشی.
پروین دستش را مشت کرد که بزند که خودش هم خنده‌اش گرفت، کمی با هم خندیدن که منصوره هم از آشپزخانه به جمعشان اضافه شد و گفت:
- کدومشون انتخاب کرد بالاخره؟
داوود به پهلو چرخید و دستش را تکیه‌گاه سرش کرد و گفت:
- گزینه‌ی چهار، هر سه مورد.
باز هم خندیدن و منصوره گفت:
- فردا صبح میری تهرون؟
- آره، امشب رفتم کلی خرید کردم برو کیسه‌ها رو بیار، واسه مامانم یه پیرهن خریدم، خیلی خوشگله.
- الهی قربونت برم پسرم.
تا پاسی از شب در کنار هم نشستند و گفتند و خندیدند.
***
صبح بعد از این‌که صبحانه خورد و ساکش را بست، لباس پوشید با همراهی مادر و خواهرش از خانه بیرون آمد، مادرش همین‌طور که از زیر آینه و قرآن ردش می‌کرد باز داشت به او سفارش می‌کرد.
- داوود بازم بهت سفارش نکنم. یه وقت گول رنگ و لعاب این دخترهای تهرونی رو نخوری ها.
منصوره با شیطنت گفت:
- سوغاتی هم یادت نره .
پروین باز سفارش کرد اما با کمی دل‌نگرانی گفت:
- این زنه جمیله رو هم اگر دیدی بهش بگو مادرم همیشه سر نمازش نفرینت می‌کنه.
منصوره و داوود هر دو خندیدن، داوود باز مادرش را بوسید و گفت:
- بهتون زنگ می‌زنم.
- پسرم خونه‌اش نری ها، اگر هم بهت تعارف کرد نری تو خونه‌اش، از دستش هم چیزی نمی‌خوری، ممکنه چیز خورت کنه.
- چشم دیگه چی؟
- با بچه‌هاش هم گرم نگیری ها، یادت نره اونا خواهر و برادر تو نیستن.
- باشه دیگه چی؟
- سلامتیت.
داوود ساکش را روی صندلی جلو قرار داد و خودش پشت رل نشست و تا مادرش سفارش دیگری به یادش نیامده بود سریع ماشین را از جا کند و حرکت کرد، کلاهش را به سر گذاشت و عینک آفتابی به چشم زد و صدای ضبط ماشینش را زیاد کرد، به غیر از چند باری که برای بنزین زدن ایستاد تا تهران توقف دیگری نداشت تا هشت ساعت بعد که به تهران رسید. میدان آزادی توقف کرد و باز آدرس خانه‌ی جمیله‌ را نگاهی انداخت و دوباره راه افتاد، چند باری آدرس را پرسید تا بالاخره بعد از سه ساعت سرگردانی تقریباً هشت شب به آدرس مورد نظر رسید خانه‌ی حیاط‌ دار متوسطی در یکی از محلات غرب تهران بود، باز آدرس را نگاه کرد و از ماشین پیاده شد، به سمت آدرس رفت و زنگ را فشرد، دقایقی بعد صدای دختر جوانی را شنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
- بله بفرمایین.
- سلام خانم، منزل آقای حشمت زاهدی.
- نخیر آقا، اشتباه اومدید.
- ببخشید.
قدمی به عقب برداشت و باز آدرس را نگاه کرد، ترجیح داد با جمیله تماس بگیرد، موبایلش را از جیب بیرون آورد و شماره‌ی خانه‌شان را گرفت، دقایقی بعد صدای دختر جوانی درون گوشی پیچید:
- الو بفرمایین
- سلام، جمیله خانم هستن؟
- شما؟
- داوودم، داوود زاهدی.
دختر با کنایه گفت:
- سلام برادر جان چطورید؟
- گوشی رو بده به مادرت.
دقایقی بعد صدای جمیله درون گوشی پیچید، داوود موضوع آمدنش را گفت و این‌که آدرسی را که داده بود با جایی که آمده بود نمی‌خواند، جمیله مکثی کرد و گفت:
- صبر کن الان میام دم در، شاید خونه رو اشتباه زنگ زدی.
به میانه‌ی کوچه رفت تا ببیند در کدام یکی از آن خانه‌ها باز می‌شود که با تعجب دید در همان خانه گشوده شد، فکر کرد شاید دختر جمیله سر به سرش گذاشته باشد.
جمیله زنی تقریباً چهل و پنج ساله و قد بلند با چهره‌ی معمولی بود، با چادر سفیدی که به سر داشت از خانه بیرون آمد.
- سلام، خوبید؟
داوود به سمتش آمد و گفت:
-سلام .
و کلاهش را از سر برداشت و گفت:
- خونه‌تون این‌جاست، من زنگ زدم گفتن این‌جا نیست.
- حتماً زنگ بالا رو زدید، این‌جا خونه‌ی خواهرمه، زیر زمینش رو ما اجاره کردیم.
- مگه حشمت خونه نداره؟
- کدوم خونه پسرم؟ یه خونه داشت که اون رو فروخت و پولش رو به باد داد، بفرمایین بریم تو، بفرمایین .
- مزاحم نمیشم، فقط اومدم بپرسم حشمت کدوم زندان؟ آدرس طلبکارهاش رو بگیرم و این حرف‌ها.
- خب بفرمایین داخل با هم صحبت می‌کنیم، یه موضوعی جدیدی هم پیش اومده که باید بهتون بگم.
- ماشینم سقف نداره، ساک و وسایلم توی ماشینه، ممکنه ببرن.
جمیله نیم نگاهی به ماشین داوود انداخت و گفت:
- امشب شوهر خواهرم نمیاد خونه برای همین ماشین توی حیاط نیست، رفته مسافرت، ماشین رو بیارید داخل که خیالتون راحت باشه.
- نه، همین‌جا صحبت کنید.
- حتما مادرت گفته پات رو توی خونه‌ی من نذاری.
- نه نمی‌خوام مزاحم بشم.
- مزاحم نیستی، به خدا خیلی خوشحالم که اومدی. بچه‌ها هم می‌خوان تو رو ببین، بالاخره هر چی باشه برادر بزرگترشون هستی.
داوود در مقابل ادب و خواهش جمیله نتوانست بیشتر مقاوت کند، برای همین موافقت کرد، جمیله در حیاط را باز کرد و داوود ماشینش را به داخل برد، وقتی از ماشین پیاده می‌شد یک دختر جوان را پشت پنجره‌ی طبقه‌ی هم‌کف دید که داشت حیاط را دید میزد، دختر وقتی متوجه شد داوود او را دیده، سریع از پشت شیشه کنار رفت، با تعارفات جمیله، وارد طبقه‌ی پایین که همان خانه‌ی جمیله بود شدند، جمیله جلوتر رفت و تعارف کرد، پسر جوان تقریباً بیست ساله‌ای که مقابل تلویزیون روی مبلی لمیده بود با ورود داوود از جا برخاست، لحظاتی فقط خیره یکدیگر را نگاه می‌کردند که جمیله گفت:
- بابک نمی‌خواهی به برادرت سلام کنی؟
بابک با زهرخندی گفت:
- سلام برادر.
داوود هم با لحن خودش گفت:
- سلام پسر خوب، چطوری ؟
- به مرحمت پدرتون بد نیستیم.
- منظورت پدرمون دیگه، نه؟
- حالا، بفرما بنشین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
داوود نگاهی به خانه انداخت. جلوتر رفت و روی یکی از مبل‌ها نشست، جمیله با لبخندی گفت:
- خوش اومدی داوود جان، حتماً شام هم نخوردی، ما هم هنوز شام نخوردیم، تا نیم ساعت دیگه غذا حاضره.
- ممنون شام نمی‌مونم.
بابک تلخ‌خندی زد و به کنایه گفت:
- نگران نباش نمک‌گیر نمیشی.
دختر جوان هیجده ساله‌ای که بلوز سفید و شلوار لی به پا داشت و موهایش را پریشان دور خودش ریخته بود از اتاقی بیرون آمد و گفت:
- به به سلام برادر جان، چطوری؟
- سلام دختر خوب.
دختر هم در کنار بابک نشست و گفت:
- چه خبر از دهاتتون؟
- دهاتمون هم خوبه، بهتر از تهرون شماست.
بابک به مسخرگی خنده‌ای زد و دختر هم خندید و گفت:
-آره خب، راستی فیلم وسترن زیاد می‌بینی؟
- آره، به خاطر تیپم میگی؟
دختر سری تکان داد و گفت:
- ولی بهت میاد، ناامیدت نمی‌کنم.
- می‌دونم من هر چی بپوشم بهم میاد.
- اعتماد به سقف.
جمیله با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و به داوود چای تعارف کرد. بعد روی مبل دیگری نشست و گفت:
- مادر و خواهرها خوبن؟
- خوبن شکر.
- هنوز مادرت من رو نفرین می‌کنه، مگه نه؟
- هی یه کمی.
- بهارک پاشو زیر گاز خاموش کن و میز شام بچین.
دختر که بهارک نام داشت با غرلند از جا برخاست و به آشپزخانه رفت.
جمیله باز نگاهش را به داوود داد و گفت:
- آخرین باری که دیدمت پنج سال قبل بود، درسته؟
- شیش سال قبل.
- شاید هم، بالاخره کارت درست شد، تونستی استخدام بشی؟
- نه، برگشتم روستا، روی زمین کار می‌کنم.
بابک با تمسخر گفت:
- خب دیگه به اصلت برگشتی، شکرگذار باش. هر کسی که نمی‌تونه شهرنشین و پشت میزنشین بشه.
داوود نیم‌نگاهی به بابک انداخت‌. جمیله آرام بر سر پسرش غر زد و باز نگاهش را به داوود داد و گفت:
- همین که از این کارهای قشنگ پدرتون توی تهرون دور هستید خیلی خوبه، می‌دونی تازگی‌ها چه دسته گلی به آب داده، من هم امروز صبح فهمیدم.
- چی شده؟
بابک به جای مادرش گفت:
- رفته با یه خانم خشگل سی‌ساله ازدواج کرده و یه برادر کوچولوی ناز واسمون درست کرده. بچش دو سالشه، یعنی دو ساله گند زده ما نفهمیدیم. یا اون خیلی زرنگ یا ما خیلی نفهمیم.
داوود ناباور گفت:
- نه!
و نگاهش را به جمیله داد و گفت:
- واقعاً اینکار رو کرده؟
جمیله سری تکان داد و گفت:
- اینکار رو کرده، زنه صبح اومده بود این‌جا، نمی‌دونی چه الم شنگه‌ای به پا کرد، میگم بابات که چیزی به نامش نیست توی روستا؟
داوود مکثی کرد و گفت:
- چطور مگه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
- این زنه می‌گفت میره مهرش رو می‌ذاره اجرا، می‌دونی که ممکنه جلوی دارایی حشمت بگیره به عنوان مهریه.
داوود عصبی گفت:
- سه دونگ خونه‌ی روستامون به اسمشه.
- ای وای، حالا این زنه می‌فهمه پا میشه میره بجنورد.
- چقدر مهرش کرده؟
- این‌جور که می‌گفت پنجاه تا سکه.
داوود باز عصبی غر زد:
- حشمت خدا بگم چیکارت کنه؟
- خواستم زنگ بزنم به مادرت، ترسیدم باز هم بهم فحش بده. بنده‌ی خدا حق هم داره. بعد بیست سال من خر نپرسیده و نسنجیده زن حشمت شدم، وقتی فهمیدم که این دوتا رو زاییده بودم.
توی همین موقع بود که دختر بچه‌ی تقریباً هشت ساله‌ای از اتاقی بیرون آمد و گفت:
- مامان مشقام رو نوشتم حالا می‌تونم فیلم ببینم.
- نه عزیزم الان می‌خواهیم شام بخوریم. پاشو پسرم بریم سر میز، بعد شام واست تعریف می‌کنم حشمت چیکارها کرده؟
با تعارفات جمیله به سر میز رفتند، داوود که مقابل دختر بچه نشسته بود با لبخندی گفت:
- اسم این خانم کوچولو چیه؟
بهارک که در کنارش نشسته بود گفت:
- بیتا.
بیتا با شیرین زبونی گفت:
- بیتا خانوم.
و نگاهش را به داوود داد و گفت:
- اسم شما چیه آقای محترم؟
- من داوودم.
بابک با کنایه گفت:
- برادرته.
- مگه میشه؟
بابک باز جوابش را داد:
- آره چرا نمیشه، تازه یه برادر دیگه هم داری که دو سالشه.
جمیله با اخمی گفت :
-بابک کافیه دیگه، آقا داوود بفرمایین، بکشید.
***
بعد از شام همگی توی پذیرایی دور هم نشسته بودند و جمیله داشت از کارهای حشمت برای داوود صحبت می‌کرد.
- قبلاً که روی کامیون کار می‌کرد غم و غصه‌ای نداشتیم، فکر نکنی خیلی وضعمون خوب بود ها. نه، اصلاً اهل خرج کردن برای خونه و زندگی نبود، همه‌ی پولش رو خرج تفریح و خوشگذرونیش می‌کرد. یه بار می‌برد اما یه هفته دنبال خوشگذرونیش بود. یه تیپی میزد که بیا و ببین، یه بار یکی از دوستای بابک بهش گفته بود پدرت رو توی یه مهمونی آنچنانی بالا شهر دیدم با یه خانمه بود. این پسر وقتی اومد خونه مثل میرغضب بود، وقتی فهمیدم چی شده؟ دو سه روزی کارم شده بود گریه و زاری. ولی دیگه خسته شدم و دیدم هر چقدر هم بگم و دعوا و مرافعه راه بندازم که بنا نیست درست بشه برای همین بی‌خیالش شدم و گفتم بذار هر کاری دوست داره بکنه. چند وقت بعد فهمیدم با یه نفر رفته توی کار ساخت و ساز ساختمون‌های کوچیک، خونه‌مون رو فروخت و پولش رو ریخت توی این کار و رفیقش کلاه سرش گذاشت و فرار کرد. حشمت موند و طلبکارهاش که انداختنش زندان.
داوود نگاهش به فنجان چایی‌اش بود و به حرف‌های جمیله گوش می‌کرد سربلند کرد و گفت:
- زیاد که نمی‌اومد روستا، آخرین باری که اومد دو ماه قبل بود برای خواستگاری منصوره، دو سه روزی موند و بعد هم یه روز صبح اومد تهرون. از کارهاش هم برای هیچ‌کس حرف نمیزد، برای همین خبر از کارهاش نداشتیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
جمیله سری تکان داد و گفت:
- آره گفته بود که خواستگاری منصوره بوده، گویا دو ماه دیگه هم عقدکنون و عروسیشه.
داوود حرفش را تایید کرد، جرعه‌ای از چاییش را نوشید و گفت:
- نمیشه برای دوماه دیگه سند بذاریم آزادش کنیم بعد برگرده خودش تاوان کاراش رو پس بده.
بهارک با تلخی بر سرش غر زد:
- واقعاً که، یعنی فقط می‌خوای به خاطر کارتون آزادش کنید بعد هم دوباره بندازیدش زندان.
بابک ابروی بالا انداخت و گفت:
- نظر من بپرسن میگم عروسی رو بدون اون برگزار کنن، همچین شخصیت مهمی نیست که حضورش الزامی باشه. بعد هم کی می‌خواد یه سندی که حداقل هفتصد میلیون ارزش داشته باشه واسش گرو بذاره، شما همچین سندی دارید؟
داوود سری تکان داد و گفت:
- نه.
- من که اگر داشتم اینکار رو نمی‌کردم چون به محض این‌که آزاد بشه فلنگ می‌بنده و در میره.
جمیله باز رشته‌ی کلام به دست گرفت و گفت:
- من اگر خواستم بیاید برای این بود که پی کارهاش رو بگیری و اون رفیق نامردش رو پیدا کنی. حداقل اینطوری شاید یه خورده از اون پولی که به باد داده برگرده و بتونیم بزنیم به یه زخم زندگی.
بابک پوزخندی چاشنی کلامش کرد:
- مادر عزیزم فکر می‌کنی اون پول هم برگرده میده به تو که بزنی به زخم زندگیت؟
- میگی چیکار کنم؟
بابک تیر خلاص را زد:
- ولش کنید همون تو بمونه.
بهارک با حرص گفت:
- واقعاً که، به تو هم میشه گفت پسر؟
بابک بُراق شد به چشمانش و جوابش را به همان تندی داد:
- به اون میشه گفت پدر؟
داوود نگاهش را به جمیله داد و گفت:
- مشکلتون الان چیه؟
بابک به جای مادرش تند و تلخ جوابش را داد:
- مشکلمون به خودمون مربوطه، شما فقط یه کاری بکن که شر این زنیکه که تازه سر و کله‌اش پیدا شده از این‌جا کنده بشه، آبرو واسمون نذاشته. اگر یه بار دیگه اینجا بیاد معلوم نیست چه بلایی سرش بیارم.
داوود با اخمی نگاهش کرد و گفت:
- مادرت به اندازه‌ی کافی از دست این به اصطلاح پدرمون کشیده و زجر دیده. لازم نیست که دیگه تو یه دردی بذاری رو دردهاش.
- داری نصیحتم می‌کنی برادر بزرگ؟
برادربزرگ را با نیشخند بیان کرد، داوود اما با خونسردی گفت:
- اونقدری عاقل هستی که کسی نصیحتت نکنه دارم یه چیزهای رو یادآوری می‌کنم.
و دوباره نگاهش را به جمیله داد و گفت:
- روزهای ملاقات کی هست؟ باید برم ملاقاتش باهاش صحبت کنم.
جمیله و بابک نگاهی به هم انداختند و بعد جمیله گفت:
- راستش آقا داوود یه موضوعی دیگه هم هست.
داوود مستاصل گفت:
- دیگه چیکار کرده؟
- می‌دونم که حشمت یه مقدار از پول فروش خونه رو رفته طلا و سکه خریده و یه جایی قایم کرده، اما خب این دو سه باری که رفتم ملاقاتش هیچی بروز نداد، فکر می‌کنه من برم طلاها رو بردارم می‌برم برای خودم خرجش می‌کنم، خب من هم می‌خوام برای بچه‌هاش خرج کنه، تو که غریبه نیستی اما تا سه چهار ماه دیگه باید خونه‌ی خواهرم تخیله کنیم، تا الان هم لطف کرده اجازه داده بدون هیچ کرایه‌ای اینجا زندگی کنیم، ولی خب پسرش ر‌و داماد کرده اینجا رو می‌خواد بده به عروس و پسرش. اگر حشمت راضی بشه بگه جای طلاها کجاست یه مقدارش رو می‌فروشیم یه جا رو رهن می‌کنیم، یه مقدارش هم به عنوان مهریه می‌دیم به اون زنه که به هوای مهریه‌اش نیفته دنبال اون سه دونگ خونه‌ی روستایی شما، فکر کنم مادرت هم بفهمه پدرت یه زن دیگه هم گرفته بیشتر از این‌ها به هم بریزه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
داوود با ابروان گره کرده نگاهشان می‌کرد، لحظاتی به سکوت گذشت که داوود گفت:
- شما از من چی می‌خواهید؟
جمیله نگاهی به پسرش و دخترش انداخت و بعد گفت:
- می‌خواهیم باهاش حرف بزنی، به شما شاید اعتماد داشته باشه و جای طلاها رو بگه. بخدا واسه خودم نمیگم ولی خب دیگه نمی‌تونم خجالت خواهرم رو بکشم. این پسر از دانشگاهش زده و میره سرکار، کمک خرج خونه‌ست، خودمم با کلی بدبختی و پادرمیونی شوهر خواهرم توی خونه‌ی سالمندان به عنوان مراقب استخدام شدم. ولی با این حقوق‌ها و این پول‌ها نمیشه توی تهران خونه اجاره کرد.
داوود سری تکان داد و گفت:
- میرم باهاش حرف می‌زنم امیدوارم بتونم کاری واسه‌تون بکنم.
این را گفت و از جا برخاست و گفت:
- بااجازه تون.
بقیه هم برخاستن و جمیله باز گفت:
- کجا میری پسرم؟ همینجا بمون، تهرون آشنا و فامیل دارید؟
- نه، میرم هتل.
بهارک با کنایه گفت:
- منظورت همون مسافرخونه‌ست دیگه.
داوود نیم‌نگاهی بهش انداخت و خطاب به جمیله گفت:
- شما فردا نمی‌خواید برید ملاقاتش؟
- نه نمی‌خوام ببینمش .
اما بهارک گفت:
- ولی من دلم واسه بابا تنگ شده می‌خوام برم دیدنش.
جمیله چشم غره‌ای به بهارک رفت و گفت:
- لازم نکرده.
بابک هم گفت:
- من میام، لازمه یه حرف‌هایی رو بهش بزنم.
موبایل داوود زنگ خورد که نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت و رد داد:
- خب پس اگر مایل بودی با هم بریم میام دنبالت.
- فردا خونه نیستم، آدرس محل کارم رو واست اس ام اس می‌کنم که بیای اون‌طرف، البته اگر زحمتت میشه خودم میام.
- نه زحمتی نیست، خب پس فعلاً خداحافظ.
بهارک باز گفت:
- من هم میاما از الان گفته باشم.
بیتا که داشت تلویزیون تماشا می‌کرد به سمتشان برگشت و گفت:
- کجا؟ من هم می‌خوام بیام.
بابک با تندی گفت:
- لازم نکرده فیلمت و نگاه کن.
بیتا بغض کرد و گفت:
- خیلی بدی.
داوود با اخمی به بابک نگاه کرد و از خانه بیرون رفت، البته جمیله و بابک و بهارک تا حیاط برای بدرقه‌اش آمدند، بهارک با دیدن ماشین داوود گفت:
- ماشینتم قشنگه.
داوود به سمت ماشین رفت و خواست سوار شود که متوجه نگاه‌هایی از پشت پنجره‌ی ساختمان هم کف شد و خطاب به جمیله گفت:
-گویا خواهرتون من رو نمی‌شناسن و کنجکاون بدونن من کی هستم، حتماً بهشون بگید.
جمیله نیم‌نگاهی به پنجره انداخت که پرده افتاد و سرها از کنار پنجره دور شد.
بهارک با تلخ‌خندی گفت:
- آدم‌های کنجکاو توی دنیا زیادن، شما به دل نگیر برادر.
داوود سوار شد و گفت:
- حیف که دم پر من نیستی وگرنه هم موهات و کوتاه می‌کردم هم زبونت رو.
بهارک جسورانه باز گفت:
- دم پرت هم بودم جراتش رو نداشتی برادر.
داوود استغفراللهی زیر لبی گفت و با دنده عقب از خانه بیرون رفت، بابک که در خانه را باز کرده بود به دنبالش بیرون رفت و نزدیکی ماشینش که رسید گفت:
- یه هتل خوب توی همین خیابون هست، لازم نیست راه دور بری.
- ممنون از راهنماییت.
بابک هم سری تکان داد، داوود ماشینش را از جا کند و حرکت کرد، بابک به داخل برگشت و در خانه را بست، خاله‌اش که زن میانسالی بود به حیاط آمد و خطاب به جمیله گفت:
- مهمون داشتید آبجی؟ از دوستای بابک بود؟
- مهمون بود ولی از دوست‌های بابک نبود جیران‌جان. آقا داوود بود پسر پروین.
جیران پرسشگرانه پرسید:
- پروین کیه؟
- پروین دیگه زن اول حشمت.
جیران متعجب با چشمانی گرد شده گفت:
- وا، پسر هووت بود؟
و هوو را چنان کشید که گویا می‌خواست این موضوع را به جمیله یادآوری کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
جمیله با دلخوری گفت:
- بله آبجی، اومده بود ببینه مشکل حشمت چیه و اگر می‌تونه کمک کنه حشمت از زندان آزاد بشه.
- فکر می‌کنی می‌تونه؟ به قیافش نمی‌خورد بتونه بدهی پدرش رو بده.
- نمی‌خواد بدهی پدرش رو بده اما شاید یه کارهایی بتونه بکنه.
بابک که در خانه را بسته بود و جلوتر آمده بود گفت:
- اونقدرا هم دستش بسته نیست، بالاخره یه ملک و املاکی دارن توی شهرشون.
جیران نگاهش را به بابک داد و گفت:
- چقدر خوب.
و دوباره خطاب به جمیله گفت:
- می‌دونی که خواهر اگر الیاس ازدواج نکرده بود اصلاً این پایین احتیاج نداشتیم.
- اختیار داری آبجی، من بابت همین مدت هم کلی دعاگوت هستم، حالا داوود یه قول‌هایی داده، ان شاءالله درست میشه.
- ان‌شاءالله، خب دیگه شبتون به خیر.
***
هتلی که بابک آدرس داده بود یک هتل سه ستاره‌ی قیمت مناسب بود که داوود همان‌جا اتاقی گرفت، وقتی به اتاقش رسید که ساعت تقریباً یازده و نیم بود، دوشی گرفت و روی تختخواب دراز کشید در مسیری که به سمت هتل می‌آمد با مادرش تماس گرفت و با او صحبت کرد اما از رفتن به خانه‌ی جمیله حرفی نزد. می‌دانست که او نسبت به این موضوع حساس است برای همین نخواست نگرانش کند، مدتی به حرف‌های جمیله فکر کرد تا بالاخره خوابش برد.
با صدای زنگ موبایلش که برای نماز صبح تنظیم کرده بود از خواب بیدار شد، بعد از نماز دوباره دراز کشید و دو ساعتی خوابید. وقتی بیدار شد، آبی به دست و صورتش زد و تلفنی سفارش صبحانه داد، مقابل تلویزیون لمیده بود که صبحانه‌اش را آوردند. صبحانه را که خورد، به سمت کمد رفت، همان دیشب لباس‌هایش را توی کمد آویزان کرده بود، می‌دانست آن تیپ کابوی مناسب شهر نیست برای بیرون رفتن یک شلوار کتان مشکی و یک پیراهن ساده‌ی مشکی به اضافه‌ی یک کت تک زرشکی پوشید. کفش‌هایش هم ورنی مشکی بود تا به تیپ ماتش بیاید، کمی به موهایش رسید و بعد سوییچ و کیف پولش را برداشت و از اتاقش بیرون رفت.
همینطور رانندگی می‌کرد و توی خیابان‌ها می‌چرخید که پیامکی دریافت کرد. مضمون پیامک این بود « من ساعت ده منتظرت هستم، بهارک. » و در پیامک دیگری آدرس مکانی که منتظرش بود را برایش فرستاد، با دیدن پیامک‌هایش لبخندی به لبش نشست. نیم‌نگاهی به ساعتش انداخت. نیم ساعتی وقت داشت، از چند نفری آدرسی که بهارک برایش فرستاده بود پرسید تا توانست آدرس را پیدا کند. هر چند یک‌ ساعتی طول کشید و بهارک دو بار تماس گرفت تا بالاخره با راهنمایی‌های خودش محل قرار را پیدا کرد. بهارک در کنار دو دختر دیگر مقابل یک آموزشگاه موسیقی ایستاده بودند و صحبت می‌کردند تا ماشین داوود را دید که توقف کرد دستی برایش تکان داد و به سمت ماشینش آمد، داوود با دیدن تیپ و وضع ظاهری بهارک ابروی در هم کشید. یک بلوز و شلوار لی که روی آن مانتوی جلو بازی را پوشیده بود و موهایش را بیرون ریخته بود و شال روی سرش فقط بازیچه‌ بود، بهارک با لبخند روی صندلی جلو جای گرفت و گفت:
- سلام برادر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
و کیف گیتارش را روی صندلی عقب گذاشت و گفت:
- خب بریم دیگه.
ولی داوود همین‌طور با اخم نگاهش می‌کرد که بهارک متوجه‌اش شد و گفت:
- چته؟
داوود به رو به رو چشم دوخت و ماشین را به حرکت در آورد و گفت:
- محل کار بابک کجاست؟
- اول بگو چرا سگرمه‌هات تو همه؟
- تو از این تیپ و قیافه‌ای که واسه خودت درست کردی راضی هستی؟
بهارک نگاهی به خودش انداخت و گفت:
-آره، مگه تیپم چه مشکلی داره؟
- یه ذره حیا هم خوب چیزیه.
بهارک خندید و گفت:
- سخت نگیر برادر، اینجا که روستا نیست. دوره‌ی چادر و چاقچول دیگه به سر اومده.
- لازم نیست چادر سرت کنی ولی بهتره بهتر از این لباس بپوشی. اون چیه روی سرت، بهش چی می‌گید؟
- شال.
- نه بگو دستمال سفره‌ست، یه تیکه کوچولو دستمال خال خالی انداخته رو سرش میگه شال.
- چرا توهین می‌کنی؟ می‌دونی چقدر پولش رو دادم؟
داوود با اخم غلیظ‌تری گفت:
- خب وقتی خودت میری خرید همین میشه دیگه یه دستمال سفره رو به قیمت خدا تومن بهت میندازن، تو هم میندازی روی سرت فکر می‌کنی چقدر قشنگ شدی.
بهارک هم مثل داوود ابروی در هم کشید و گفت:
- ببین آقا داوود، تو که نمی‌خوای واسه من بزرگتری کنی، من به اون بابک هم اجازه نمیدم واسم بزرگتری کنه، خودم اونقدری بزرگ شدم که بدونم چی خوبه چی بده؟
تا این‌ها را گفت داوود چشم غره‌ای به جانش ریخت، بهارک پس نشست و با ترس گفت:
- چیه؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟
داوود در حاشیه‌ی خیابان توقف کرد و گفت:
- پیاده شو بریم.
- کجا؟
- بیا بهت میگم. اگر می‌خوای گیتارت هم ندزدن با خودت بیار.
بهارک ناچاراً از ماشین پیاده شد و به دنبالش به راه افتاد. هردو وارد پاساژی شدند، داوود نگاهی چرخاند و دست بهارک را گرفت و به دنبال خود وارد یک فروشگاه مانتو و پوشاک زنانه شدند، بهارک با شیطنت گفت:
- وای خدای من، می‌خواد واسم مانتو بخره.
داوود همینطور که اخم به چهره داشت بین رگال مانتو‌ها قدم میزد و در آخر مانتوی اسپورت قشنگی بیرون کشید و به سمت بهارک گرفت و گفت:
- بگیر برو بپوش.
بهارک مانتو را گرفت و گفت:
- هی بدک نیست ولی بذار رنگ‌های دیگه‌اش هم ببینم.
و بعد از دیدن رنگ‌های دیگر مانتو بالاخره همان رنگی را که داوود انتخاب کرده بود پسندید‌. گیتارش را به داوود سپرد و به سمت اتاق پرو رفت. مانتوی که پوشیده بود از قبلی خیلی بهتر بود، وقتی از اتاقک بیرون آمد، داوود سری تکان داد و گفت:
- بهتره یه شال بهتر هم بگیری.
- می‌دونی قیمت این مانتو چنده؟ داری ولخرجی می‌کنی برادر.
- زهرمار، بیا برو یه شال درست و درمون انتخاب کن سرت کن، اون گیس‌های وامونده‌ات هم ببند اینجوری دورت شلخته نباشه.
- همین چند روز قبل کراتینه کردم باید باز بمونه.
داوود متعجب نگاهش کرد و گفت:
- کراتینه دیگه چه کوفتیه؟
- یه کوفتیه که وقتی می‌زنی به مو، موها صاف و قشنگ می‌شن.
- خب پس بریزشون توی مانتوت، زود باش کار داریم.
بهارک با وسواس و کمی معطلی بالاخره یک شال انتخاب کرد و همین خرید نیم ساعت تقریباً سیصد و پنجاه هزار تومن برای داوود آب خورد اما خب راضی‌تر از قبل بود. با هم از مغازه بیرون آمدند و با آدرسی که بهارک می‌داد به محل کار بابک رسیدند. بابک در یک فروشگاه بزرگ زنجیره‌ای کار می‌کرد، بهارک با او تماس گرفت و رسیدنشان را به او خبر داد.
- این‌جا چیکار می‌کنه؟
- کار خوبیه، جا به جایی اجناس و پر کردن قفسه ها، ماهی یک و پونصد می‌گیره البته با اضافه کاری دوتومنی دستش رو می‌گیره، بیمه هم هست.
- دانشگاه چی خونده؟
- چهار ترم مدیریت خوند، ولی به خاطر اوضاع و احوال مالی قیدش رو زد و توی این فروشگاه مشغول شد. این کار هم شوهر خالم واسش جور کرد.
- شوهر خاله‌ات چیکارست که انقدر همه جا دوست و آشنا داره؟
- یه مغازه‌ی لوازم برقی داره گاهی اوقات میره بندر جنس میاره، از اون مذهبی‌های روزگاره، ولی انصافاً بهتر از خالمه.
- به غیر از این خاله فامیل دیگه‌ای ندارید؟
- یه دایی هم دارم. زیاد باهاشون رفت و آمد نداریم. آخه داییم خیلی بد عنق. از فامیل پدری هم که فقط عمو جلال رو دیدم، این‌طور که بابا میگه باید پنج تایی عمو و سه تا عمه داشته باشم.
- آره، همینقدرن.
- چطوریان؟
- هی بدک نیستن، بهتر از همشون عمه زلیخاست. زن مهربون و خوبیه. از بقیه‌اشون دل خوشی ندارم ولی خب چیکار میشه کرد فامیلن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
- چندتا خواهر داری؟
- سه تا .
- پس من و بیتا چی؟
داوود نیم‌نگاهی بهش انداخت و با لبخندی گفت:
- خیل خب بابا پنج تا.
بهارک خندید و گفت:
- می‌دونی سر اومدن تو بابک و مامان شرط بسته بودن، بابک می گفت نمیای، ولی مامان می‌گفت میایی.
- حالا سر چی شرط بسته بودن؟
- یه بستنی.
با اومدن بابک حرفشان نیمه تمام ماند، بابک سلامی داد و صندلی عقب نشست. داوود ماشین را از جا کند و حرکت کرد. مسیر به حرف زدن گذشت و بیشتر بهارک سوال می‌پرسید و داوود با حوصله جواب می‌داد. چون اقوام درجه یک بودند برای ملاقات پدرشان به مشکلی بر نخوردند، هر سه نفر وارد شدند و پشت شیشه‌ی ملاقات به انتظار ایستاده بودند که بالاخره سر و کله‌ی حشمت پیدا شد. مردی تقریباً پنجاه و هفت ساله‌ی قد بلند و چهارشانه‌ای بود، موهای کوتاه و صورت شیش تیغ نشان می‌دهد تازه اصلاح کرده است، با دیدن داوود و بابک و بهارک در کنار هم لحظاتی فقط نگاهشان کرد. داوود گوشی را برداشت و اشاره کرد تا او هم گوشی را بردارد، مقابل داوود در آن‌طرف شیشه نشست و گوشی را برداشت و با خوشحالی گفت:
- چطوری پسرم؟ چقدر دلم واست تنگ شده بود، خوشحالم که تو رو می‌بینم اونم در کنار بابک و بهارک. بالاخره پذیرفتی که این‌ها خواهر و برادرت هستن.
داوود در سکوت حرف‌هایش را گوش کرد و بعد گفت:
- سلام.
- سلام، خوبی؟ مادرت خوبه؟ دخترهام چطورن؟
داوود با تلخی که در صدایش موج میزد جوابش را داد:
- کی قراره دست از این کارا برداری‌؟ من و خواهرا و مادرم رو که رها کردی و به دنبال خوشبختی اومدی تهرون هیچی، این زن و بچه‌هاش رو چرا این‌جوری آلاخون والاخون کردی؟ این دوتا بس نبودن که یه زن دیگه هم گرفتی.
حشمت با انکار گفت:
-کدوم زن؟ در مورد چی حرف می‌زنی؟
- کافیه آقا حشمت، من همه چیز و می‌دونم.
حشمت مکثی کرد و گفت:
- عاشقیه دیگه پسر، هنوز عاشق نشدی.
داوود نیشخندی زد و گفت:
- محض اطلاع، معشوقه‌تون می‌خواد طلاق بگیره و مهریه‌اش رو هم تا ریال آخر می‌خواد. شما هم که از قرار معلوم نداری بدی پس حالا حالاها توی زندانی.
حشمت مکثی کرد و بعد گفت:
- می‌دونم ، دیروز اومده بود ملاقاتم. من که هیچی از دار دنیا ندارم به جز اون سه دونگ خونه‌ی روستا، می‌ترسم بره مهرش رو بذاره اجرا از طریق دادگاه جلوی اون سه دونگ خونه رو بگیره.
داوود با حرص گفت:
- یه دفعه‌ای بگو می‌خوای مامانم رو بکشی. اومدم بهت بگم اون سه دونگ خونه رو بفروش به من، وکالت بده تا بتونم کاراش رو بکنم. من هر چقدر اون سه دونگ قیمت کردن پولش رو به عنوان مهریه می‌دم به زنه.
- از کجا بدونم میدی؟
- خب پس می‌ریزم به حساب خودت، تا این زنه دست به کار نشده بیا درستش کن که مامان نفهمه.
- خب بعدش تو میری دنبال زندگیت من می‌مونم این تو.
- نترس به خاطر عروسی منصوره هم که شده باید بیارمت بیرون .
بابک به شانه‌ی داوود زد و گفت:
- در مورد طلاها ازش بپرس.
حشمت صدای بابک را شنید و با تندی گفت:
- به این بچه بگو یه بار دیگه بگه طلا همچین می‌زنمش که یکی از من بخوره یکی از دیوار. پسره‌ی جوالق. هر چقدر میگم طلایی در کار نیست بازم میگه طلا.
داوود جوابش را تلخ داد:
- بی‌خود عصبانی نشو و خط و نشون نکش. بعدم اشتباه کردی هنوز دو قورت و نیمت هم باقیه. خب اینا هم حق دارن، موندن بی‌سر پناه، خب اگر طلا خریدی و یه جا پنهون کردی بهشون بده برن حداقل یه خونه اجاره کنن .
- تو چرا باورت میشه داوود، طلایی در کار نیست همه‌ی پول خونه رو اون یارو کامرانی خورد و یه آبم روش، جمیله این قصه رو از خودش در آورده.
- این کامرانی کیه؟
- یه رفیق نامرد نالوتی، اگر بتونید پیداش کنید جرم من سبک‌تر میشه. ولی می‌دونم پیدا شدنی نیست حتمی تا الان از ایران رفته.
- به یه شرط می‌گردم و این کامرانی رو واست پیدا می‌کنم.
- چه شرطی؟
- وکالت بدی خونه‌ی روستا رو بزنم به نام مامان، البته پولش هم میدم.
حشمت کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اصلاً تو پول از کجا آوردی که می‌خوای خونه‌ی روستا رو بخری؟
- همچین میگی خونه انگاری پنت هوس توی لواسون، سرجمع خیلی باشه بیست تومن.
- همین بیست میلیون، از کجا آوردی؟
- توی همه‌ی این سال‌ها بالاخره تونستم جمع کنم، فروشنده‌ای؟
- باشه، ولی باید قول بدی این کامرانی رو پیدا می‌کنی ، من رو قولت حساب می‌کنم.
- باشه صحبت می‌کنم ببینم چطوری می‌تونم ملاقات حضوری بگیرم و با یه وکیل بیام دیدنت که بتونی وکالت بدی. آدرس اون زنت و هر سرنخ و شماره و آدرسی که در مورد کامرانی داری بنویس، میام ازت می‌گیرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
بهارک به جای داوود نشست تا با پدرش صحبت کند، بابک با دلخوری گفت:
- باید بیشتر اصرار می‌کردی که در مورد طلاها بهت بگه.
- می‌ریم بیرون بهت میگم.
بابک با پدرش صحبت نکرد و وقتی هر سه نفر بیرون آمدند باز بابک گفت:
- خب بگو دیگه؟
- حشمت به این سادگی‌ها لو نمیده که طلاهاش رو کجا قایم کرده، ولی خب وقتی اونطوری عصبانی شد مطمئن شدم که طلایی هست. همیشه همین‌طوریه وقتی بخواد حقیقتی رو انکار کنه همینطوری جوشی میشه. بهتره بریم، من خیلی گشنمه، ناهار مهمون من.
بهارک با خوشحالی گفت:
- من بگم کجا بریم؟
- باشه بریم.
***
ناهار را درون یک رستوران سنتی خوردند و بعد داوود، بابک را که می‌خواست سر کارش برگردد تا مقابل فروشگاه رساند و به سمت خانه‌شان به راه افتاد تا بهارک را برساند. بهارک همینطور که داشت آهنگ‌های ضبط را عوض می‌کرد گفت:
-داوود تو ازدواج هم کردی؟
- نه.
بهارک با شیطنت گفت:
- کسی رو هم دوست نداری؟
- فقط مادرم رو دوست دارم.
- چقدر شما پسرها لوسید، من که غریبه نیستم بگو دیگه.
داوود نیم‌نگاهی بهش انداخت و گفت:
- هیچکدوم پسندت نشد؟
- من رپ دوست دارم، تو گوش نمیدی؟
- نه، من دوست ندارم.
- خیلی باحاله که.
- دانشگاه هم میری؟
- نچ، قبول نشدم. البته آزاد قبول شدم ها. ولی چون شهریه‌اش رو نداشتیم نرفتم، برای همین رفتم دنبال موسیقی.
در خم کوچه که پیچیدند، بهارک سرش را بالا آورد و گفت:
- چقدر زود رسیدیم.
- نمی‌خواستی برسیم.
- دوست داشتم بیشتر با این رخش دور بزنیم.
داوود لبخندی زد و تا خواست حرفی بزند، ماشین پرایدی با سرعت از او سبقت گرفت و مقابلش پیچید که محکم روی ترمز کوبید، بهارک جیغی کشید و فریاد زد:
- یا خدا.
جوانی تقریباً بیست و پنج ساله از ماشین پیاده شد و عصبی فریاد زد:
- می‌کشمت بهارک، می‌کشمت به من خ**یا*نت می‌کنی.
تا داوود بخواهد به خودش بجنبد، آن جوان یقه‌اش را گرفت و از ماشین بیرون کشیدش و مشتی به صورتش زد. داوود به خودش آمد و با او درگیر شد. بهارک با گریه خودش را به کنار آن‌ها رساند و مدام داد میزد:
- به خدا برادرمه.
آن پسرک در حین درگیری با داوود عصبانی فریاد زد:
- گوه نخور دختره‌ی خراب، من برادرت رو نمی‌شناسم؟
تا این حرف را زد خون داوود به جوش آمد و مشتی روی سر و صورتش پایین آورد و او را روی زمین انداخت و روی شکمش نشست و خواست باز به سمتش هجوم ببرد که بهارک مقابلش پرید و با گریه و التماس گفت:
- نه داوود، تو رو خدا، تو رو خدا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

رمانانه‌ای
رمانانه‌ای
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
13/3/21
ارسالی‌ها
334
پسندها
216
دست‌آوردها
43
و به سمت پسری که روی زمین افتاده بود چرخید و با گریه گفت:
- به خدا برادرمه، اسمش داوود، پسر همون زن اول بابامه که واسه‌ت گفتم.
داوود عصبانی بازوی بهارک را گرفت و او را به سمت خودش چرخاند و با عصبانیت بر سرش فریاد زد:
- این تن لش کیه؟ هان، با تو هستم.
پسر که گویا تازه متوجه اشتباهش شده بود از جا برخاست، قدمی عقب‌تر رفت و گفت:
- کاریش نداشته باش.
داوود، بهارک را رها کرد و به سمتش رفت و گفت:
- خفه شو تو.
و یقه‌ی او را گرفت و به سمت عقب پرتش کرد که به ماشینش برخورد، فرهاد باز به سمت داوود چرخید و گفت:
- خیل خب من نمی‌دونستم، بهتره فراموشش کنی.
و خیلی سریع سوار ماشینش شد و از آن‌جا دور شد. بهارک کنار ماشین ایستاده بود و سر به زیر داشت و گریه می‌کرد. عده‌ای هم به تماشا ایستاده بودند، داوود نگاهی به آن‌ها انداخت و با تندی گفت:
- نمایش تموم شد می‌تونید تشریف ببرید.
ولی دختری که چادر مشکی به سر داشت و از سمت خانه‌شان می‌آمد با دیدن بهارک به سمتش دوید و صدایش زد:
- بهارک، بهارک چی شده؟
خودش را به بهارک رساند، بهارک به آغوش آن دختر پناه برد و گریه‌اش بیشتر شد. دختر با اخمی نگاهش را به داوود داد و گفت:
- چه اتفاقی افتاد؟ چیکارش کردید؟
- ببخشید شما؟
- من دختر خاله‌ش هستم، شما؟
داوود با پوزخندی گفت:
- مهمون دیشبشون که از پشت پنجره دید می‌زدید.
دختر هم با تندی بر سرش غرید:
- من هیچ‌کسی رو از پشت پنجره دید نزدم، اشتباه دیدی آقا.
بهارک از آغوش دختر بیرون آمد و آرام گفت:
- میشه بریم خونه آیه؟
دختر آیه نام داشت سری تکان داد و با بهارک همراه شد. بهارک از شرم و خجالت حتی از داوود خداحافظی نکرد و با آیه رفت. داوود هم دقایقی ایستاد و رفتنش را نگاه کرد و بعد عصبی سوار ماشین شد و ماشین را از جا کند و حرکت کرد. با سرعت از کنار آیه و بهارک گذشت و در انتهای کوچه در خیابان پیچید، آیه با دلخوری گفت:
- آخه چی شده بهارک؟
- بریم خونه بهت میگم، ولی تو رو خدا به مادرت اینا نگی چه اتفاقی افتاده.
- مگه تا حالا دهن لقی از من دیدی. اشکات رو پاک کن، می‌ریم توی خونه ممکنه مادرم از پشت پنجره ببینتت.
- تو برگردی نمیگه چی شده برگشتی.
- حالا این پسره کی بود؟
- مادرم که دیشب به مادرت گفت کی بود؟
- من تمام دیروز و دیشب توی اتاقم بودم، گویا این آقا مادرم یا آمنه رو پشت پنجره دیده.
- داوود بود، برادر ناتنیم.
- آهان پسر همون زن اول بابات.
- اومده تهرون اگر میشه یه جوری بابا رو آزادش کنه، دو ماه دیگه عروسی خواهرش، می‌خوان که بابا توی عروسی خواهرشون باشه.
- یه چیز بگم.
- بگو.
- بالاخره یه مانتو درست و حسابی پوشیدی ها، این خیلی بهتره، بیشتر هم بهت میاد.
- امروز داوود اون مانتو رو توی تنم دید کلی ناراحت شد بعد هم خودش بردم یه مانتو فروشی این مانتو و شال رو واسم خرید.
آیه با لبخندی گفت:
- دم غیرتش گرم، حالا چی شده بود که وسط کوچه واستاده بودید گریه می‌کردی؟
- خبر مرگم این فرهاد گور به گور شده پیداش شد و با ماشین پیچید جلوی ماشین داوود، فکر کرد داوود دوست پسرمه و من به اون خ**یا*نت کردم. بدتر از این نمی‌تونست بشه و جلوی داوود ضایع بشم، دیگه نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم. ای وای گیتارم و کیفم توی ماشینش جا موند.
و محکم سیلی به صورت خودش زد و گفت:
- یا حضرت عباس موبایلمم توی کیفمه. بدبخت شدم آیه. موبایلت باهاته؟ بهش زنگ بزن بگو وسایل‌های من رو بیاره.
آیه موبایلش را از کیفش بیرون آورد و گفت:
- خیل خب بابا، چرا هول می‌شی؟ شماره‌ش رو بگو؟
- حفظ نیستم، آخرش 12 بود فکر کنم، روی تلفن خونه‌مون هست، بدو آیه، بدو تو رو قرآن. نه، نه، واستا، شماره موبایل خودمو بگیر.
***
عصبی در حال رانندگی بود که با صدای زنگ موبایلی به خودش آمد، نگاهی به روی صندلی کناری انداخت و کیف بهارک را دید، ماشین را در حاشیه‌ی خیابان راند و ایستاد، کیف را برداشت و پس از کمی گشتن موبایلش را برداشت، اسم آیه روی صفحه نقش بسته بود، با دیدن این اسم، همان دختر چادری که می‌گفت دختر خاله‌ی بهارک است را به خاطر آورد، مکثی کرد و ترجیح داد جواب ندهد، برای همین گوشی را توی کیف انداخت و دوباره حرکت کرد، توی پارکینگ هتل پارک کرد و کیف و گیتار بهارک را برداشت و از ماشین پیاده شد، به اتاقش در هتل که رسید باز هم موبایل بهارک شروع کرد به زنگ خوردن، موبایل را از توی کیف برداشت. ایندفعه اسم و عکس فرهاد روی گوشی بود، برای همین خیلی زود جواب داد:
- هان چی می‌خوای مردک آشغال؟
فرهاد تا صدای داوود را شنید گوشی را قطع کرد. داوود عصبی موبایل را روی تخت پرت کرد و لبه‌ی تخت نشست سرش را میان دستانش گرفت و گفت:
- آدمت می‌کنم دختره‌ی دیوونه، آدمت می‌کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
tommy درس‌های نویسندگی از ملت عشق آموزش رمان نویسی و نویسندگی 4
rain's girl متن موسیقی متن اهنگ عشق و گناه | رضا بهرام متن آهنگ 0
rain's girl متن موسیقی متن اهنگ اتفاقا عشق | شهاب مظفری متن آهنگ 0
rain's girl متن موسیقی متن اهنگ از عشق تو | شهاب مظفری متن آهنگ 0
samin 1111 متن موسیقی متن اهنگ ای عشق تو تصمیم بگیری |فرهام متن آهنگ 0
samin 1111 متن موسیقی متن آهنگ ای عشق | ایوان بند متن آهنگ 0
samin 1111 متن موسیقی متن آهنگ عشق جانم |امین رستمی متن آهنگ 0
Wendy Son نقد و معرفی کتاب کتاب | ملت عشق نقد کتب 0
الهه انوری رمانانه رمان به جرم عشق تو | الهه انوری کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 3
~نیلوفر اکبری نسب~ متن موسیقی متن آهنگ عشق من| مهدی احمدوند متن آهنگ 0
Mahdie اخبار هنری و فرهنگی شاعر عشق و آزادی؛ دلیل علاقه ایرانی‌ها به شعر نزار قبانی چیست؟ اخبار فرهنگی و هنری 0
A چالش چالش عشق چالش 27
~نیلوفر اکبری نسب~ متن موسیقی متن آهنگ عشق آخر| مرتضی اشرفی متن آهنگ 0
همرنگ باغ:) معرفی انیمه “قلعه متحرک هاول” (Howl’s Moving Castle)؛ داستانی در ستایش صلح، عشق و دوستی انیمه و انیمیشن 0
~نیلوفر اکبری نسب~ نقد نقد رمان سمفونی عشق| نیلوفراکبری نسب نقد رمان 4
Esquire برشی از کتاب کتاب | ملت عشق برشی از کتب 2
Mr.Ramin دنباله دار نظرت درباره اي عشق؟ تاپیک‌های دنباله‌دار 5
Mahdie چالش عشق چ رنگیه؟ چالش 23
.Arthur. متن موسیقی متن آهنگ چشم ما روشن عشق | حامد همایون متن آهنگ 0
.Arthur. متن موسیقی متن آهنگ عشق من و پس نزنی|سامان جلیلی متن آهنگ 0
Ares16 متن موسیقی عشق یعنی~سینا درخشنده متن آهنگ 0
م.صالحی رمانانه در میان تنهای | م.صالحی کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 19
م.صالحی رمانانه آبان | م.صالحی کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 15
م.صالحی رمانانه قندی گل| م.صالحی کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 46
Hasti♡ensan اخبار هنری و فرهنگی مجید صالحی به کرونا مبتلا شد اخبار فرهنگی و هنری 0
|:terrorist اخبار سیاسی تشکیل جلسه مهم در دولت با حضور جهانگیری، ظریف و صالحی اخبار سیاسی 0
Hasti♡ensan بیوگرافی شاعران کودک بیوگرافی آتوسا صالحی شاعران پارسی 0
Brian.G_M بیوگرافی پرستو صالحی|بازیگر بیوگرافی هنرمندان ایرانی 0
Mahdie صالحی‌امیری: حذف کمیته و وزارت ورزش از مجمع فدراسیون فوتبال بی‌تدبیری بود/ شرایط قرمز نباشد میزبان هندبال آسیا می‌مانیم اخبار فوتبال 0
Mahdie صالحی‌امیری: نام کاروان ایران در المپیک توکیو نهایی نشده/ تصمیم نهایی در ستاد عالی ورزش گرفته می‌شود اخبار فوتبال 0

موضوعات مشابه

اشخاصی که در حال مشاهده این موضوع هستند ( مجموع: 1 ، کاربران: 0 ، مهمانان: 1 )

اشخاصی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران : 3)

بالا