رمانانه در میان تنهای | م.صالحی کاربر انجمن رمانانه

  • شروع کننده موضوع م.صالحی
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 122
  • پاسخ ها 19
تایپ رمانانه

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
کد رمان: ۱۶
نام ناظر:@زهرا
نام رمان: در میان تنهای
نویسنده: م. صالحی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: داستان در مورد زندگی مردی‌ست به نام جاوید که در محله‌ی قدیمی و شلوغ تهران ساکن شده است و به کار آهنگری مشغول است، مردی که بسیار مرموز است و از ارتباط گرفتن با مردم فراری‌ست. و زنی به نام راحیل که گرفتار در آشفتگی‌های بی‌شمار زندگیش است و توانایی سامان دادن به آن‌ها را ندارد. راحیل و جاوید سر راه یک‌دیگر قرار می‌گیرند و این شروع ماجرای دیگریست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

... :| ...

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
26/11/20
ارسال ها
226
امتیاز کسب شده
2,628
6bw6_3d82078ded164243b07284082e0c2ae7-as-smart-object-1.png
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض خوش آمدگویی به نویسندگان و کاربران خوش آثار انجمن رمانانه.
قبل از آنکه تاپیک ابتدایی رمانتان را ایجاد کنید، لطفا ایرادات و سوالاتتان را در این تاپیک ذکر کنید:
|پاسخ‌گویی به سوالات رمان نویسی|

برای رفع اشکالات رمان از نظر ناقد و نویسنده، پس از گذشت ۳۵ پارت از رمانتان، لینک رمان را در
این تاپیک قرار دهید:
|تاپیک درخواست نقد|

پس از گذشت بیست پارت از رمانتان، شما مجاز هستید تا در این تاپیک درخواست تگ رمان کنید:
|درخواست تگ رمان|

رمان شما می‌تواند پس از داشتن ۱۵ پارت، دارای جلد باشد، برای درخواست جلد به این تاپیک مراجعه فرمایید:
|درخواست جلد|

جلد رمان شما در دفترکار طراح‌ها قرار داده می‌شود.

پس از اتمام رمان خوش خلقتان، لینک را در این تاپیک قرار دهید:
|اعلام پایان رمان|

در این تاپیک شما می‌توانید بدون هیچ محدودیتی درخواست بنر تبلیغاتی داستان، رمان، شعر، دلنوشته‌تان را دهید:
|درخواست بنر تبلیغاتی|
|دریافت بنر تبلیغاتی|


رمان شما اگر به مدت یک ماه آپ نشود به متروکه منتقل خواهد شد.

با تشکر از همکاری شما

مدیریت انجمن رمانانه
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
طبق معمول هر روز عصر برای قدم‌زنی به پارک نزدیک خانه‌اش آمده بود. شاید در این چند سالی که به تهران آمده بود، به غیر از آهنگری‌اش و پارک محلشان جای دیگری را ندیده بود. مایحتاج زندگی‌اش را هم از همان سوپری نزدیک خانه‌اش می‌خرید. هیچ‌کس درست و حسابی او را نمی‌شناخت و مردم محل به جز یک نام فامیلی چیز دیگری از او نمی‌دانستند؛ «آقای مهرنیا».
جوانی تقریباً سی ‌و پنج‌ ساله، قد بلند، با هیکلی متناسب و موهای مشکی کوتاه و ته ریشی که او را جذّاب‌تر کرده بود. به قدری کم‌حرف و تودار بود که تنها شاگردش، محسن هم به ندرت صدای او را می‌شنید و به غیر از کار صحبت دیگری با او نداشت. چون کارش خوب و تمیز بود و خوش‌قول، مشتریان زیادی داشت. دستانش را در جیب‌هایش فرو برده و قدم میزد. نزدیک دریاچه که رسید روی نیمکتی نشست و به دریاچه خیره شد. در چشمانش غمی بود؛ غمی بزرگ که او را این‌گونه ساکت و آرام کرده بود. از هر چیزی هم که می‌خواست سکوت او را بر هم بزند و او را به حرف وا دارد، فراری بود.
نگاهش بر روی دریاچه بود و در افکارش غوطه می‌خورد. چند بار نگاهش به مسیر سمت راست چرخید و ساعت مچی‌اش را نگاه کرد. انگار که انتظار کسی را می‌کشید. با دیدن پسرکی تقریباً ده ساله که لباس‌های نامرتبی به تن داشت و بساط واکسش را به گردن آویخته بود و از همان مسیر پیش می‌آمد لبخند کمرنگی روی لبش نشست و دوباره نگاهش متوجه دریاچه شد.
پسرک مقابلش قرار گرفت و با لبخندی گفت:
- سلام آقا! کفشاتون‌ رو واکس بزنم؟
بدون این‌که حرفی بزند کفش‌هایش را از پا بیرون آورد. پسر دمپایی را مقابل او گذاشت و کفش‌هایش را برای واکس زدن برداشت و نزدیکش روی نیمکت نشست. جعبه‌ی کارش را مابین خودش و او گذاشت و زود دست به کار شد. تقریباً یک هفته‌ی بود که هر روز این پسر مقابلش می‎‌ایستاد و از او می‌خواست کفش‌هایش را واکس بزند و او بدون هیچ حرفی کفش‌هایش را بیرون می‌آورد و وقتی کار پسرک تمام می‌شد بدون این‌که حتی کلمه‌ای حرف بزند، پولش را می‌داد، کفش‌هایش را می‌پوشید و می‌رفت. به آمدن آن پسر در طول همین یک هفته عادت کرده بود. پسر همین‌طور که کفش را واکس میزد سر درد و دلش را باز کرد و گفت:
- می‌دونید آقا اگه توی این پارک یک مشتری حسابی داشته باشم شما هستید. واقعاً دمتون گرم! یه بار نشده به روم نه بیارید. ولی خودمنی‌ما هر روز هم کفشای شما کثیف و خاکیه، احتیاج به واکس داره. معلومه مرد کاری و سخت‌کوشی هستید. عصر هم می‌آید این‌جا که کمی خستگی کار از تنتون بیرون بره.
نیم نگاهی به او انداخت تا ببیند واکنشش نسبت به حرف‌های او چیست، اما او فقط بی‌توجه دریاچه را نگاه می‌کرد. پسر ناامید دوباره نگاهش را به کفش و کارش داد و آرام زیر لب گفت:
- شایدم کر و لال باشه.
اما او این حرفش را شنید، نگاهش به جانب او برگشت. پسر متوجه سنگینی نگاهش شد، زیر چشمی نگاهی به او انداخت و خندید. او هم لبخند به لبش نشست و به سمتش چرخید و آرنج دستش را لبه ی پشتی نیمکت قرار داد تا پسر را متوجه کند که به حرفش گوش می‌دهد.
لبخند روی لب پسر نشست و گفت:
- اسم من آرش. شما هم اگه دوست دارید اسمتون رو به من بگید.
اما سکوت و لبخند او طولانی شد و باز همان پسر حرفش را ادامه داد:
- چه می‌دونم؛ شایدم خوشتون نمیاد با من حرف بزنید.
واکس کفش که تمام شد، آن را جفت کرده مقابل پای او قرار داد. پولش را مثل هر روز داد و بر خلاف هر روز دیگر فقط دستی به موهای آن پسر کشید و با لبخندی راهش را گرفت و رفت. آرش مدتی همین‌طور که رفتن او را نگاه می‌کرد نفس بلندی کشید و با خودش گفت:
- هر کسی یک جوری دیوونه‌ست.
***​
نزدیک به خانه‌اش برای خرید وارد سوپری شد. چند مشتری داخل مغازه بودند. نگاهش روی قفسه‌ها می‌چرخید تا کار بقیه تمام شود، اما دختران جوانی که برای خرید آمده بودند قصد رفتن نداشتند. مغازه‌دار او را خطاب قرار داد و گفت:
- چی می‌خواستید آقا؟
لیستی را از جیبش بیرون کشید و به سمت فروشنده گرفت. فروشنده مشغول آماده کردن لیستش بود و او سرگرم چک کردن موبایلش. با شنیدن صدای خنده‌های دو دختر سر بلند کرد. دو دختر نزدیک قفسه‌های خوراکی‌ها ایستاده بودند. یکی از آن‌ها ریز می‌خندید اما دیگری نگاهش به او بود. نگاهی مشتاق و ماجراجو داشت و او سوژه‌ی جدید ماجراجوییش بود. شماره‌اش را از روی تابلوی مغازه‌اش برداشته بود و با پیامک‌هایش او را دعوت به دوستی می‌کرد. در تمام این مدت صاحب این پیامک‌ها را ندیده بود اما این پیامک جدید باعث شد تا او را بشناسد.
دختری تقریباً نوزده ساله. قد بلند و زیبا بود. می‌توانست برای مردی مثل او وسوسه کننده باشد تا برای مدتی هم شده است با او خوش بگذراند اما او این‌گونه نبود و زندگی بی‌بند و باری نداشت. نگاهش میخ نگاه آن دختر شده بود اما تمام مدت فکرش جای دیگری بود و به موضوع دیگری فکر می‌کرد.
با صدای مغازه دار نگاهش از چشمان حریص آن دختر کنده شد و به جانب مغازه‌دار برگشت. هزینه‌ی خریدهایش را که پرداخت کرد، سریع از مغازه بیرون آمد. چند لحظه بعد از او، دو دختر جوان هم به دنبال سرش بیرون آمدند. با فاصلۀ چند قدمی‌اش راه می‌رفتند و یکی از آن‌ها می‌خندید. می‌دانست اگر این دخترها به مسیرشان ادامه بدهند حتماً برای او دردسری درست خواهند کرد. با خشم و ابروهای درهم‌ گره ‌کرده به سمت آن‌ها چرخید. خشم در نگاهش به حدی بود که دخترکی که یک بند با شیطنت می‌خندید را ساکت کرد. اما دختر دیگر به خود جراتی داد قدمی به سوی او برداشت و با لبخندی که سعی می کرد دل‌ربا باشد گفت:
- اسمم میناست.
همه‌ی جواب آن دختر تلخ‌خندی بود که به رویش پاشید و به راهش ادامه داد. دختر اما به دنبالش چند قدمی رفت و با صدای که به گوشش برسد گفت:
- دوست داشتن که جرم نیست.
توجهی نکرد و فقط به سرعت قدم‌هایش افزود تا از دستش رها شود.

***​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
***
صبح خیلی زود مغازه‌اش را باز کرد و مشغول به کار شد. محسن تقریباً ساعت هشت بود که آمد و مشغول شد. موضوع دیروز به شدت عصبی‌اش کرده بود. دوست نداشت وارد هیچ رابطه‌ی شود و این دختر خیره سر این مدت با پیامک‌هایش حسابی او را به هم ریخته بود و قصد نداشت با بی توجهی او از رو برود. مشغول کار با دستگاه جوش بود. شاگردش نزدیکش شد و با ضربه‌ای که به شانه اش زد او را متوجه خودش کرد.
دست از کار کشید و با برداشتن نقاب جوشکاری نگاهش را به محسن داد. محسن با اشاره به ورودی مغازه او را متوجه مشتری کرد که می خواهد با او حرف بزند. نگاهش به آن سو کشیده شد. مردی مسن، اما با جذبه و با ابهّت با کت و شلوار مشکی و کلاه نمدی در آستانه ورودی کارگاه آهنگری ایستاده بود و تسبیحی در دست می چرخاند. وقتی نگاه او به سمتش چرخید سری به نشانه ی احترام و سلام تکان داد. دستگاه را گذاشت و به سمت او رفت.
- سلام، خسته نباشید.
سلامش را کوتاه جواب داد و تشکری کرد. مرد بی مقدمه گفت:
- همه توی محل از کار شما تعریف می‌کنند. برای همین برای کارمون مزاحم شما شدیم.
- خواهش می‌کنم. در خدمتم بفرمایین.
مرد تسبیح را توی مشت جمع کرد و گفت:
- راستش برای برپایی تکیۀ امسال به یه کم مشکل برخوردیم. ستون‌های فلزی که زدیم تا چادر رو روش سوار کنیم، لق می‌زنه و ممکنه بشکنه. وزن چادر هم زیاده ممکنه همین‌که چادر روش سوار شد ستون‌ها تحمل وزنش‌ رو نداشته باشه و بشکنه. خواستیم شما زحمت بکشید بیاید یک نگاه بندازید اگه احتیاج به جوش‌کاری داره انجامش بدید.
با گفتن این‌که باید وسایلم را بردارم به سمت محسن رفت. کارگاه را به او سپرد وبعد از جمع کرد وسایل کارش با پیرمرد همراه شد. صندلی جلوی ماشینش در کنار او نشسته بود و نگاهش به خیابان بود. این سکوت ماشین را پیرمرد شکست و سوالی پرسید:
- شما خیلی وقته به این محلّه اومدید؟
نگاهش از خیابان کنده شد و به سمت پیرمرد برگشت. چندان تمایلی به حرف زدن نداشت اما جواب ندادنش را بی ادبی می دانست.
- هفت هشت ماهی می شه.
مرد سوال دومش را به محض گرفتن جواب سوال اولش پرسید:
- شهرستانی هستید؟
کوتاه جواب دادن را برای از سر باز کردنش انتخاب کرد.
- نه.
- تنها زندگی می‌کنید؟
- بله!
روشش جواب داد که مرد بالأخره سکوت اختیار کرد و دیگر سوالی نپرسید. به محل برپایی تکیه رسیدند. خانۀ بزرگ، با حیاطی باصفا که قرار بود سقف حیاط را چادر بزنند و داخل حیاط قالی پهن کنند تا برای برپایی تکیه آماده شود.
چندین نفر مشغول کار و تمیزکاری و نصب پارچه‌های مشکی بودند. پیرمرد او را به سمت جایی که قرار بود کارش را انجام دهد راهنمایی کرد. ستون‌هایی که قرار بود جوش‌کاری کند نزدیک ساختمان بود. بدون توجه به اطرافش مشغول کارش شد. چند دقیقه‌ای که گذشت جوانی او را خطاب قرار داد:
- هی آقا...! آقا!
نقاب جوشکاری را از چهره برداشت و گفت:
- بله!
- بفرمایین چای!
- ممنون! نمی‌خورم.
جوان با استکان چای و قندان قندی به طرفش آمد و با لبخند پهنی که روی صورتش بود باز تعارف کرد:
- چای آقاست، نمی‌شه نخورد.
استکان را پس زد و اخمش را به جان آن پسرک ریخت که لبخند در عرض چند صدم ثانیه از روی صورتش ناپدید شد و با گفتن ببخشیدی راهش را گرفت و رفت. دوباره خودش را به کارش مشغول کرد. برای لحظه‌ای کوتاه نقابش را برداشت تا کارش را دقیق بررسی کند که نگاهش به پنجرۀ افتاد که نزدیکش ایستاده بود و کار می‌کرد. دختر جوانی از پشت پنجره محو تماشایش شده بود و لبخند به لب داشت. از نگاهش ترسید. دختری تقریباً بیست و هفت هشت ساله به نظر می‌رسید، چهرهٔ زیبایی داشت اما نگاهش پر جرات و سرسخت بود.
نگاهش را گرفت و نقاب جوش‌کاری به صورت گذاشت و مشغول کارش شد. گاه‌گاهی که از پشت نقاب نگاه می‌کرد آن دختر را می‌دید که با لبخند او را نظاره می‌کند. وقتی آن پیرمرد به سمت آن‌ها آمد، دختر از پشت پنجره دور شد و پرده را رها کرد. با دیدن آن نگاه‌ها بود که با عجله بیشتری کارش را به پیش برد و خیلی زود آن جا را ترک کرد.
***​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
دوباره عصر آمد و او برای تنها تفریحش راهی پارک شد. بعد از کمی قدم‌زنی دوباره روی همان نیمکت همیشگی نشست. به محض نشستن نگاهی به ساعتش انداخت. منتظر آرش همان پسر واکسی بود ولی آن روز هر چقدر انتظار کشید آرش پیدایش نشد. نگران بود و خودش دلیلش را نمی‌دانست. حتی مدت بودنش در پارک را برای رسیدن آرش طولانی‌تر کرد ولی باز هم از آمدن آرش خبری نشد. از جا برخاست و به خانه برگشت.
داستان تکراری زندگی او فردا هم تکرار شد و عصر باز به پارک رفت و باز هم آرش نیامد.
سه روز این قصه تکرار شد. روز چهارم بود. باز روی همان نیمکت به انتظار نشسته بود. بارها آن مسیر را نگاه کرد. ولی گویا قرار بود دیگر آرش به آن پارک نیاید. قصد رفتن داشت که صدای آرش را شنید که بلند از دور سلام می‌داد. آرش دیده بود که او قصد رفتن دارد برای همین با آن سلام بلند بالا قصد داشت او را متوقف کند. نگاه خوشحالش به سمت او چرخید. اما وقتی آرش نزدیک شد و او زخم‌های صورتش را دید، سکوتش را برای او شکست:
- چه بلایی سرت اومده؟
آرش متعجّب گفت:
- شما لال نیستید؟
اخم مهمان پیشانی‌اش شد و باز سوالش را تکرار کرد:
- پرسیدم چه بلایی سرت اومده؟
لبخندی روی لب آرش نشست و گفت:
- کتک خوردم.
- برای چی؟
آرش با غرور جوابش را داد:
- برای این‌که غیرت دارم.
و خسته روی نیمکت نشست و گفت:
- کفشاتون‌ رو درآرید واکس بزنم!
در کنارش روی نیمکت نشست و کفش‌هایش را از پا کند. آرش کفش‌هایش را برداشت و مشغول کارش شد. وقتی مشغول کار شد. لبخند ظاهری روی لبش جایش را به غم واقعی داده بود. او لبی تر کرد و گفت:
- برای چی دعوا کردی؟
آرش سر بلند کرد. لحظاتی فقط به چشمان او نگاه کرد و دوباره نگاهش را به کفش داد. همین‌طور که کار می‌کرد، گفت:
- می‌خواستم حق یه نامردی رو بذارم کف دستش.
با تردید سوالش را پرسید:
-گذاشتی؟
آرش مدتی مردد نگاهش کرد و بعد جوابش را داد:
- بالاخره یه روز این‌کار رو می‌کنم.
احساس کرد که نمی‌خواهد حرف بزند، برای همین دیگر سؤالی نپرسید. مدتی که گذشت آرش کفش را مقابل پای او گذاشت و گفت:
- می‌تونم بپرسم اسمتون چیه؟
از افکارش بیرون آمد، کفش‌هایش را پوشید و بعد گفت:
- اسمم جاوید.
آرش با لبخند پهنی گفت:
- منم آرشم.
جاوید دستش را جلو برد و گفت:
- از آشنایت خوشوقتم.
آرش خوشحال با او دست داد و با گفتن من هم همین‌طور احساس شعف کرد از این‌که با مردی محترم آشنا شده است. جاوید خواست اسکناسی را به‌عنوان دست‌مزد به او بدهد که آرش گفت:
- امروز مهمون من باشید.
جاوید اصراری نکرد، اسکناسش را توی جیب گذاشت و گفت:
- خب پس تو هم شام مهمون من باش!
آرش سعی کرد خیلی محترمانه دعوتش را رد کند اما بالأخره کوتاه آمد و با جاوید همراه شد. جاوید از قبل پیتزا فروشی که نزدیک همان پارک بود را می‌شناخت، سر میز دو نفره‌ی نشستند. آرش بساط واکسش را زیر میز گذاشت و سعی کرد کمی خود را مرتب کند. جاوید که دستش را شست و به سر میز برگشت، آرش هم همان کار را کرد. داشت تمام سعی خودش را می‌کرد که با شخصت و با کلاس به نظر برسد. تا حاضر شدن پیتزا وقت خوبی برای صحبت بود. جاوید این سکوتی که داشت آرش را عذاب می داد شکست و گفت:
- آرش چرا کار می‌کنی؟
آرش نگاه مستقیمش را به او داد و گفت:
- می‌خوام به مادرم کمک کنم. اما نمی‌دونه کارم چیه؟ بهش گفتم توی یه مغازه‌ی شاگرد هستم. به خاطر بیماری برادرم خیلی کار می‌کنه. ولی بازم نمی‌تونه از پس داروهای برادرم بربیاد.
سوال بعدیش را با بی احتیاطی پرسید:
- پس پدرت کجاست؟
آرش وا خورد از این سوال و کمی به فکر رفت. جاوید به خوبی تغییر حال او را احساس کرد تا خواست عذرخواهی کند بابت سوالش، آرش جوابش را داد:
- زندان!
و بعد از خجالت نگاهش به جعبه‌ی دستمال کاغذی روی میز قفل شد. علت ناراحتیش را فهمید، دستی به موهایش و پشت گردنش کشید و گفت:
- معذرت می‌خوام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
آرش با شنیدن این دو کلمه سر بلند کرد و با لبخندش به جاوید فهماند که ناراحت نشده است. گارسونی کنار میز آمد و سفارش‌هایشان را مقابل‌شان قرار داد. با تعارف جاوید هر دو به خوردن مشغول شدند. از پیتزا فروشی که بیرون آمدند. آرش قدرشناسانه باز از جاوید تشکر کرد. جاوید دستی به شانه‌اش گذاشت و گفت:
- می‌خوای باهات بیام؟
- ممنون! خودم با اتوبوس میرم.
جاوید مکثی کرد و بعد آدرس خانه و مغازه‌اش را به او داد و گفت:
- اگه یک وقت مشکلی پیش اومد و احتیاج به کمک داشتی؛ خوشحال میشم بتونم کمکت کنم.
آرش ذوق زده از جاوید تشکر کرد و از این‌که یک دوست حسابی پیدا کرده بود با خوشحالی از او جدا شد و رفت.
***​
فردای آن‌روز هم به پارک رفت و باز آرش نیامد. یک هفته به همین منوال گذشت. یک روز مشغول کار بود که متوجه کسی شد که نزدیکش ایستاده بود. وقتی سر بلند کرد آرش را در کنار خودش با وضعی آشفته دید. تا نگاهش به جاوید افتاد، خودش را به او چسباند و بغضش ترکید و فقط گریه کرد.
جاوید سعی کرد او را آرام کند اما آرش فقط گریه می‌کرد. طوری به جاوید پناه آورده بود گویا تنها پنهاش، جاوید است. جاوید او را از خودش جدا کرد و مقابلش روی زانو نشست و از او خواست حرف بزند. آرش با گریه گفت:
- گفتی ما با هم دوستیم، گفتی اگه مشکلی داشتم کمکم می‌کنی.
بازوهایش را فشرد و حس اطمینان را به او داد و گفت:
- آره...! فقط بهم بگو چی شده؟
- مادرم رو بازدداشت کردن.
ابروان جاوید در هم گره خورد و علتش را پرسید. آرش نگاه مستقیم پر از اشکش را به چشمان پر از قدرت جاوید داد و گفت:
- من نمی‌دونستم برای داروهای آرمان رفته از یکی پول قرض گرفته و به جاش سفته داده، حالا اون یارو سفته‌ها رو گذاشته اجرا و به مادرم گفته یا باید زنم بشی یا تا وقتی پولم‌ رو ندی رضایت نمیدم از زندان بیای بیرون. من نمی‌خوام مامانم زن اون یارو بشه، به‌خدا مامانم گناه داره!
جاوید اشک‌هایش را گرفت و گفت:
- صبر کن برم بالا لباس عوض کنم بیام، با هم بریم حق اون یارو رو بذاریم کف دستش.
جاوید از آهنگری بیرون آمد و به خانه‌اش رفت. چند دقیقۀ بعد برگشت. دست آرش را گرفت و با او همراه شد. به خیابان که رسیدند تاکسی گرفتند و با آدرسی که آرش داد در یکی از محلات پایین شهر، مقابل قهوه‌خانه‌ای ایستادند.
آرش با ترس به در ورودی قهوه خانه که از ظاهرش مشخص بود سال‌های زیادی از عمرش می‌گذرد دوخته شد. جاوید در را باز کرد و با هم پیاده شدند. به قهوه خانه که نزدیک شدند، آرش از ترس ایستاد. جاوید به سویش برگشت و گفت:
- می‌ترسی آرش؟
آرش نگاهش کرد. دلش می‌خواست که نترسد اما حقیقت این بود که می‌ترسید. سری تکان داد. جاوید با لبخند اطمینان بخشی دستی به موهایش کشید و با یک جمله خیال آرش را راحت کرد.
- نگران نباش! بیا بریم!
هردو وارد قهوه‌خانه شدند. آرش نگاهش را توی قهوه‌خانه چرخاند و به مردی تنومند که کلاه دوری به سر داشت و سبیل‌هایش از حد معمول بلندتر بود و با پوشیدن کت و شلواری مشکی سعی کرده بود تیپ داش مشتی‌های قدیمی را به خود بگیرد اشاره کرد.
جاوید که او را دید، از آرش خواست همان‌جا نزدیک در خروجی منتظرش بایستد و خودش به سمت همان مرد رفت. نگاه تمام کسانی که در قهوه خانه بودند به دنبال این مرد قد بلند بود که گویی به دنبال دعوا آمده بود برای همین شاخک‌های همه‌شان تیز شده بود. صندلی مقابل آن مرد را عقب کشید و نشست. چشمان درشت و سیاه آن مرد که زیر ابروان کلفت و سیاهش می‌درخشید با غضب به سوی او چرخید و گفت:
- فرمایش؟
با لحن محکم و قاطعش حرفش را زد:
- کیومرث تویی؟
با تحکم و خشم جوابش را داد:
- کیومرث‌خان.
نیش‌خندی تحویلش داد.
- خانش واسه تو زیادیه.
- جناب‌عالی؟
- وکیل اون بچه.
و با سر به آرش اشاره کرد که با ترس و اضطراب نزدیک در ورودی ایستاده بود و آن‌ها را می پاید. کیومرث نگاهی به آرش انداخت و دوباره نگاهش به سوی جاوید برگشت.
- پس رفته بزرگ‌ترش رو آورده، چی‌کاره‌شی؟
- گفتم که وکیلشم .شنفتم سفتۀ مادرش رو گذاشتی اجرا.
کیومرث با نیشخندی گفت:
- ازش طلب دارم.
جاوید نیم نگاهی به آرش انداخت و گفت:
- چقدر؟
- بیست میلیون تومن.
جاوید مکثی کرد. مبلغ کمی نبود، نیم نگاهی به آرش انداخت. نمی‌خواست آن پسر را ناامید کند. دوباره نگاهش را به کیومرث داد و گفت:
- خودت هم خوب می‌دونی اون‌قدر نیست، بیشتر از طلبش ازش سفته گرفتی.
کیومرث با تاکید و اطمینان گفت:
- عین بیست میلیون بهش قرض دادم.
جاوید باز لحظاتی بر و بر نگاهش کرد و بعد گفت:
- دعا کن عین بیست میلیون ازش طلب نداشته باشی، اون‌وقت... .
کیومرث با تحکم و غروری که در صدایش بود گفت:
- اون‌وقت چی؟ چی‌کار می‌خوای بکنی مثلاً؟
نگاهش در نگاه کیومرث ثابت مانده بود و گویی ذهنش جایی دیگری سیر می‌کرد. صدای گلوله در ذهنش پیچید و چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و بعد دوباره چشم باز کرد و از مقابل کیومرث برخاست. خواست برود که کیومرث گفت:
- من شرط و شروطی با اون زن گذاشتم، اگه قبول کنه پولش رو نمی‌خوام.
تا این را گفت جاوید با مشت روی میز کوبید و به سمتش خم شد. جنگ بین چشم ها بود که بالأخره جاوید پیروز این میدان شد و کیومرث گفت:
- اگه پول رو ندید... .
جاوید انگشت اشاره‌اش را تهدید گونه به سمتش گرفت و گفت:
- عین بیست میلیون بهت میدم.
با زهرخندی از مقابلش گذشت و به سمت آرش رفت.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
به خوبی می‌دانست درگیری با کیومرث برای مادر آرش آزادی نمی‌آورد و بدتر او را جری‌تر می‌کند. پس برای آزادی مادر آرش از سند خانه‌اش کمک گرفت. حساب کیومرث را طور دیگری باید می‌رسید. روال آزادی مادر آرش طی شد. برگه‌های امضا شد تا بالأخره سرهنگ، از مامور خانمی خواست مادر آرش را به اتاقش بیاورد. نزدیک میز سرهنگ روی صندلی نشسته بود. آرش هم در کنارش بود. سرهنگ وقتی پرونده را بست کنجکاوانه از جاوید پرسید:
- می‌بخشید گفتید چه نسبتی با خانم ساداتی دارید؟
نگاهش در نگاه جستجوگر و بازپرسانه‌ی سرهنگ چرخید. به او گفته بود همسایه‌ی خانم ساداتی همان مادر آرش است اما گویا سرهنگ باور نکرده بود که دوباره این سوال را پرسید تا مگر جاوید از حواس پرتیش جواب درست را کف دستش بگذارد اما او حواسش به همه چیز جمع بود.
- گفتم که همسایه‌شون هستم. شوهر این خانم این‌جا نیستن، فامیلی هم ندارن.
سرهنگ سری تکان داد و رضایت داد به این جواب. دقایقی بعد در اتاق باز شد و مأمور زنی به همراه زن جوانی وارد اتاق رئیس کلانتری شدند. آرش به سمت مادرش دوید و او را آغوش گرفت. نگاه جاوید هم به آن‌ها بود. آن زن جوان‌تر از آن بود که آرش پسرش باشد. وقتی از دیدن آرش فارغ شد، صاف ایستاد. نگاهش روی جاوید بود که آرش گفت:
- مامان! آقاجاوید سند گذاشتن.
راحیل گنگ نگاهش می‌کرد، چون برای اولین بار بود که او را می‌دید. جاوید هم با جوابی که به سرهنگ داده بود نباید اجازه می داد راحیل جلوی سرهنگ سوالی می‌پرسید برای همین نزدیک‌شان شد و گفت:
- خوب هستید خانم ساداتی؟
راحیل سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت:
- ممنونم! واقعاً من رو شرمنده کردید!
هر سه با هم از کلانتری بیرون آمدند. راحیل و پسرش چند قدمی عقب‌تر از جاوید قدم بر می‌داشتند. به محض این‌که از کلانتری بیرون آمدند. جاوید مدتی با راحیل صحبت کرد از این‌که فهمید تمام طلب کیومرث از راحیل فقط سه میلیون است و آن زن با سادگی بیست میلیون سفته به او داده است عصبانی شده بود. با این‌که نمی‌خواست عصبانیتش را بروز بدهد اما خیلی هم موفق نبود که سرزنش‌گرانه گفت:
- برای سه میلیون، بیست میلیون سفته دادید؟
راحیل که سر به زیر داشت، نگاهش را برداشت و مستقیم به چشمان سرزنش‌گر جاوید داد. اما سیاهی آن چشم‌ها به قدری مجذوبش کرد که نتوانست حرفی بزند. لحظاتی برّ و بر نگاهش کرد. شاید توقّع چنین برخوردی را نداشت، اما باز سر به زیر انداخت و گفت:
- توی شرایط خوبی نبودم، به اون پول احتیاج داشتم. می‌دونم حماقت کردم که بیست میلیون سفته دادم، ولی خب چاره‌ای نداشتم.
اما این دلیل برای جاوید دلیل قانع کننده‌ی نبود که باز حرف خودش را زد:
- فکر نمی‌کنم قرض گرفتن سه میلیون پول از دوست و آشنا و فامیل کار سختی باشه که به اون آدم رو زدید و سفته دادید.
قبل از اینکه راحیل چیزی بگوید، آرش گفت:
- آقاجاوید ما هیچ فامیلی نداریم، یعنی داریم ولی اون‌طوری نیستن که به ما پول قرض بدن. من قول میدم برم سفته‌ها رو از کیومرث بگیرم و سند شما رو آزاد کنم!
جاوید احساس کرد کمی تند رفته است و با سوالش آن‌ها را رنجانده است. بعد از لحظه‌ای سکوت کلافه دستی به موهای خوش حالت مشکی اش کشید و گفت:
- معذرت می‌خوام! من یه کم تند رفتم. نگران سند خونۀ من نباش! به‌هیچ‌وجه هم سراغ کیومرث نمیری. فهمیدی چی گفتم؟
نگاهی بین آرش و مادرش رد و بدل شد و راحیل در جوابش گفت:
- ولی... .
جاوید قاطع حرفش را برید:
- خودم باهاش حرف می‌زنم.
حرفش چنان با تحکم و امر همراه بود که زبان راحیل را بست. اما راحیل فکر می‌کرد باید حرفی بزند. برای همین سر به زیر انداخت و سرکشانه گفت:
- ولی باید سند شما رو آزاد کنم، این مشکل رو حلّش می‌کنم و ان‌شاء‌الله خیلی زود سندتون رو آزاد می‌کنم.
این سرکشی برای جاوید کمی غیرقابل تحمل بود. اما نمی‌خواست دل‌خوری‌اش را ابراز کند. نگاهش را به آرش داد و گفت:
- بهتره بریم. بفرمایین خانم! تا منزل همراهی‌تون می‌کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
و به سمت خیابان رفت و برای اولین تاکسی دست تکان داد. وقتی تاکسی ایستاد در عقب را باز کرد. راحیل و آرش که صندلی عقب نشستند، او صندلی جلو در کنار راننده جا گرفت و همین‌طور که به رو به ‌رو نگاه می‌کرد، گفت:
- آرش! آدرس خونه‌تون رو به آقا بده.
آرش آدرس را که داد، راحیل آرام با آرش در رابطه با پسر دیگرش آرمان صحبت می کرد و آرش هم به مانند مادرش با صدای آرام جوابش را می داد. راحیل خیالش که از بابت آرمان راحت شد، نگاهش را از شیشه کنار به بیرون دوخت. در سرش هزاران فکر می‌چرخید. به پسرش فکر می‌کرد که مریض بود. به بدهی‌هایی که داشت و به کارش که از دست داده بود. به مشکلی که به تازگی سر راهش قرار گرفته بود و از همۀ مشکلاتش بزرگ‌تر بود. به این فکر می‌کرد چطور باید سفته‌هایش را از کیومرث بگیرد.
گاهی به فرار هم فکر می‌کرد، اما سند خانۀ جاوید برای او گرو رفته بود و به دور از انصاف بود اگر می‌رفت و جاوید را درگیر مشکلات خودش می‌کرد. نگاهش به سمت آینۀ بغل ماشین چرخید. نیمرخ جاوید را درون آینه ‌دید، به قدری در افکارش غرق بود که گویی در این زمان و مکان حضور نداشت. چهرۀ جذاب و مردانه‌اش با ابهّت، اما پر از درد بود و او این درد را به خوبی احساس می‌کرد.
در ذهنش داشت او را با همسر خودش مقایسه می‌کرد که با ایستادن ماشین به خودش آمد و دید مقابل در کوچک خانه اجاره‌ای‌اش هستند. هر سه نفر پیاده شدند. جاوید قبل از رفتن باز به راحیل تاکید کرد به هیچ وجه به سراغ کیومرث نرود اما راحیل دلیل این همه اصرار نمی فهمید باز نگاه مستقیمش را به چشمان جاوید دوخت و گفت:
- اگه سراغش نرم چطوری باید سفته‌ها رو بگیرم و سندتون روآزاد کنم.
- سفته‌ها رو خودم ازش می‌گیرم.
- فکر می‌کنم به اندازۀ کافی به شما زحمت دادیم آقای مهرنیا!
جاوید نیم‌نگاهی به آرش انداخت که کنار مادرش ایستاده بود و به او چشم دوخته بود. دوباره نگاهش به سمت چشمان راحیل چرخید و گفت:
- بسیارخوب خانم... قصد ندارم توی زندگیتون دخالت کنم، فقط چون می‌دونم در شأن شما نیست با اون مردک طرف بشید خواستم که سراغش نرید، ولی به هر حال خودتون تصمیم گیرنده هستید.
حوصله کل کل کردن نداشت و راحیل این موضوع را نمی‌فهمید. برای همین مقابلش در ظاهر کوتاه آمد و از آن‌ها جدا شد. بعد از رفتن تاکسی، آرش گفت:
- مامان شما که می‌دونید این کیومرث حرف حالیش نمی‌شه، می‌ذاشتید آقاجاوید خودش بره سراغش... اون بهتر بلده با کیومرث حرف بزنه، بعدم اگه قصد دعوا داشته باشه می‌زنه دهن‌ مهنش رو سرویس می‌کنه.
راحیل با اخمی نگاهش کرد و گفت:
- این آقای مهرنیا کیه؟ کجا باهاش آشنا شدی؟
- توی پارک، با هم رفیق هستیم. خدایش آدم حسابیه مگه نه؟
- نباید می‎‌رفتی ازش بخوای بیاد سند بذاره.
- خب چی‌کار می‌کردم؟ باید می‌رفتم به عمو بهرام می‌گفتم که بره دعوا راه بندازه هیچ‌کاری هم واسه‌مون نکنه.
خودش هم خوب می دانست بهرام برایش کاری نمی کرد. همان‌قدر که از شوهرش متنفر بود از برادرهایش بیشتر تنفر داشت. با اینکه به پسرش برای خبر کردن جاوید اعتراض کرده بود اما ته قلبش هم خوشحال بود. وقتی که از شان و منزلت او حرف زد و گفت که در شان او نیست که با کیومرث طرف شود. قلبش به لرزه افتاد و دلش برای این غیرت مردانه غنج رفت. آرش را به سوی خانه ی خودشان فرستاد و برای آوردن پسر دیگرش به سوی خانه ی همسایه‌شان رفت. در خانه ی همسایه که با آیفون برایش باز شد، وارد خانه شد و راهروی کوتاه را پیمود و دو پله را که بالا رفت در چوبی باز شد و زنی میان‌سال بیرون آمد و با دیدن راحیل گفت:
- سلام راحیل‌جان! خوبی؟ مشکلت حل شد؟
راحیل با ملیحه روبوسی کرد و گفت:
- فعلاً آره، می‌بخشید تو رو خدا همیشه به شما زحمت می‌دیم.
ملیحه خانم با مهربانی جوابش را داد:
- من که کاری نمی‌کنم. این بچه هم که کاری به من نداره. همین‌طور روی ویلچرش نشسته داره قناری‌ها رو نگاه می‌کنه و می‌خنده.
راحیل به همراه ملیحه وارد پذیرایی شد. نزدیک یک قفس قناری که روی میزی گذاشته شده بود، پسرکی تقریباً هم‌سنّ‌وسال آرش که بی‌نهایت هم به آرش شبیه بود، روی ویلچر نشسته بود. سرش روی شانه‌اش افتاده بود و نگاهش به قفس قناری‌ها بود. آب دهانش هم یقۀ لباسش را کاملاً خیس کرده بود. راحیل به سمتش رفت و پسرک را در آغوش کشید و او را بوسید. آرمان صداهای نامفهومی از خود درآورد و فقط خندید. راحیل آرام زیر گوشش گفت:
- مثل اینکه حسابی خراب‌کاری کردی پسر خوب.
آرمان فقط خندید و راحیل خطاب به ملیحه گفت:
- شرمنده ملیحه‌خانم! حسابی بهتون زحمت دادم.
ویلچر پسرش را هل داد و از ملیحه خداحافظی کرد و خانه‌شان را ترک کرد.
***
گاهی اوقات که سرش سنگین می‌شد و افکارش مشوّش، از کار دست می‌کشید و به انتهای مغازه‌اش می‌رفت و آنجا بر روی اجاق کوچکی که داشت و بساط قهوه برای خودش به مغازه آورده بود، مشغول درست کردن قهوه می‌شد. وقتی قهوه‌اش حاضر می‌شد دو فنجان قهوه می‌ریخت و به سمت شاگردش می‌رفت.
یکی از فنجان قهوه‌ها را به او می‌داد و بر روی چهارپایه‌ای که گوشه‌ای از مغازه بود می‌نشست و ضمن نوشیدن قهوه‌اش به نقطه‌ای خیره می‌شد. بعد از آن یک نفس تمام قهوه‌اش را نوشید و از جا برخاست. فنجان قهوه را روی چهارپایه گذاشت و به خانه‌اش رفت. لباس عوض کرد، دوباره به آهنگری برگشت و خطاب به شاگردش گفت:
- من میرم یه جای کار دارم، سعی می‌کنم زود برگردم، تو کارت رو انجام بده! اگه تا ساعت چهار برنگشتم مغازه رو ببند، برو خونه.
هنوز نرفته بود که پژوی دویست و شش سفید رنگی مقابل مغازه ایستاد و جوانی تقریباً بیست‌ ساله از ماشین پیاده شد. با رسیدنش و سلام دادنش جاوید مجبور شد بایستد. برای سفارش کاری آمده بود تا جاوید را به محل کارشان ببرد تا اندازه‌های دری را بگیرد تا برایشان بسازد. کاری نبود که خیلی وقتش را بگیرد برای همین به داخل مغازه برگشت و مترش را برداشت و با آن جوان همراه شد. صندلی جلو در کنارش نشست. جوان بعد از حرکت، نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت:
- خیلی وقت نیست که اینجا آهنگری دارید، درسته؟
- هشت، نه ماهی هست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
کوتاه و کمی تلخ جواب می داد تا سوالات آن جوان را از سر باز کند، اما او به معنای واقعی کلمه ورّاج بود. چیزی که جاوید از آن بیزار بود. نیم‌نگاهی به او انداخت و باز نگاهش را به رو‌ به‌ رو داد، اما سهیل دست‌بردار نبود. بدون اینکه جاوید بخواهد در مورد خودش و خانواده و تحصیلش حرف می زد و جاوید را مجبور کرده بود که شنونده‌ی حرف‌هایش باشد.
سهیل مقابل ساختمان سوله ‌مانند ایستاد. هر دو از در کوچکی گذاشتند و وارد ساختمان مستطیل‌ مانندی شدند که در انتهای آن در حال ساخت ‌و ساز بودند. سالن را پیمودند تا به قسمت انتهایی ساختمان رسیدند. دختر جوانی که مانتو و شلوار شیکی به تن داشت با دیدن آن‌ها به سمت‌شان آمد. جاوید تا او را دید شناختش، قبلاً او را دیده بود.
وقتی برای جوش‌کاری آن سازه‌های فلزی به خانۀ آن مرد رفته بود، او را از پشت پنجره دیده بود. تا به آن‌ها رسید خیلی خوش رو و مشتاق به او سلام داد اما لحن کلام او همچنان سرد بود . شاید اگر در چهره‌ی آن دختر دقیق می شد ناراحتیش را می دید اما جاوید از چشم در چشم شدن با او می ترسید و نمی خواست اسیر افسون او شود.
سهیل گفت:
- آقای مهرنیا عجله دارن. فقط بگو کجا رو باید اندازه بزنن.
تقریباً دو در آهنی و یک پنجره احتیاج داشتند که جاوید اندازه‌ها را گرفت و در دفترچه‌اش یادداشت کرد. تمام مدتی که کار اندازه‎‌گیری را انجام می‌داد سنگینی نگاه خواهر سهیل را به روی خودش احساس می‌کرد. از بودن آن‌جا احساس خوبی نداشت. وقتی کارش را انجام داد، نگاهش را به سهیل داد و گفت:
- درها رو واسه کی می‌خواهید؟
به جای سهیل خواهرش جواب داد و گفت:
- تقریباً تا آخر این هفته.
جاوید نگاهش را به او داد و گفت:
- سعی می‌کنم آماده‌ش کنم، اما قول میدم حتماً یکی‌ش رو آماده کنم.
- ممنونم!
سهیل با اشاره ی خواهرش سریع گفت:
- من شما رو می‌رسونم.
- نه! خودم می‎رم. باید برم یه جایی، کار دارم.
سهیل بیشتر از این اصرار نکرد. جاوید خداحافظی کرد و راه خروجی را در پیش گرفت. پایش را که از آن سوله بیرون گذاشت، نفس راحتی کشید و به سمت خیابان رفت.
تاکسی مقابل قهوه‌خانه ایستاد. خواست که منتظرش بماند. وارد قهوه‌خانه شد و تقریباً پنج دقیقۀ بعد برگشت. دوباره سوار تاکسی شد و آدرس دیگری به راننده داد. آدرسی که خیلی هم دور نبود. مقابل کوچۀ بن‌بستی که تماماً پله بود و به سمت بالا می‌رفت توقف کرد. کرایه را پرداخت کرد و از ماشین پیاده شد. وارد کوچه شد. همین‌طور که کوچۀ پله‌ای را می‌پیمود، نگاهش روی در و دیوار خانه‌ها می‌چرخید.
در میانۀ کوچه مقابل در کوچک آبی رنگی ایستاد و زنگ نیم‌بند و شکسته‌ای را فشرد. با شنیدن سوت بلبلی که زنگ خانه بود، پوزخندی روی لبش نشست. مدّتی طول کشید تا در خانه روی پاشنه چرخید و کیومرث مقابل در خانه ظاهر شد؛ با دیدن جاوید ابروهایش را در هم کشیده شد و دستی به سبیل کلفتش کشید. دستمال یزدی را از دور گردنش کشید و گفت:
- فرمایش؟
- فردا صبح بیا کلانتری! سفته‌ها رو هم بیار و پولت رو بگیر.
کیومرث باز تابی به سبیلش داد و گفت:
- یعنی می‌خوای بیست تومن پول بدی؟
ابروی راستش را به زیبایی بالا برد و گفت:
- نقد.
- ببین طرف حساب من راحیل‌خانم. اصلاً تو رو سننه که توی زندگی مردم دخالت می‌کنی.
جاوید نگاهی به اطراف انداخت و باز نگاهش را به کیومرث داد و گفت:
- طرف حساب تو منم. دیگه هم دور و بر راحیل‌خانم نمیری وگرنه یه طور دیگه باهات رفتار می‌کنم.
- انگاری تو هم خاطرخواهش شدی. بد تیکه‌ای نیست.
تا این را گفت، جاوید دستانش را مشت کرد، اما تا دستش را بالا برد. صدای فریاد زنی توی گوشش پیچید و دستش توی هوا خشک شد. لحظاتی برّ و بر به کیومرث که داشت با تمسخر نگاهش می‌کرد و فکر می‌کرد از او ترسیده است نگاه کرد و بعد دستش را انداخت و گفت:
- فردا ساعت نه صبح کلانتری باش!
و راهش را کشید و رفت. در حالی‌که کیومرث رفتنش را با تمسخر نگاه می‌کرد. هنوز از کوچه بیرون نرفته بود، راحیل را دید که وارد کوچه شد. چادرش را محکم زیر گلو گرفته بود و سعی می‌کرد محکم قدم بردارد؛ هرچند قدم‌هایش سست بود. تا جاوید را دید ایستاد. جاوید هم ایستاد و بعد به سمتش به راه افتاد. وقتی به راحیل رسید، بی‌مقدمه و با اخمی گفت:
- اینجا چی‌کار می‌کنید؟
راحیل فقط نگاهش می‌کرد. در همین سؤالش غیرت مردانه‌اش را بر سرش فریاد می‌کشید و از بودن او در آنجا ناراحت بود. چقدر دلش این حسّ مردانه را می‌خواست. آرام گفت:
- اومده بودم با کیومرث صحبت کنم.
جاوید محکم تر از قبل گفت:
- لازم نیست. من باهاش صحبت کردم، بفرمایین بریم تا خونه همراهیتون می‌کنم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
تا خواست حرفی بزند، جاوید با اشارۀ دست خواست راه بیفتد و بیشتر از آن آن‌جا نایستد. دلیل این رفتار جاوید را نمی‌فهمید. او هیچ چیزی از جاوید نمی‌دانست به جز یک اسم و یک فامیل، حتی نمی‌دانست آیا زن و بچه دارد یا نه؟
بدون اینکه خودش بفهمد، ناخواسته با جاوید همراه شده بود. مدتی در سکوت در کنار هم قدم برداشتند. از گوشۀ چشم نگاهش کرد. جاوید اخم به چهره داشت و ناراحت به نظر می‌رسید. به خودش جرأتی داد و گفت:
- من واقعاً متأسّفم آقای مهرنیا! شما رو توی زحمت انداختم. سند خونه‌تون به خاطر من گرو رفت. می‌دونم حتماً کیومرث راضی نشده رضایت بده. من قول میدم هر طوری شده سندتون رو آزاد کنم، حتی اگه به خواستۀ کیومرث جواب مثبت بدم، این‌کار رو می‌کنم اما نمی‌ذارم... .
جاوید که ایستاد، قلب راحیل هم درون سـ*ـیـ*ـنـ*ـه‌اش فرو ریخت. ایستادن او از روی ترس بود. جاوید همۀ خشمش را با نگاهش بر سر راحیل فرو ریخت و با صدایی که از خشم دورگه شده بود و به سختی کنترلش می‌کرد که به فریاد بدل نشود، گفت:
- از آدمایی که زود تسلیم می‌شن هیچ خوشم نمیاد. از آدم‌هایی هم که نارو می‌خورن هم خوشم نمیاد.
راحیل مبهوت نگاهش می‌کرد. اشک در چشمانش نشست و خیلی زود نگاهش را به زیر انداخت تا جاوید اشک‌‍هایش را نبیند و بعد آرام گفت:
- متأسّفم که شما رو توی دردسر انداختم. شاید زود تسلیم بشم و نارو بخورم، اما حداقلش روی قولی که دادم هستم تا آخر هفته سندتون آزاد می‌شه.
و خواست برگردد و به سمت خانۀ کیومرث برود که جاوید گوشۀ چادرش را گرفت و گفت:
- صبر کن!
اما چادر از سر راحیل کشیده شد و روی زمین افتاد. راحیل با خشم به سمتش برگشت و بر سرش فریاد کشید:
- این چه کاریه آقای مهرنیا!
لبخندی کمرنگ روی لب جاوید جا خوش کرد:
- درستش همینه.
اما راحیل که منظور جاوید را به درستی متوجه نشده بود، گفت:
- شما خیلی بی‌جا کردید که درستش همینه... .
خم شد. چادرش را برداشت و همین‌طور که چادر را روی سرش می‌انداخت، گفت:
- باید می‎‌دونستم شما هم با کیومرث هیچ فرقی ندارید و اصل نیّتتون با اون مردک یکیه.
جاوید با اخمی قدمی به سمت راحیل برداشت و گفت:
- متوجّه منظورتون نشدم؟
راحیل خصمانه نگاهش کرد و بر سرش غرید:
- همه‌تون سر و ته یک کرباسید. یکی سفته می‌گیره که بعداً به خواسته‌‌ش برسه، یکی سند گرو می‌ذاره. راست گفتن سلام گرگ بی‎‌طمع نیست، اما خیالت راحت ترجیح میدم زن کیومرث بشم تا اینکه عروسک خوش‌گذرونی شما باشم. آخر هفته هم بیایید سند خونه‌تون رو تحویل بگیرید!
و باز به راه افتاد. حرف‌هایی که به زبان رانده بود برای جاوید سنگین‌تر از آن بود که تحملش کند. لحظه‌ای تأمّل کرد و بعد به دنبالش به راه افتاد. وقتی به او رسید مقابلش مانند سدی ایستاد و گفت:
- این‌دفعه خواستی کسی رو قضاوت کنی، قبلش سعی کن بشناسیش، حالا هم به جای اینکه ادای آدمای قوی رو واسه من دربیاری، راه بیفت برو خونه‌ت!
- شما به چه حقّی به خودتون اجازه می‌دید به من دستور بدید؟
جاوید دستانش را مشت کرده بود و از روی حرص فشار داد. لحظاتی کوتاه چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و بعد دوباره چشم باز کرد و گفت:
- آدمی مثل کیومرث اون‌قدری خلاف هست که برای لو نرفتن کارهاش از بیست میلیون سفته بگذره، سند من آزاد می‌شه، اما دونستن این چیزا و استفاده کردن ازش کار شما نیست. لطفاً برید خونه و سعی کنید به این فکر کنید برای شام واسه بچه‌هاتون چی درست کنید!
راحیل متعجّب به او نگاه می کرد. جاوید هم همین‌طور به چشمانش خیره بود که بالاخره راحیل نگاهش را گرفت و سر به زیر انداخت:
- معذرت می‌خوام!
و در کنار هم به راه افتادند. بدون اینکه هیچ‌کدام حرفی بزنند دو، سه کوچه‌ای را پشت سر گذاشتند. به نزدیکی خانۀ راحیل که رسیدند با صدای مردی به خود آمدند.
- به به! مبارکا باشه راحیل‌خانم!
راحیل که ایستاد، جاوید هم ایستاد. مردی تقریباً چهل‌ساله سوار بر ماشین پژو مشکی رنگی آن‌طرف کوچه بود. راحیل با نفرت نگاهش می‌کرد که صدای جاوید را از پشت سرش شنید.
- کیه این مردک؟
راحیل هم آرام در جوابش گفت:
- بهرام، عموی آرش.
- یعنی برادرشوهرتون؟
راحیل سرش را برگرداند و نگاهش را به چشمان جاوید داد و گفت:
- برادرشوهر سابقم.
راحیل باز با صدای بهرام که نزدیک‌تر بود به خودش آمد:
- چه بی‌خبر زن‌داداش؟
وقتی نگاهش به سمت بهرام چرخید که در چند قدمی‌اش ایستاده بود. قبل از اینکه راحیل حرفی بزند، جاوید گفت:
- باید از شما اجازه می‌گرفت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
و از کنار راحیل گذشت و مقابل بهرام قرار گرفت. بهرام سر تا پایی جاوید را برانداز کرد. قدش کمی بلندتر از او بود و همین به او حس برتری داده بود. جاوید محکم و با صلابت نگاهش می‌کرد. بهرام با زهرخندی گفت:
- می‌دونی چه غلطی کردی؟ داداشم اصلاً خوش نداره کسی به ناموسش نظر داشته باشه!
جاوید احساس کرد باید جوابی بدهد. عادت نداشت چنین شخصی را بی پاسخ بگذارد برای همین با لحن محکمی که به طرفش می فهماند کمتر از او نیست گفت:
- به عرض داداشت برسون راحیل از این به بعد ناموس منه! این منم که خوش ندارم کسی به ناموسم حتی فکر کنه... به سلامت!
- می‌بینی.
- گم‌شو نبینمت!
گویی عصبانیتی که از دست راحیل داشت، می‌خواست بر سر بهرام خالی کند. شاید اگر بهرام کوتاه نمی‌آمد و نمی‌رفت با هم دعوا می‌کردند. وقتی بهرام از آن‌جا دور شد، راحیل با عصبانیت گفت:
- این حرفا چی بود بهش زدید؟ می‌دونید ممکنه چه دردسری برام درست کنه؟
نگاه پر از خشم جاوید به سمتش چرخید و گفت:
- شوهر سابقتون؟
- اون زندانه. این حرف دروغ رو توی محلّه چو می‌ندازه، من باید جواب مردم رو بدم؟
- مگه حرف مردم مهمّه؟
راحیل پر حرص تر از قبل گفت:
- آره مهمّه، برای منی که دارم بین این مردم زندگی می‌کنم و هیچ‌کس و کاری ندارم مهمّه. به اندازۀ کافی از این مردم حرف شنیدم.
این حرف را زد و به سمت خانه‌اش رفت. وارد خانه شد و در را محکم به هم کوبید. جاوید عصبانی چنگی به موهایش زد و با خود گفت:
- لعنت به تو جاوید...! لعنت به تو!
***​
آرش در حیاط زیر نور چراغ تنها لامپ حیاط نشسته بود و سعی می کرد زنجیر دوچرخۀ درب و داغانش را درست کند؛ هر چند دوچرخه‌اش لاستیک جلو نداشت و لاستیک عقبش هم پنچر بود، اما او داشت سعی می‌کرد زنجیرش را درست کند. دست‌هایش را سیاه کرده بود و چون با دستان سیاهش صورتش را خارانده بود صورتش را هم سیاه کرده بود.
در حال و هوای خودش بود که با کوبیده‌ شدن درِ خانه به خودش آمد و از جا برخاست. کسی که در را می‌کوبید؛ گویی خیلی عصبانی بود.
راحیل که چادری به سر انداخته بود، از اتاق بیرون آمد و گفت:
- کیه این وقت شب؟
- نمی‌دونم.
داشت به سمت در می‌رفت که راحیل گفت:
- وایسا! خودم درو باز می کنم.
آرش غیورانه جواب مادرش را داد:
- لازم نکرده! ناسلامتی مرد این خونه منم.
به سمت در خانه رفت. راحیل هم به دنبالش رفت.
بهرام با ابروان گره‌کرده پشت در بود. تا آرش را دید گفت:
- مادرت خونه‌ هست؟
- آره خونه هست، چی‌کارش دارید؟
به جای هر جوابی در را هل داد. آرش را از سر راهش کنار زد و وارد حیاط شد. راحیل که به سمت در می‌آمد با دیدنش ایستاد و گفت:
- چه خبرتونه؟ به چه حقّی وارد خونۀ من شدید؟
بهرام طلب‌کارانه پیش آمد و بر سر راحیل فریاد کشید:
- اون مرتیکه که صبح باهاش بودی کی بود؟
راحیل سعی کرد قوی باشد اما صدایش به وضوح می لرزید و رنگش از ترس پریده بود.
- فکر نمی‌کنم به شما ربطی داشته باشه، حالا زود از خونۀ...،
اما بهرام با سیلی که به صورت راحیل زد حرفش را برید و فریاد زد:
- تو غلط کردی که به من ربط نداره! ناموس برادرمی. بهت اجازه نمی‌دم توی نبودش هر غلطی دلت خواست بکنی.
آرش به سمت عمویش حمله‌ور شد و فریاد زد:
- چرا مادرم ر‌و می‌زنی عوضی؟ گمشو از خونۀ ما برو بیرون!
اما بهرام او را به طرفی هل داد:
- خفه شو بزمجه!
راحیل باز در صورت بهرام بُراق شد و گفت:
- من از برادرت جدا شدم. شما هم هیچ نسبتی با من ندارید، اگه همین الان از خونه‌م بیرون نرید ازتون شکایت می‌کنم.
بهرام عصبانی به سمتش آمد و گفت:
- حالا که دست ستّار به جایی بند نیست، تو زنیکه جری و پررو شدی، اول که میری طلاق می‌گیری بعد هم با هر آشغالی می‌پری. لابد خوب پولی از این‌کار درمی‌آری... .
راحیل برافروخته فریاد زد و هم‌زمان اشک‌هایش صورتش را خیس کرد.
- مرتیکه حرف دهنت رو بفهم. گمشو برو بیرون!
بهرام باز به سمت راحیل حمله‌ور شد و چند مشت به سر و صورتش زد. آرش سعی کرد جلوی عمویش را بگیرد، اما او هم از کتک‌های عمویش بی‌نصیب نماند. وقتی دید از پس عمویش برنمی‌آید به سمت کوچه دوید و داد و فریاد به راه انداخت. بهرام فهمید ممکن است مردم جمع شوند، دست از کتک زدن راحیل کشید و گفت:
- خوب گوش کن ببین چی می‌گم راحیل...! تو تا ابد زن ستّار هستی تا وقتی که ستاّر زنده است، پس این پنبه رو از گوشت بیرون بیار که اجازه بدم با هر کسی بگردی...! صبح اون مرتیکه یه حرفی زد گمون کردم لابد راست می‌گه، پس بی‌خیال شدم و راهم ر‌و کشیدم و رفتم، اما وقتی فهمیدم تموم حرفاش دروغ بوده اومدم این‌جا تا بهت حالی کنم که این غلطای زیادی تاوان داره. بچسب به زندگیت و به بچه‌هات برس تا ستّار از زندون آزاد بشه و بیاد بیرون.
این حرف‌ها را که زد از خانه بیرون رفت. آرش با دیدن عمویش با سر و صورت خونی به سمت ماشینی فرار کرد. بعد از اینکه عمویش سوار ماشینش شد و به سمت خانه رفت، آرش خودش را به مادرش رساند که روی زمین نشسته بود و دستش را مقابل بینی‌اش گرفته بود، خونی که از بینی‌اش جاری بود دهان و فکّش را پر کرده بود.
با گریه کنار مادرش نشست و گفت:
- حالت خوبه مامانی؟
راحیل سری تکان داد و به‌ سختی از جا برخاست و خود را به شیر آب رساند. آبی به دست و صورتش زد. آرش هم نزدیکش نشسته بود و با گریه نگاهش می‌کرد.
- قسم می خورم یه روزی طوری بزنمش که صدای سگ بده.
ملیحه خانم سراسیمه وارد خانه شد.
- چه خبر شده راحیل‌جان؟
و با دیدن صورت راحیل گفت:
- وای راحیل...! چه بلایی سرت اومده؟
***​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
نیم ساعتی از ساعت نه صبح گذشته بود و او هنوز جلوی کلانتری انتظار کیومرث را می‌کشید. کم‌کم داشت از آمدنش ناامید می‌شد که متوجه کادیلاک سیاه‌رنگی شد. ماشین در حاشیۀ خیابان پارک شده بود.کیومرث با همان هیبت داشی از ماشین پیاده شد و به سمتش آمد. شلوار پارچه‌ای مشکی و پیراهن آبی نفتی پوشیده و دستانش را در پناه جیب‌های شلوارش برده بود و با صلابت به کیومرث نگاه می‌کرد. همیشه نگاهش تیز و برّنده بود. کیومرث وقتی به جاوید رسید مقابلش قرار گرفت و گفت:
- نمی‌دونم کی هستی و یک دفعه از کجا سر و کلّه‌ات پیدا شده، اما می‌خوام بگم اشتباه کردی خودت رو یک دفعه انداختی وسط زندگی من، به خاطر این کارت هم بد می‌بینی.
جاوید با زهرخندی که تحویلش داد به سمت کلانتری رفت و کیومرث هم بعد از مدتی به دنبالش رفت. کارشان در کلانتری حداقل نیم ساعتی طول کشید. جاوید زودتر از کیومرث از کلانتری بیرون آمد و قبل از اینکه تاکسی بگیرد، کاغذی را زیر برف پاک‌کن ماشین کیومرث گذاشت. سوار اولین تاکسی شد که مقابل پایش توقف کرد.
کیومرث که در حال شمردن تراول‌هایی بود که از جاوید گرفته بود، وقتی به ماشینش رسید متوجه کاغذ پشت برف پاک‌کن شد و آن را برداشت. فقط یک جمله و یک شماره‌تلفن روی کاغذ نوشته شده بود:
- اگه اهل معامله هستی با این شماره تلفن تماس بگیر!
متعجب نگاهی به اطرافش انداخت. کاغذ را مچاله کرد و روی زمین انداخت. سوار ماشینش شد. ماشین را روشن کرد، اما برای حرکت تردید داشت. بعد از مدّتی از ماشین پیاده شد و کاغذ مچاله‌شده را برداشت و درون جیب گذاشت. خیلی سریع سوار شد و حرکت کرد.
به رانندۀ تاکسی گفت مقابل خانه بایستد و منتظرش باشد. از ماشین که پیاده شد سریع زنگ خانه را زد. می‌خواست قبل از اینکه کسی او را آن‌جا ببیند سفته‌ها را بدهد و برود. چندین بار زنگ را فشرد تا بالاخره درِ خانه باز شد. راحیل که در را باز کرده بود تا او را دید رویش را چرخاند و طوری رو گرفت که کبودی کنار لب و گونه‌اش مشخص نباشد، اما گویی خیلی هم نتوانسته بود سریع عمل کند، چون جاوید بی مقدمه پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟
- سلام! بفرمایین. کاری داشتین؟
جاوید با حرص نگاهی به اطراف انداخت و بعد سفته‌ها را به سمتش گرفت و گفت:
- اومدم این‌ها رو بهتون بدم.
راحیل نگاهش را به سفته‌های توی دست جاوید داد و گفت:
- این چیه؟
- سفته‌هاتون. از کیومرث گرفتم. سند خونه‌م ر‌و آزاد کردم، پس دیگه بهونه‌ای نیست که برید پیشش.
راحیل اما بیشتر از این ها می خواست بداند:
- چطوری پسش گرفتید؟
- چطوریش مهم نیست. مهم اینه که پسش گرفتم. بگیرید و خواهشاً پاره‌ش کنید و بریزید دور!
راحیل نگاهش را به چشمان او داد و ناراحت اما تند گفت:
- نگرانید باز برم این سفته‌ها رو برای گرفتن پول گرو بذارم.
و جاوید با رک حرف زدنش خیالش را راحت کرد.
- بله، دقیقاً نگران همین موضوع هستم.
- خب! پس چرا خودتون پاره‌ش نکردید؟
جاوید مکثی کرد. سفته‌ها را پاره کرد و روی زمین ریخت و بعد گفت:
- می‌شه بدونم چه اتفاقی افتاده؟
- متأسفم! نمی‌تونم بگم.
جاوید تحمل این لجاجت را نداشت اما پذیرفت و گفت:
- با اجازه‌تون.
- بازم ممنون لطف کردید! خداحافظ!
به داخل رفت و در را بست. جاوید عصبی به سمت تاکسی برگشت. قبل از اینکه سوار شود متوجه اشارۀ زن همسایۀ روبه‌روی خانۀ راحیل شد. مکثی کرد. زن که چادر رنگی به سر داشت نزدیک‌تر آمد و آرام گفت:
- شما آقای مهرنیا هستید؟
- بله خودمم، شما؟
ملیحه‌خانم آرام گفت:
- من همسایه و دوست راحیل هستم. یعنی توی این محلّه هیچ‌کسی به اندازۀ من راحیل رو نمی‌شناسه، آقای مهرنیا دیروز اتفاقی خوبی این‌جا نیفتاد. برادرشوهر سابق راحیل اومده بود این‌جا، حسابی راحیل و پسرش، آرش رو کتک زد و بعدم رفت.
- برای چی؟
ملیحه باز نزدیک‌تر شد و آرام موضوعی که دیروزش پیش آمده بود و ملیحه از راحیل شنیده بود برای جاوید تعریف کرد. بیشتر از قبل به هم ریخته و عصبانی شده بود. سر به زیر داشت که باز ملیحه‌خانم گفت:
- راحیل گفت شما زحمت کشیدید و واسه‌ش سند گذاشتید و از بازدداشت بیرونش آوردید. بزرگ‌واری کردید، ولی خواهشاً دیگه این‌جا نیاید! این زن هیچ‌کسی رو نداره که پشت ‌و‌ پناهش باشه. می‌خوام بگم یک طوری نشه که بهونه بیاد دست اون آدمای از خدا بی‌خبر که این‌جوری اذیتش کنن.
- شکایت کرده؟
ملیحه سری تکان داد و گفت:
- نه! منم گفتم بره از دست بهرام شکایت کنه، ولی می‌گه واسه‌ش دردسر درست می‌کنن. یکی‌دوتا که نیستن، پنج تا برادرن یکی از یکی گردن‌کلفت‌تر و نالوتی‌تر.
جاوید ناراحت و مستاصل دستی به موهایش کشید و گفت:
- متأسّفم! فکر نمی کردم این‌طوری بشه. دیگه این‌جا نمیام.
داخل ماشین نشست و از رانندۀ تاکسی خواست حرکت کند.

***​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
طبق قولی که به سهیل داده بود تا آخر هفته یکی از درها را حاضر کرد. با وانت‌باری تماس گرفت و شاگردش را فرستاد تا در را تحویل دهد. دوست نداشت باز با آن دختر روبه‌رو شود؛ برای همین ترجیح داد شاگردش را بفرستد. توی آهنگری مشغول کار بود که با صدای آرش به خودش آمد:
- سلام.
به سمتش چرخید، لحظاتی متعجب نگاهش کرد. با دیدن کبودی‌های صورتش باز اخم به چهره‌اش نشست و به سمتش رفت. دست زیر چانه‌اش گذاشت و سرش را بالا گرفت و خوب به صورتش نگاه کرد و آرام زیر لب غرید:
- نامرد عوضی.
آرش نیشخندی زد و گفت:
- خیالی نیست آقاجاوید، بالأخره دنیا که همیشه این‌جور نمی‌مونه یه روزی هم من بزرگ می‌شم اون‌وقت تلافی می‌کنم.
جاوید لحظاتی برّوبر به آرش نگاه کرد و بعد گفت:
- این‌که بخوای در آینده آدم قوی بشی خوبه، اما این‌که بخوای انتقام بگیری اصلاً خوب نیست.
- پس باید چی‌کار کنم؟ فراموش کنم؟
لبخندی به لبش نشست و گفت:
- تو خیلی جلوتر از سِنّت هستی آرش. قهوه می‌خوری؟
- تا حالا نخوردم، ولی بدم نمیاد امتحان کنم.
جاوید همین‌طور که به سمت انتهای مغازه‌اش می‌رفت، گفت:
- اگه اشتباه نکنم بیست روز دیگه مهر ماهه، باید بری مدرسه.
آرش به دنبالش به راه افتاد و درد و دلش شروع شد:
- آره بدشانسی رو می‌بینید تو رو خدا! تازه داشت کار و بارم می‌گرفت.
جاوید خندید و مشغول کارش شد. آرش که نزدیک‌تر آمده بود، باز گفت:
- راستش اومده بودم بازم ازتون تشکر کنم، مادرم گفت رفتید از کیومرث سفته‌ها رو پس گرفتید. خدایی چطوری این‌کار رو کردید؟
- وقتی بزرگ بشی می‌فهمی.
لبخند روی صورت آرش پهن‌تر شد و گفت:
- آقاجاوید یک چیزی بگم؟
- بگو!
و آرش با جسارت و خشنودی قلبی گفت:
- من خیلی از شما خوشم میاد، دوست دارم بزرگ شدم شبیه شما بشم.
جاوید نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت:
- مگه من چه جوریم که تو از من خوشت میاد؟
- خوش‌تیپ و خوش‌هیکل هستید. ابهّت دارید، یک جوری نگاه می‌کنید زهر آدم آب می‌شه.
جاوید این بار بلند و بی‌پروا خندید. شاید اولین بار بود که این‌گونه می‌خندید. آرش هم با او خندید.
جاوید دو فنجان قهوه ریخت و گفت:
- بیا بریم اون‌جا بشینیم.
و به سمت چهارپایه‌هایی که گوشۀ دیگری بود، رفتند و روبه‌روی هم نشستند. جاوید فنجان قهوه را به آرش داد و گفت:
- واسه تو بیشتر شکر ریختم.
آرش نگاهش را به فنجان قهوه‌اش داد، انگار داشت فکر می‌کرد. جاوید او را زیر نگاه تیزش گرفته بود. بعد از مدتی بشکنی مقابل چشم آرش زد و او را به خودش آورد. آرش با لبخندی نگاهش کرد و جاوید گفت:
- شما این‌جا شاگرد نمی‌خواید؟
جاوید جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید و گفت:
- می‌خوای بیای این‌جا کار کنی؟
آرش که سر به زیر داشت، آرام گفت:
- دست‌مزد زیادی نمی‌خوام، چون مادرم گفته برم مدرسه، می‌خوام اگه اجازه بدید عصرا بیام پیش شما، قول می‌دم شاگرد خوبی باشم، هر چی هم گفتید گوش کنم.
جاوید با لبخندی گفت:
- تو پسر خوبی هستی، اگه دوست داری این‌جا کار کنی من حرفی ندارم، ولی پسر خوب، مسیر این‌جا تا خونه‌تون یه کم زیاده، اذیت می‌شی برای رفت ‌و آمدت.
آرش نگاهش را به جاوید داد و گفت:
- می‌خوام یک کاری بکنم. بی‌خبر و یواشکی از اون محله بیایم بیرون، این دور و اطراف یک خونه می‌گیرم. اون‌جا که باشیم عموهام اذیتمون می‌کنن، بعد هم وقتی پدرم از زندان آزاد بشه می‌دونم بازم واسه مادرم شر درست می‌کنه، نمی‌دونید با چه بدبختی طلاقش رو گرفت.
- دوست نداری پدرت برگرده به زندگیتون؟
آرش سری تکان داد، سر به زیر انداخت و گفت:
- نه...! عموم رودمی‌بینید این‌جوری کتکمون زده، بابام ده برابرش می‌زنه. روزی که فهمیدم افتاده زندان خیلی خوشحال شدم. اون حتی به آرمان هم رحم نمی‌کرد. آرمان حتی نمی‌تونه راه بره یا حرف بزنه، ولی بابا کتکش می‌زد، مامان خودش رو می‌نداخت روی آرمان که بابا نتونه بزنتش، ولی بازم بابا هر دوتاشون رو می‌زد. من و مامان حریفش نمی‌شدیم.
سر به زیر داشت و این حرف‌ها را می‌زد. از چشمانش اشک جاری بود. جاوید دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و سرش را بالا گرفت و گفت:
- فراموش کن پسر خوب!
و با انگشت شصت اشکش را گرفت و گفت:
- بیماری برادرت چیه؟
- سی پی؛ مامانم میگه بند ناف دور گردنش پیچیده و دیر به دنیا اومده و اکسیژن بهش نرسیده برای همین فلج شده. می‌دونید من و آرمان دوقلوییم.
جاوید متعجب گفت:
- واقعاً؟
آرش سری تکان داد و گفت:
_ این‌قدر دلم می‌خواست برادرم سالم بود، دوتایی با هم فوتبال بازی می‌کردیم. می‌رفتیم مدرسه، کلّی سربه‌سر هم می ذاشتیم، اما خب این‌جوری شد. من برادر بزرگه هستم، آرمان ده دقیقه کوچیک‌تر از منه، خیلی دوستش دارم، خودم گاهی وقتا می‌برمش حموم.
جاوید با تحسین سری تکان داد و تشویقش کرد:
- آفرین پسر خوب...! آفرین...!
- مامانم گفته باید دکتر بشی، به خدا دکتر می‌شم. یک دکتر معروف و خوب.
- آفرین ...! آفرین پسرم!
وقتی جاوید واژۀ پسرم را به کار برد، آرش لحظاتی مبهوت به جاوید نگاه کرد و بعد لبخندی به روی لبش نشست و گفت:
- ممنونم آقاجاوید که من رو استخدام کردید، از کی بیام سرکار؟
- از همین فرداصبح. وقتی مدرسه‌ت شروع شد فقط عصرا بیا ساعت چهار تا هشت شب.
آرش قهوه را نوشید و بعد از جا برخاست و باز از جاوید تشکر کرد و مغازه‌اش را ترک کرد. آرش که رفت او هنوز همان‌جا نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد که پژوی دویست و شش سفید رنگی مقابل در بزرگ آهنگری ایستاد و خواهر سهیل از ماشین پیاده شد. با دیدن او از جا برخاست. دخترجوان که مانتو، شلوار و مقنعۀ شیک اداری به تن داشت وارد مغازه شد. بعد عینک بزرگ آفتابی‌اش را برداشت و گفت:
- سلام! روزتون بخیر آقای مهرنیا!
جاوید سریع جوابش را داد:
- سلام! یکی از درها رو آماده کرده بودم، شاگردم رو فرستادم واسه‌تون بیاره.
دختر جوان پیش آمد و با لبخند گفت:
- بله دیدم، داشتم از این‌جا رد می‌شدم، فقط خواستم تشکّر کنم و بپرسم اون یکی در و پنجره کی آماده می‌شه؟
- هفت هشت روزی می‌شه، ولی اگه عجله دارید شب‌ها هم کار می‌کنم و زودتر حاضرش می‌کنم.
دختر جوان خیلی سریع گفت:
- نه، نه نمی‌خوام خودتون رو اذیت کنید، همون هشت روزِ دیگه خوبه، من پیش‌پرداختی نباید بدم؟
- وقتی کارتون تموم شد اون موقع کامل حساب کنید.
- ممنون! بعداً احتیاج داریم به یه سری میز آهنی و محکم برای اینکه چرخ خیاطی‌ها رو روش قرار بدیم و یا به ‌عنوان میز برش استفاده کنیم. برادرم می‌گه میز چوبی بگیریم به نظر شما میز آهنی بهتر نیست؟
جاوید اصلاً حوصله هم صحبتی با او را نداشت و آن دختر به دنبال موضوعی برای هم صحبتی می‌گشت، برای همین سعی کرد طوری جوابش را بدهد که برای بیشتر حرف زدن ترغیب نشود.
- با کار شما آشنایت ندارم. می‌تونید از اهل فن سؤال کنید و بعد اگه میز آهنی خواستید بسازید من در خدمتم.
جاوید به قدری خشک و سرد جواب آن دختر را داد که چهرۀ بشاشی که با آن وارد مغازه شده بود را از دست داد و با لبخند تصنعی گفت:
- ممنون از راهنمایی‌تون! با اجازه.
وقتی آن دختر رفت، لبخندی روی لب جاوید جا خوش کرد و به کارش مشغول شد.
***​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
چای را مقابل پسرش گذاشت و گفت:
- ما هر جا هم بریم این عموهات ما رو پیدا می‌کنن.
آرش چای داغ را خواست بنوشد که لبش سوخت و صدای راحیل را در آورد:
- خب بذار سرد بشه بعد بخور.
آرش با لبخند پهنی گفت:
- شبونه می‌ریم و یواشکی، اسباب و اثاثیه‌مون رو کم‌کم و شبونه می‌بریم.
راحیل لحظاتی برّ و بر به آرش نگاه کرد و گفت:
- چقدر بزرگ شدی؟
لبخندی به لب آرش نشست و گفت:
- آقاجاوید هم همین رو می‌گفت.
راحیل پرسشگر نگاهش کرد و گفت:
- کجا دیدیش؟
- رفته بودم مغازه اش. ازش خواستم من‌ رو به شاگردی قبول کنه، قرار شده تا وقتی مدرسه‌ها شروع نشده صبح تا عصر برم پیشش کار کنم، وقتی هم رفتم مدرسه فقط عصرا برم مغازه‌ش.
راحیل از شنیدن این موضوع اصلا خوشحال نشد و شاکی گفت:
- لازم نکرده، تو فقط باید درس بخونی اگه عصرا بری سرکار خسته می‌شی، نمی‌تونی درس بخونی.
آرش می دانست مادرش مخالفت می کند برای همین لجوجانه گفت:
- خسته نمی‌شم درسمم می‌خونم، قول می‌دم، همیشه شاگرد اول باشم. مامان! بذار برم سرکار، این‌جوری پسر باجنم‌تری بار میام.
راحیل خندید و لقمه‌ای را به دهان آرمان که در کنارش میان چند بالش نشسته بود گذاشت. آرمان لقمه را خورد و خندید.
- رفتم توی همون محله دنبال خونه، بالاخره یک جا رو پیدا می‌کنم.
- ما نمی‌تونیم اون‌جا بریم. اون‌جا نسبتاً اجاره‌هاش گرون‌تره.
ولی آرش قصد کوتاه آمدن نداشت:
- یک خونۀ مناسب ما هم پیدا می‎شه، امروز باز می‌رم سر می‌زنم حتمی آقاجاوید مردم اون محله رو می‌شناسه. می‌تونه کمکمون کنه.
راحیل آب کنار دهان آرمان را پاک کرد و گفت:
- پسرم بهتره مزاحمش نشی، اون بندۀ خدا توی رودربایستی قبول کنه. خوبیت نداره به اندازۀ کافی توی دردسر انداختیمش.
_ اصلاً هم آدم تعارفی نیست، بعد هم خودش به من گفت باهم رفیقیم.
با این‌که راحیل راضی نبود اما آرش با چرب زبانی او را راضی کرد و از خانه بیرون زد.
به قدری برای کار جدیدش شوق و ذوق داشت که قبل از این‌که مغازه باز شود به آن‌جا رسیده بود. چند دقیقه بعد از رسیدنش، محسن هم رسید و با دیدنش متعجب گفت:
- این‌جا کاری داری؟
- آره! قراره از امروز منم این‌جا کار کنم، آقا جاوید کی میاد؟
محسن سرتا پایش را براندازد کرد و بدون این‌که جوابش را بدهد در بزرگ ریلی مغازه را باز کرد و تا آخر برد. لنگۀ دیگر در را آرش باز کرد و گفت:
- من چی‌کار کنم؟
- صبر کن تا آقاجاوید بیاد.
آرش همین‌طور ایستاده بود و به محسن که در حال جابه‌جا کردن میله‌های بزرگ آهنی بود، نگاه می‌کرد که دستی به شانه‌اش خورد.
- چطوری مرد کوچک؟
با شوق نگاهش را به جاوید داد و گفت:
- سلام! صبح‌بخیر.
- صبح بخیر، می‌بینم که با تمام قوا اومدی سرکار.
آرش نمی توانست شوقش را پنهان کند. خشنود دستانش را به هم کوبید و گفت:
- آره! باید چی‌کار کنم؟
جاوید کمی براندازش کرد و بعد گفت:
- لباس کار چرا نپوشیدی؟
- همینا لباس کارمه.
جاوید ابروی راستش را به زیبایی بالا برد و گفت:
- چقدر تمیز و خوشگلن! حیف خراب بشن، آقامحسن!
محسن سریعاً خود را به جاوید رساند، جاوید دستش به شانه آرش گذاشت و گفت:
- یک دست لباس کار اضافه داری به آرش بدی، حیفه لباساش خراب بشن.
محسن پیش تر آمد و گفت:
- دارم ولی فکر کنم واسه‌ش بزرگ باشه.
_ اشکال نداره آستینا و پاچه‌های شلوارش رو بالا می‌زنه.
محسن به شانه‌ی آرش زد و گفت:
- با من بیا.
آرش به دنبال محسن رفت. جاوید و محسن مشغول جابه‌جا کردن ورقۀ بزرگ آهنی بودند که آرش با لباس کاری که به تنش زار می‌زد از اتاقک بیرون آمد. جاوید با دیدنش خندید. خنده‌ای که محسن را متعجب کرده بود. آرش هم بالأخره خندید و گفت:
- همون لباسای خودم خوب بود.
- بیا این‌جا ببینم.
جاوید خودش آستین‌های لباسش را چند بار به سمت بالا تا زد تا اندازه‌اش شد و بعد مقابلش نشست و پاچۀ شلوارش را هم درست کرد و گفت:
- عصری که کارت تموم شد بیا با هم بریم یه جا لباس و دستکش کار اندازه واسه‌ت بگیرم.
- ممنون! من که هیچی کار نکردم نباید خرج رو دستتون بذارم.
جاوید دستی به موهای آرش کشید و آن‌ها را به هم ریخت و گفت:
- آخر ماه از حقوقت کم می‌کنم، نگران نباش! حالا هم اون یه جفت دستکشی که روی میزه بردار دستت کن و بعد اون میله‌های آهنی را از اون‌طرف ببر بذار اون گوشه! بعد هم یک نقاب از روی دیوار بردار بیا پیش خودم جوش‌کاری یادت بدم.
آرش تمام اوامر جاوید را مو به‌ مو اجرا می‌کرد، مثل شاگردی که به درس و معلمش علاقه دارد و با شوق گوش می‌دهد تا یاد بگیرد.
ساعت تقریباً یازده‌ونیم بود که پیرمردی برای کاری به مغازه آمد. جاوید خیلی کوتاه با او صحبت کرد. بعد وسایل کارش را جمع کرد و خطاب به محسن گفت:
- محسن! من برای کاری میرم بیرون، هوای مغازه رو داشته باش! آرش تو هم بی‌اجازۀ محسن کاری انجام نمی‌دی، فهمیدی؟
- چشم آقاجاوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
جاوید با آن پیرمرد که پیاده بود همراه شد؛ هر چند پیرمرد خواست یکی از وسایل جاوید را بگیرد، ولی جاوید امتناع کرد و دستگاه کوچک جوش‌کاری را به دست او نداد.
پیرمرد دل‌خور گفت:
- درسته پیر شدم، ولی دستام هنوز جون دارن، می‌دادی می‌آوردم واسه‌تون؟
جاوید با لبخندی جوابش را داد و گفت:
- خیلی هم سنگین نیستن خودم میارمشون.
پیرمرد سری تکان داد و با تاسف گفت:
- بد زمونه‌ای شده، دیگه دزدها به مسجد خدا هم رحم نمی‌کنن، چند شب قبل انبار مسجد رو دزد زده، قفل در رو بریدن و وسایل رو بردن، حالا چی بوده توی انبار؟ یک خورده دیگ و کاسه و بشقاب و چندتا قالی. به خیال خودش خیلی انصاف داشته که فقط دو تا از قالی‌ها رو برده.
جاوید نیم نگاهی دیگر به او انداخت به نظرش بد نبود اگر کمی با آن پیرمرد همصحبت می شد:
- شکایت کردید؟
- بله! گفتن پیداش می‌کنن. دیشب داشتم توی مسجد می‌گفتم باید یه آهنگر بیارم یه میله جوش بده به در انباری که به این راحتی‌ها نشه ببری، حاج مجتبی کلانتر توی مسجد بود، ایشون آدرس شما رو دادن، گفتن هم کارتون خوبه، هم انصاف دارید.
جاوید سری تکان داد و تشکری کرد و باز پیرمرد گفت:
- خیلی وقت نیست که اومدید این‌جا، درسته؟
- بله هشت نه ماهی هست.
پیرمرد از مراسم های مسجد و زورخانه می گفت و می خواست که جاوید هم در این مراسم ها شرکت کند. جاوید هر چند شرکت نمی کرد ولی با گفتن سعی می کنم بیام فقط جوابی به پیرمرد داد که باعث بی احترامی و ناراحتی او نشود.
پیرمرد باز کمی کنجکاوی به خرج داد و پرسید:
- زن و بچه نداری آقای مهرنیا؟
- نه! تنها زندگی می‌کنم.
و پیرمرد باز از پدرش و مادرش پرسید که او در جوابش گفت:
- عمرشون رو دادن به شما.
با اینکه جاوید اهل حرف زدن نبود، اما در مقابل آن پیرمرد نمی‌توانست سؤال‌هایش را بی‌جواب بگذارد، سادگی و مهربانی خاصّی داشت که جاوید را مجذوب خودش کرده بود.
بالاخره به مسجد رسیدند. مسجدی بزرگ با حیاطی باصفا و دوست‌داشتنی، انباری و چند اتاق دیگر انتهای حیاط بود درست در مقابل شبستان بزرگ مسجد میان آن دو حیاطی مستطیل‌ شکل بود که در دو طرف ضلع کوچک مسجد درهای بزرگی قرار داشت که به دو کوچۀ مجزّا باز می‌شد و محلّ رفت‌ و آمد مردم بود.
پیرمرد انباری را به جاوید نشان داد و جاوید مشغول کارش شد و پیرمرد به دنبال کارش رفت. هنوز ده دقیقه بیشتر نگذشته بود که باز پیرمرد با سینی کوچکی که درونش یک استکان چای و قند بود به کنارش برگشت و گفت:
- خسته نباشید آقای مهرنیا! بفرمایین چای!
ناخواسته مقابل آن پیرمرد رودربایستی داشت و نمی‌توانست دستش را رد کند و بگوید هیچ‌وقت چای نمی‌خورد، برای همین چای را گرفت و تشکر کرد. پیرمرد با لبخندی گفت:
- اسم من عبدالله‌ست، ولی عبدالله خوبی نیستم.
جاوید گنگ نگاهش می‌کرد، چون منظورش را نفهمیده بود. عبدالله با لبخندی گفت:
- من برم باغچه رو آب بدم.
جاوید همین‌طور که ایستاده بود و به عبدالله نگاه می‌کرد جرعه‌ای از چایش را نوشید، گویی از طعم چای خوشش آمده بود که این‌دفعه حبّه ‌قندی به دهان گذاشت و بقیۀ چایی‌اش را نوشید. استکان را گوشه‌ای گذاشت و مشغول کارش شد. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای اذان مسجد برخاست و کم‌کم مردم برای نماز وارد مسجد ‌شدند، ولی او بی‌توجّه به این موضوع مشغول کارش بود. در حال و هوای کارش بود که صدای عبدالله را شنید.
- آقای مهرنیا!
- بله آقاعبدالله!
- وقت نمازه پسرم، هیچ‌کاری واجب‌تر از نماز اول وقت نیست.
جاوید نگاهی به مسجد انداخت و بعد نگاهش را به عبدالله داد و نمی‌دانست چطور بگوید که نماز نمی‌خواند، اما سعی کرد مثل همیشه بی‌پرده و رک حرف بزند.
- من نماز نمی‌خونم آقاعبدالله.
عبدالله لحظاتی فقط نگاهش کرد و بعد سری تکان داد و رفت. سینی کوچک استکان چای را برداشت و رفت. برای اولین بار بود که نتوانست احساس طرف مقابلش را از چشمانش بخواند. به کارش مشغول شد، قبل از اینکه نماز تمام شود کارش تمام شد. وسایلش را جمع کرد و به سمت حوض رفت تا دست‌هایش را زیر شیر نزدیک حوض بزرگ مسجد بشوید نماز هم تمام شد. دقایقی بعد مردمی که برای نماز به مسجد آمده بودند، بیرون می‌آمدند و می‌رفتند. دستی به موهایش کشید و آنها را مرتب کرد. داشت وسایلش را جمع می کرد که صدای عبدالله را شنید:
- خسته نباشی پسرم! تموم شد.
نگاهش به‌ سمت عبدالله چرخید. فکر می‌کرد رفتارش با شنیدن اینکه او نماز نمی‌خواند تغییر می کند، اما گویی هیچ تغییری نکرده بود.
- بله تموم شد، ببیند راضی هستید یا نه؟
عبدالله به‌سمت در انباری رفت و نگاهی انداخت و گفت:
- دستت درد نکنه، کارت خیلی خوبه. چقدر باید تقدیمت کنم؟
جاوید مبلغ دست‌مزدش را گفت و عبدالله تماماً پرداخت کرد و بعد گفت:
- می‌گم آقای مهرنیا می‌تونم بدونم اسم کوچیک‌تون چیه؟»
- جاوید!
لبخند روی لب عبدالله پهن شد و گفت:
- به‌به...! آقاجاوید، اگه دوست داشتی امشب بیا زورخونه، خوشحال می‌شم!
- قول نمی‌دم، ولی سعی می‌کنم بیام.
وسایلش را برداشت. از عبدالله خداحافظی کرد و از مسجد بیرون آمد. در مسیر برگشت نگاهش به یک کبابی افتاد و برای گرفتن ناهار به کبابی رفت. چون روز اول کاری آرش بود ناهاری گرفت تا ضمن خوردن ناهار کمی استراحت کند. وسط مغازه چند تا روزنامه پهن کردند و هر سه نفر سر سفره‌ای که از پلاستیکی کباب درست کردند، نشستند.
- دستتون درد نکنه آقاجاوید، حسابی زحمت کشیدید!
جاوید کمی از دوغش را نوشید و گفت:
- نوش جان! گفتم امروز روز اول کاریته مهمون من باشی... .
بعد از ناهار به کارشان مشغول شدند و تقریباً تا ساعت دو کار کردند و محسن که رفت، آرش گفت:
- آقا جاوید دوباره چه ساعتی کارتون و شروع می کنید؟
- ساعت چهار، اما تو اگر بخوای می‌تونی بیای بالا پیش من، می‌دونم راهت دوره.
آرش خوشحال شد از اینکه جاوید او را به خانه اش دعوت کرده بود اما با این‌حال باید می رفت تا خانه ای پیدا کند. می خواست زودتر از آن محله فرار کند و به این محله بیایند. از جاوید تشکر کرد. سریع لباس عوض کرد و از آن‌جا بیرون رفت. به سر خیابان که رسید دفتر املاکی را دید که هنوز باز بود. با عجله خودش را به آن‌جا رساند. فقط یک مرد پشت میزی نشسته بود و مشغول کار بود. آرش وارد مغازه شد و مؤدبانه سلام کرد که مرد بدون اینکه سرش را بلند کند، جوابش را داد:
- سلام! بفرما چه کار داری؟
- دنبال یک خونه اجاره‌ای نقلی و تر و تمیز هستم، همین دور و اطراف.
مرد نگاهش را به آرش داد و کنجکاوانه گفت:
- تو اومدی خونه اجاره کنی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
آرش سری تکان داد و بزرگانه خواست حرف بزند.
- آره خب! چه اشکالی داره مگه؟
مرد بنگاه دار لبخندی به لب نشاند و جوابش را داد:
- خونه واسه خودت می‌‌خوای؟
- منم و مادرم و برادرم.
ابروی مرد بنگاه دار پرسشگر بالا رفت و گفت:
- پدرت کجاست؟
آرش مکثی کرد و بعد گفت:
- عمرشون رو دادن به شما، من شاگرد آقاجاوید هستم.
-آقاجاوید کیه؟
و آرش با آب و تاب شروع کرد به توضیح دادن در مورد آقا جاوید، موقع حرف زدن از او چشمانش برق میزد و تن صدایش هیجان به خود می گرفت. مرد بنگاه دار هر چند قصد اجاره دادن خانه ی به او را نداشت اما بدش نمی آمد کمی سر به سرش بگذارد و برای خود سرگرمی فراهم کند. مدتی بعد با وعده ای اینکه اگر مادرش بیاید خانه ی مناسبی برایش سراغ دارد او را دست به سر کرد و از مغازه بیرون فرستاد. آرش ساده دل از اینکه موفق شده است نظر مرد بنگاه دار برای اجاره ی خانه ی جلب کند خوشحال خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند تا هر چه زودتر خودش را به خانه برساند. وقتی رسید که سه و ربع بود و باید چهل‌ و پنج دقیقۀ دیگر برمی گشت.
هرچقدر به مادرش اصرار کرد که برای ساعت هفت به آن محله بیاید تا باهم بروند و خانه‌ها را ببینند مادرش موافقت نکرد. خستگی و کارهای خانه را بهانه کرد و از رفتن امتناع کرد. آرش با دلخوری خانه را ترک کرد تا باز به موقع سر کار باشد، ولی با همۀ تلاش برای رسیدن نیم ساعتی دیر رسید. وقتی رسید که داشت نفس‌نفس می‌زد. جاوید با لبخندی مدتی فقط نگاهش کرد و بعد گفت:
- تا رسیدی مجبور شدی برگردی، نه؟
آرش سری تکان داد و گفت:
- فقط ده دقیقه توی خونه بودم، این‌جوری فایده نداره باید همین دور و برا یه خونه بگیریم.
جاوید با لبخندی گفت:
- خوبه، زود باش مشغول شو.
آرش باز لباس کار گشاد و بزرگانه ی که متعلق به محسن بود به تن کرد و مشغول کار شد. در حین کار به این فکر می کرد از جاوید بپرسد که خانه ی اجاره ای مناسبی سراغ دارد یا نه؟ اما باز خجالت مانع از این کارش می شد. نمی خواست جاوید فکر کند او دارد از دوستی او سو استفاده می کند. وقتی محسن برای سپردن کار دیگری به او نزدیک شد فکر کرد شاید در آن محله کسی را سراغ داشته باشد که بخواهد خانه اش را اجاره کند. با تردید سوالش را از محسن پرسید:
- می گم آقا محسن شما توی محله کسی رو می شناسید که خونه برای اجاره داشته باشه؟
محسن بعد از مکثی گفت:
- آره می شناسم، چطور؟
لبخند روی لب آرش جان گرفت و گفت:
- برای خودمون می خواهیم، می شه آدرسشون رو بدید، با مادرم بریم خونه رو ببینیم.
- راستش خونه ی خودمونه. پدر من می‌خواد زیر زمینمون رو اجاره بده، اگه خواسته باشید می‌تونید بیاید ببینید.
آرش خوشحال تر از قبل گفت:
- راست می‌گی؟ می‌شه بعد از کار بیام ببینم؟
- بهتر با پدر و مادرت بیای ببینی اگه پسندتون بود قولنامه‌ش کنید.
آرش نیم‌نگاهی به جاوید انداخت و گفت:
- پدرم مرده، مادرمم خیلی کار داره، من ببینم انگاری مادرم دیده.
محسن باشه ای گفت و به دنبال کارش رفت. فقط می بایست کاری می کرد که محسن نفهمد که در مورد پدرش دروغ گفته است. تنها کسی که رازش را می دانست جاوید بود که باید به او می سپرد تا اگر محسن در این رابطه از او سوالی پرسید حرفی نزند. مدتی بعد وقتی محسن را مشغول کاری دید به سمت جاوید رفت که مشغول اندازه زدن قطعه آهنی برای برش بود رفت و آرام گفت:
- آقا جاوید.
جاوید نیم نگاهی به او انداخت و همینطور که کارش را انجام می داد جوابش را داد و آرش باز گفت:
- آقا جاوید میشه اگه محسن در مورد پدرم از شما سوالی پرسید بهش بگید پدرم مرده، آخه من اینجوری بهش گفتم.
جاوید دست از کارش کشید، بعد از نگاهی پر سکوت فقط سری تکان داد و گفت:
- باشه، خیالت راحت.
آرش خوشحال دوباره گفت:
- از محسن برای خونه اجاره ای سوال پرسیدم گفت زیر زمین خونه شون رو می خوان اجاره کنن. خدا کنه پدرش قیمت اجاره رو خوب بگه، بتونیم اجاره کنیم. قراره بعد از کار برم خونه شون رو ببینم. میشه اگه محسن پرسید، شما هم ما رو تایید کنید. البته فکر نکنید می خوایم از اعتبار شما سو استفاده کنیم. نه به خدا. همچین خیالی ندارم ولی می دونید این دوره زمونه مردم همینجوری خونه شون رو اجاره نمیدن. همینکه شما تاییدمون کنید کافیه.
آرش فقط حرف می زد و فلسفه هایش را دنبال سر هم می چید و جاوید تمام مدت فقط با لبخند نگاهش می کرد وقتی حرفش تمام شد جاوید باز گفت:
- باشه، خیالت از این بابت هم راحت. حالا برو دنبال کارت.
آرش چشم محکمی گفت و به دنبال کارش رفت.
جاوید برای جابه‌جا کردن دری که در حال ساختش بودند، محسن را صدا زد و آرام از او پرسید:
- اجارۀ خونه‌تون تقریباً چقدری می‌شه؟
- دقیق نمی‌دونم، چطور مگه آقاجاوید؟
جاوید نیم نگاهی به آرش انداخت و گفت:
- تقریبی هم نمی‌دونی چقدر می‌شه؟
- قبلاً پنج تومن پیش و ماهی پونصد تومن اجاره داده بودیم، همین حول و حوش.
جاوید مکثی کرد و بعد گفت:
- به بابات بگو یه تومن پیش و ماهی دویست تومن بگه بقیه‌ش رو من حساب می‌کنم، فقط آرش نفهمه ها، یعنی هیچ‌کس نفهمه.
محسن با اینکه سوالات زیادی برایش پیش آمده بود اما فقط به گفتن چشمی اکتفا کرد.
***
به مادرش گفته بود که ساعت ده بیاید تا باهم بروند و خانه را ببینند. توی مغازه کنار دست جاوید مشغول جوشکاری بود که راحیل از راه رسید. با دیدن پسرش که لباس کار پوشیده بود و نقاب جوشکاری به چهره داشت لبخندی به لبش نشست و به تماشای پسرش ایستاد. بدون اینکه حرفی بزند، اما وقتی جاوید متوجه او شد دستی به شانۀ آرش زد و او را متوجه مادرش کرد. آرش سریع خودش را به مادرش رساند و مقابلش ایستاد. راحیل دستی به لباس کار پسرش کشید و گفت:
- چقدر این لباس بهت میاد؟
آرش با ذوق گفت:
- صبحی آقاجاوید این لباس و کفش‌ها و دستکش رو واسه‌م گرفت. برای کار آهنگری باید این لباس‌ها رو بپوشیم که بدنمون آسیب نبینه.
راحیل نیم نگاهی به جاوید که سخت مشغول کارش بود انداخت و گفت:
- دستشون درد نکنه! آفرین پسرم! هر چی آقاجاوید می‌گه گوش بده!
- چشم مامان، الآن اجازه می‌گیرم باهم بریم خونه رو ببینیم.
راحیل لزومی نمی دید که پسرش او را همراهی کند. خواست آدرس را بدهد تا خودش برود و خانه را ببیند. آرش با اشاره به انتهایی کوچه شروع کرد به آدرس دادن، اون‌قدری پیچیده نبود که راحیل متوجه نشود.
- پس گفتی بعد از مسجد یه چهارکوچه است، سمت راست، وسطای کوچه یه خونۀ جنوبی دو طبقۀ در کرمی.
- آره! بگید مامان آرش هستید.
راحیل بوسـ*ـه ی به سر پسرش زد و رفت. بعد از رفتنش جاوید به محسن اشاره ای کرد تا او با مادرش تماس بگیرد و باز سفارش کند همان چیزی را به راحیل بگویند که او خواسته بود.
***
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
مادر محسن، طیبه‌خانم داشت زیر زمین را به راحیل نشان می‌داد، راحیل هم همۀ خانه را نگاه کرد و بعد گفت:
- اینجا خیلی خوبه. گفتید اجاره‌ش چقدره؟
- یه تومن پیش و ماهی دویست تومن.
راحیل از شنیدن این مبلغ متعجب شده بود که با تردید گفت:
- به نظرتون خیلی کم نیست، اجارۀ اینجا باید بیشتر از اینها باشه.
طیبه‌خانم با خنده‌ که زهری درونش بود گفت:
- همه دنبال خونۀ ارزون می‌گردن شما می‌گید چرا گرون نیست؟
- نه خوبه که ارزونه، ولی می‌خوام بدونم چرا این‌قدر ارزون می‌دید؟
طیبه که گویی هنوز نسبت به این موضوع مشکوک بود و چندان راضی نبود اما چاره ای نداشت جز اطاعت حرف پسر و شوهرش با اکراه گفت:
- شوهرم اینجوری خواسته، خونه رو پسندیدید؟
راحیل که تحمل رفتار سرد طیبه را نداشت تشکری کرد و گفت:
- بله! خیلی خوبه! خب باشه شب میایم برای قولنامه نوشتن.
از طیبه‌خانم خداحافظی کرد و از خانه‌شان بیرون آمد. از همان مسیری که آمده بود، برگشت که با شنیدن صدای اذان ظهر مکثی کرد و به سمت مسجد رفت. نماز را در مسجد خواند و بعد وقتی داشت از مسجد بیرون می‌آمد آگهی که در بورد اطلاعات مسجد دید توجهش را جلب کرد. ثبت‌نام از زنان خیّاط برای کارگاه تولیدی پوشاک. آدرس و شماره‌تلفن را از روی آگهی برداشت و همان‌جا تماس گرفت.
آگهی مربوط به کارگاه تولیدی بود که دختر حاج مجتبی کلانتر قصد راه‌اندازی‌اش را داشت. از اینکه همه‌چیز داشت برایش فراهم می‌شد خوشحال شده بود، دختر حاج مجتبی مدتی با او صحبت کرد و در آخر نام او را نوشت تا به محض راه‌اندازی کارگاه با او تماس بگیرد. تقریباً یک ماه دیگر کارگاهش افتتاح می‌شد و از آن موقع در حال ثبت‌نام زنانی بود که به دنبال کار می‌گشتند، چون سابقا تجربۀ کار در تولیدی پوشاک را داشت، به راحتی استخدام شد. از این موضوع بی‌نهایت خوشحال بود. بعد از اینکه از کار سابقش اخراج شده بود، خیلی دنبال کار گشته بود، حالا می‌توانست این یک‌ ماه را با پس‌اندازی که داشت سر کنند یا کار پاره‌وقتی را پیدا کند.
***​
با کمک جاوید و محسن تقریباً شبانه اسباب و اثاثیۀ راحیل را به خانۀ جدیدشان منتقل کردند و راحیل و دو پسرش بدون هیچ دردسری در خانۀ جدیدشان مستقر شدند. ده روزی تقریباً بدون هیچ دردسری برای راحیل و بچه‌هایش گذشت. از آمدن به آن محله راضی به نظر می‌رسید و از اینکه همسایه‌های خوبی داشت، خوشحال بود. تا وقتی کارگاه تولیدی پوشاک افتتاح شود برای اینکه بیکار نباشد توسّط طیبه‌خانم همسایه‌شان به زنی در محله معرفی شد که کارش پاک‌کردن و فروش سبزی بود. درآمد زیادی نداشت، اما برای اینکه بیکار نباشد و کمک‌خرجی باشد در کنار آن زن مشغول به کار شد.
ده روز دیگر تا بازگشایی مدارس مانده بود. برای اینکه پسرش را در مدرسۀ نزدیک خانه‌شان ثبت نام کند باید می‌رفت تا پروندۀ آرش را از مدرسۀ سابقش بگیرد و بیاورد. لباس مرتبی به تن آرمان کرد و اول ویلچرش را از پله‌های زیرزمین بالا برد و توی کوچه گذاشت. خیلی سریع برگشت و آرمان را بغل گرفت و به سختی از پله‌ها بالا برد. همۀ عجله‌اش برای این بود که می‌ترسید کسی ویلچر را ببرد که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد، آرمان را روی ویلچرش گذاشت.
چادرش را کمی روی سرش مرتب کرد و بعد از بستن در خانه‌اش به راه افتاد. رفتن با آرمان به محلۀ سابقشان کمی برایش سخت بود، اما جایی هم برای گذاشتن آرمان نداشت. تنها هم درون خانه نمی‌توانست او را بگذارد. از مسیری که می‌رفت از جلوی آهنگری جاوید می‌گذشت، قصد ایستادن و صحبت با آرش را نداشت، اما آرش وقتی او را دید از مغازه بیرون دوید و او را صدا زد.
- مامان! مامان کجا داری میری؟
و خودش را به مادرش رساند. راحیل با اخمی گفت:
- تو چرا بدون اجازه از مغازه میای بیرون؟
- اشکال نداره! کجا دارید می‌رید؟
- می‌رم پروندۀ تو رو از مدرسۀ سابقت بگیرم و بیارم توی همین مدرسۀ نزدیک خونه ثبت‌نامت کنم.
آرش شاکی و نگران گفت:
- ممکنه یه کسی اونجا شما رو ببینه و بعد ردتون رو بزنه.
ابروان راحیل از این امر و نهی پسرش در هم شد و گفت:
- خب می‌گی چی‌کار کنم؟ بالاخره که چی؟ مراقبم کسی من رو نبینه، با تاکسی میرم و سریع برمی گردم.
آرش که نگران بود باز عموهایش خانه ی جدیدشان را پیدا کنند و مزاحمشان بشوند مسرانه گفت:
- خب حداقل آرمان رو با خودتون نبرید، این‌جوری بیشتر تابلو می‌شید.
- توی خونه که نمی‌تونم تنهاش بذارم.
- بذاریدش همینجا باشه، می‌ذارمش گوشۀ مغازه. میرم از آقا جاوید اجازه بگیرم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
و بدون اینکه اجازه دهد مادرش حرفی بزند به سمت مغازه برگشت. مدت کوتاهی با جاوید اشاره کرد و بعد از همان‌جا به مادرش اشاره کرد که بیاید. راحیل ویلچر را هل داد و به سمت مغازه رفت و تا به آنها نزدیک شد گفت:
- سلام، خسته نباشید! تو رو خدا ببخشید! آرش دیگه داره خیلی از خوبی شما سوءاستفاده می‌کنه.
لبخند مردانه ی به لب جاوید نشست و گفت:
- به این نمی‌گن سوءاستفاده کردن. حق با آرشه، اگه آرمان رو با خودتون ببرید ممکنه خسته‌تون کنه.
آرش سریع به گوشه ی دنج مغازه اشاره کرد و گفت:
- مامان! می‌ذارمش اونجا.
و سریع ویلچر را از دست مادرش گرفت و به سمت گوشه‌ای که چهارپایه‌های استراحت خودشان بود، هل داد. نزدیک دیوار مستقر کرد و گفت:
-این گوشه هیچ خطری نداره، خودمم مراقبش هستم.
و باز به سمت مادرش برگشت و گفت:
-با تاکسی برید جلو مدرسه، سریع از تاکسی پیاده بشید و برید داخل مدرسه! به تاکسی هم بگید منتظرتون باشه تا برگشتید سریع سوار بشید و برگردید.
جاوید با خنده‌ای دست به شانه‌اش زد و گفت:
- پلیس هم بشی، پلیس خوبی هم می‌شی ها.
آرش هم با لبخند پر از شوقی نگاهش را به جاوید و گفت:
- راست می‌گید؟
- آره!
اما راحیل گفت:
- ولی سعی کن وقتی بزرگ شدی دکتر بشی. بازم ممنون آقای مهرنیا. با اجازه‌تون.
- به سلامت
راحیل مغازه را که ترک کرد، آرش گفت:
- نمی‌دونم چه اصراری داره که من دکتر بشم.
جاوید با لبخند ضربه ای به شانه اش زد و گفت:
- به جای اینکه دنبال دلیلش بگردی سعی کن دکتر بشی تا خوشحالش کنی. حالا هم بدو برو به کارت برس آقای دکتر!
آرش با خنده گفت:
- چشم قربان.
و به دنبال کارش رفت. جاوید هم مشغول کارش شد، اما گاهی به آرمان نگاه می‌کرد که مسیر نگاهش به آرش بود و سعی می‎کرد دست‌هایش را تکان دهد. هر وقت آرش نگاهش را به او می‌داد و شکلکی برایش در می‌آورد می‌خندید. لبخندی هم لب‌های او را جلا می‌داد.
مدتی بعد خسته از کار دست کشید و برخلاف همیشه که سعی می‌کرد با خوردن یک فنجان قهوه خستگی‌اش را از تن بیرون کند، سیگاری روی لبش گذاشت و به سمت بیرون مغازه رفت. شانۀ چپش را به چهارچوب در تکیه زد و مشغول سیگار کشیدن شد، در حالی‌که مبهوت به آسفالت کوچه خیره بود که با صدای آرش به خودش آمد.
- آقاجاوید!
نگاهش به سمت آرش چرخید و گفت:
- چیه؟
- من دیشب با محسن رفتم تکیه، شما شبها نمیاید تکیه؟
جاوید خاکستر سیگارش را تکاند و گفت:
- نه، ترجیح می‌دم توی خونه باشم و کتاب بخونم.
آرش کمی فکر کرد و بعد گفت:
- خب پس منم دیگه نمیرم. توی خونه می‌مونم کتاب می‌خونم، شما چه کتابی می‌خونید؟
جاوید متعجب گفت:
- برای چی نمیری؟
لبخند روی صورت آرش پهن شد و جوابش را داد:
- منم دوست دارم مثّ شما باشم.
جاوید قاطعانه در جوابش گفت:
- آرش تو باید مثل خودت باشی، هر کسی باید مثل خودش باشه.
- ولی من دوست دارم، مثّ شما باشم.
جاوید با اخمی نگاهش را به بیرون داد و آخرین پک را به سیگارش زد و بعد سیگار را روی زمین انداخت و همین‌طور که زیر پا له می کرد، گفت:
- برو به کارت برس پسر خوب!
آرش سر به زیر انداخت باشه ای گفت و به دنبال کارش رفت.
در حال کار کردن بودند که باز همان ماشین دویست و شش سفید رنگ مقابل مغازه ایستاد و همان دختری که جاوید چندان از دیدن او خشنود نمی‌شد از ماشین پیاده شد. وارد مغازه شد و با سلامی که داد جاوید را متوجه خودش کرد.
جاوید سر بلند کرد و با دیدن او صاف ایستاد و گفت:
- بفرمایین!
دختر با لبخندی گفت:
- خسته نباشید!
- ممنون!
دختر با بشاشیتی که در کلامش بود گفت:
- از چند نفری سؤال کردم تصمیم گرفتم یه چندتایی از میزهایی که برای کارگاه احتیاج دارم میز آهنی باشه، چون ابعاد و اندازه‌هاش باید اون‌طوری باشه که خودم می‌خوام.
و کاغذی از کیفش بیرون آورد و به سمت جاوید گرفت و گفت:
- این ابعاد و اندازه‌هایی هستش که می‌خوام.
جاوید نگاهی انداخت و گفت:
- بسیار خوب، ولی کارمون زیاده، ممکنه یه ده روزی طول بکشه.
- اشکالی نداره آقای مهرنیا...! شمارۀ خودم رو هم یادداشت کردم وقتی آماده شد باهام تماس بگیرید.
اما جاوید در جوابش گفت:
- وقتی آماده شد می‌فرستم کارگاهتون.
و او باز گفت:
- اگه قبلش تماس بگیرید ممنون می‌شم.
و خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت. وقتی توی ماشین نشست دختری که روی صندلی کناری نشسته بود گفت:
- آقای مهرنیا این بود؟
دختر سری تکان داد و بعد ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. ساکت به روبه‎‌رو نگاه می‌کرد که دختری که در کنارش نشسته بود، گفت:
- وقتی گفتی طرف آهنگره کلی تو دلم فحشت دادم، اما حالا می‌بینم طرف بد تیکه‌ای هم نیست.
با اخمی به دوستش نگاه کرد و گفت:
- به جای این حرفها یه راهی بذار پیش روم مینا.
دوستش که نامش مینا بود گفت:
- طوری می‌گی یه راهی بذار پیش روم انگاری من خبرۀ تور کردن پسرای مردم هستم. ببین ستاره‌جان به نظر من بهتره بی‌خیالش بشی! تو خیلی بهتر و بالاتر از این هستی که به یه آهنگر دل ببندی.
- مینا این حرف‌ها رو قبلاً هم زدی، یه چیز جدید بگو خواهشاً!
- آخه دختر برای چی؟ فقط برای اینکه یه قیافه و هیکل قشنگی داره. اینا رو که اون پسرعموت هم داره.
ستاره عصبی گفت:
- می‌شه اصلاً حرف نزنی؟
مینا دلخور سکوت کرد و به رو به رو چشم دوخت. مدتی بعد وقتی ستاره مقابل خانۀ بزرگشان که در همان محله بود، ایستاد گفت:
- وقتی پاپیِ من شدی تا از زیر زبونم حرف بکشی بهت گفتم فقط درکم کن، نخواسته باش که منصرفم کنی. خودمم دارم می‌گم نمی‌دونم چی شد که دلبسته‌ش شدم، انگاری مهرۀ مار داره؛ هرچقدر سعی کردم بهش فکر نکنم نشد. همه چیز توی یه لحظه اتفاق افتاد. نمی‌دونستم که این‌جوری می‌شه. از روزی که دیدمش یه لحظه هم نتونستم فراموشش کنم. تو خودت من رو می‌شناسی همیشه عشق و عاشقی رو مسخره می‌کردم و بازی می‌دونستم، ولی الآن گرفتارش شدم. تمام فکر و ذکرم گرفتار مردی شده که فقط می‌دونم شغلش آهنگریه و فامیلیش مهرنیاست. حتی اسم کوچیکش هم نمی‌دونم. هیچیِ هیچی... من باهات حرف زدم که کمکم کنی.
مینا بعد از مکثی گفت:
- توی چه زمینه‌ای کمکت کنم، فراموشش کنی یا اینکه به دستش بیاری؟
ستاره لحظات کوتاهی سکوت کرد و بعد گفت:
- نمی خوام فراموشش کنم، وقتی بهش فکر می‌کنم حسّ خوبی دارم.
- پس می‌خوای دلش روبه دست بیاری؟
ستاره سری تکان و بعد گفت:
- ولی قبل از اون می خوام بیشتر بشناسمش.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
***
محسن با جاوید صحبت کرده بود و از او خواسته بود دهه ی اول محرم را شبها زودتر برود. می خواست به دسته ی سـ*ـیـ*ـنـ*ـه زنی برسد و در مراسم حضور داشته باشد. جاوید هم بدون هیچ حرفی قبول کرده بود. مراسم های عزداری و برنامه ی تکیه از سه شب قبل از اول محرم شروع شده بود. شب اول محرم بود و محسن طبق قرارشان چند دقیقه ی قبل از اذان مغرب لباس عوض کرد و قبل از رفتن از آرش دعوت کرد اگر می خواهد می تواند با او برود. اما آرش مثل یک مرد، دست تنها بودن جاوید را بهانه کرد و خواست بماند تا به جاوید کمک کند. جاوید که حرف هایش را می شنید نزدیکش شد و گفت:
- آرش اگه می خوای بری تکیه پاشو برو، من کار زیادی ندارم.
نه آقا جاوید تا هر ساعتی شما توی مغازه باشید منم هستم.
جاوید این موضوع را به عهده ی خودش گذاشت. محسن خداحافظی کرد و رفت. جاوید تمام مدت سرش به کارش گرم بود و حرفی نمی زد، آرش هم گوشه ی مشغول به کار بود. چون فاصله ی زیادی تا تکیه نداشتند صدای روضه خوانی و مداحی را می شنیدند که از بلندگو پخش بود. تنها مغازه ی که باز بود و در حال کار بودند همان مغازه ی آهنگری جاوید بود. مردم زیادی در حال رفتن به سمت تکیه بودند و جاوید بی توجه فقط به کارش مشغول بود. ساعت هشت شب که شد دست از کار کشید و از آرش خواست برای رفتن به خانه لباس عوض کند. وقتی از انتهای مغازه بازگشت به سوی جاوید که به در بزرگ آهنگری تکیه زده بود و سیگار می کشید آمد و گفت:
- خسته نباشید آقا جاوید.
جاوید به سمتش چرخید و مقداری پول از جیبش بیرون آورد و به سمت آرش گرفت. آرش با دیدن پولها بدون اینکه آن را بگیرد پرسید:
- این چیه؟
- یه مقداری از حقوقته.
آرش گلایه مند باز گفت:
- هنوز که یه ماه نشده به من حقوق می دید.
- می دونم، آخر ماه از حقوقت کم می کنم. این رو بگیر بذار جیبت، مرد خونه باید پول تو جیبش باشه. لازم می شه. سر راه داری میری خونه دست خالی نرو.
آرش پول را گرفت و با غرور گفت:
- واسه خاطر همین چیزاست که از شما خوشم میاد. خیلی مردی به مولا.
جاوید با لبخندی آرام مشتی به بازویش زد که آرش گفت:
- آخ زورتون هم زیاده.
جاوید باز خندید و گفت:
- کمتر نمک بریز پسر . بدو برو. از تو سایه هم برو آفتاب سیاهت نکنه .
- شما هم معلومه خواسته باشید شوخ باشید بلدید.
جاوید پک آخر را به سیگارش زد و گفت:
- از فردا شب تو هم با محسن برو تکیه؛ باشه؟
آرش بعد از کمی تامل تردیدگونه پرسید:
- شما چرا نمیاید؟
جاوید نگاه مستقیمش را به چشمان آرش داد و گفت:
- بعضی وقتا در مورد بعضی چیزها نمی شه حرف زد. دیگه هیچ وقت این سوال رو از من نپرس، باشه؟
آرش سر به زیر انداخت و گفت:
- معذرت می خوام، دیگه نمی پرسم.
- آرش اگه می خوای یکی رو پیدا کنی که شبیه ش بشی برو تکیه، اونجا آدم های بهتری رو پیدا می کنی. خداحافظ.
آرش آرام جوابش را داد و به سمت خانه به راه افتاد. جاوید مدتی رفتنش را نگاه کرد و بعد درهای بزرگ آهنگری را که قفل زد به خانه اش رفت.
در مسیر رفتن به سمت خانه از سوپر مارکتی که هنوز باز بود سه تا شیرکاکائو و مقداری تخم مرغ و ماکارونی و سویا خرید و به خانه رفت. مادرش تازه به همراه آرمان از تکیه برگشته بود و داشت در راباز می کرد. جلو رفت سلامی داد، مادرش جواب سلامش را که داد به خریدهای توی دستش اشاره کرد و پرسید:
- اینها چیه؟
- آقا جاوید یه کمی از حقوقم رو پیش بهم داد منم اینها رو خریدم. لازممون می شه.
لبخندی لب راحیل را جلا داد و گفت:
- دستش درد نکنه، معلومه مرد با فکریه.
آرش تا باز حرف از جاوید شد چشمانش برقی زد و گفت:
- آره، خیلی آدم خوبیه. خیلی دوستش دارم مامان.
***
برای شام ماکارونی درست کرد و وقتی آماده شد شامش را روی میزی که توی بالکن مشرف به کوچه بود چید و در فضای باز مشغول خوردن شام شد. صدای مداحی تکیه را به خوبی می شنید و دسته های سـ*ـیـ*ـنـ*ـه زنی عزداری که به سمت تکیه می رفتند را می دید. شامش را که خورد راحت به پشتی صندلی اش تکیه زد و در حال نوشیدن دوغ نگاهش را به آسمان داد و فکرش به جای دیگری پر کشید.
توی حال و هوای خودش بود که صدای زنگ در خانه اش او را به خودش آورد، از جا برخاست تا آیفون را جواب دهد. با دیدن چهره ی ستاره از داخل صفحه ی نمایشگر آیفون ابروی در هم کشید اما جواب داد.
- بله بفرمایین.
- سلام آقای مهرنیا، واسه تون نذری آوردم.
جاوید ابروی بالا برد و متعجب گفت:
- نذری؟ الان میام پایین.
ناچارا روی شلوارکش شلواری پوشید و پیراهنی روی رکابی اش پوشید و همینطور که پله ها را پایین می رفت دکمه هایش را می بست. دستی به موهایش کشید و در را باز کرد. ستاره اینبار چادر مشکی به سر داشت و دو تا قابلمه ی کوچک که روی هم گذاشته بود در دست داشت. با دیدن جاوید با دست پاچگی که در رفتارش وضوح دیده میشد گفت:
- می بخشید بیدارتون کردم.
- بیدار بودم.
ستاره قابلمه های کوچک را به سمتش گرفت و گفت:
- بفرمایین. امشب و شب های دیگه نذری داریم. امیدوارم شام نخورده باشید.
جاوید لحظاتی بر و بر به دست ستاره که به سویش دراز شده بود نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت مثل همیشه رک و بی پروا باشد.
- متاسفانه شام خوردم و این غذا می مونه و خراب می شه خانم کلانتر.
ستاره باز با لبخند گفت:
- می تونید بذاریدش توی یخچال، برای فردا ظهر گرمش کنید.
- غذای که دوباره گرم بشه نمی خورم. می تونید بدید به کسی که هنوز شام نخورده و به این غذای گرم احتیاج داره.
ستاره ناراحت دستش را پس کشید و گفت: ببخشید مزاحمتون شدم.
و به سمت ماشینش برگشت و سریع توی ماشین نشست. جاوید هم عصبی در خانه را بست و به پشت در تکیه زد و با خودش گفت:
- لعنت به تو جاوید، لعنت به تو.
ستاره هم وقتی از مقابل خانه ی جاوید دور شد، در کوچه ی بعد محکم روی ترمز کوبید و بغضش ترکید. اصلا تصور همچین برخوردی را از جاوید نداشت. سرش را روی فرمان گذاشت و مدتی برای غرور خورد شده اش گریه کرد.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
***
همینطور که به همراه مینا از ماشین پیاده می‌شدند و به سمت کارگاه می‌رفتند با هم صحبت می‌کردند. با تنها کسی که می‌توانست صحبت کند تنها دوستش مینا بود. تمام ماجرای دیشب را برایش تعریف کرده بود. مینا وقتی حرف‌هایش را شنید با لحن سرزنشگری گفت:
- آخه دختر، فکر نداری؟ همینطوری پاشدی دوتا قابلمه دستت گرفتی رفتی در خونه‌اش واسه‌اش نذری بردی؟
ستاره دلخور نگاهی به او انداخت، تا به حال پیش نیامده بود کسی او را سرزنش کند. همیشه طوری رفتار کرده بود که مورد سرزنش کسی قرار نگیرد. دوست نداشت هیچ وقت در موضع ضعف باشد اما حالا که در این موضع قرار گرفته بود بیشتر از هر کسی از دست خودش عصبانی بود. بدون اینکه جوابی به مینا بدهد. بسته‌های که برای کارگاهش گرفته از روی صندلی عقب برداشت و به همراه مینا به سوی کارگاه می‌روند که صدای مردی او را به خودش آورد.
- سلام، اجازه بدید کمکتون کنم؟
هردو به سمت صاحب صدا چرخیدند. مرد جوان تقریباً سی و چهار ساله‌ی که کت و شلوار شیکی به تن داشت از آن سوی کوچه از ماشینش پیاده شد و خودش را به آن‌ها رساند. مینا قبل از رسیدنش چشمکی به ستاره زد و سوالی پرسید اما رسیدن آن مرد جوان فرصت گرفتن جواب را به او نداد.
- سلام دختر عمو، سلام خانم.
مینا قبل از ستاره جواب سلامش را داد و بعد ستاره گفت: سلام آقا سلمان، خوب هستین؟
با خوشرویی جوابش را داد:
- ممنون، عمو گفت برای کارگاهت دنبال خرید چرخ خیاطی با قیمت مناسبی هستی. داشتم از اینجا رد می‌شدم گفتم بیام از خودت بپرسم چه مدل و چندتا می‌خوای؟ سفارش میدم با قیمت مناسب‌تر واسه‌ت بیارن.
ستاره هر چند از این کار پدرش ناراضی بود اما ادب حکم می‌کرد با سلمان برخورد خوبی داشته باشد. تشکری کرد. سلمان با اصرار بسته‌ها را از دست هردو گرفت و با آن‌ها وارد کارگاه شد. هنوز کارگرها در حال کار درون کارگاه و مناسب سازی فضای آن برای کار بودند. سلمان بسته‌ها را روی میز بزرگ وسط کارگاه قرار داد و نگاه خریدارانه‌ی درون محیط کارگاه چرخاند و گفت:
- محیط بزرگ و خوبی داره، بعد از مدتی اگه خواسته باشی کارت رو ارتقا بدی جا به اندازه‌ی کافی داری.
ستاره در تایید حرفش گفت:
- آره جای خوبیه، البته اینجا رو به لطف بابا دارم. می‌دونید که این سوله انبار فرش بوده سابقاً.
سلمان با لبخند نگاهش را به نگاه عسلی دخترعمویش ستاره دوخت و گفت:
- ناسلامتی هفت هشت سال شاگردی عمو رو کردم. هر روز هم از اینجا فرش میبردم مغازه‌اش. خب گفتی چندتا چرخ خیاطی می‌خواهی؟
ستاره نیم نگاهی به مینا انداخت و در رابطه با تعداد و مدل چرخ‌های که می‌خواست اطلاعاتی به سلمان داد. سلمان تمام موارد را یادداشت کرد و بعد پرسید:
- برای میز و صندلی چیکار کردی ؟
- میز آهنی سفارش دادم که بسازن .
سلمان ابروی در هم کشید و گفت:
- آهنی؟ ستاره از شما بعیده ولی میز این نوع چرخ خیاطی‌ها مخصوص، میز و صندلی‌هاش هم آشنا دارم با قیمت خوب واسه‌ت می‌گیرم. آهنی هم گرون در میاد هم مناسب نیست.
ستاره خودش هم می‌دانست برای کارش احتیاجی به میز آهنی ندارد ولی او برای رفتن به آهنگری جاوید بهانه می‌خواست و اصلاً دوست نداشت بهانه‌اش را از دست بدهد برای همین مسرانه گفت:
- ولی یه سری میز رو سفارش دادم .
سلمان باز پرسید:
- ساختن؟
- نه هنوز.
سلمان همینطور که به سوی دیگری می‌رفت تا کار کارگرها را از نزدیک نگاه کند گفت:
- پس زنگ بزن کنسلش کن، خودم سفارش میدم.
ستاره سریع و تند گفت:
- نمی‌تونم. بعدم برای میزهای برش باید میزای بزرگی باشه که کنار دیوار قرار می گیره. یه سری قفسه هم می‌خواهیم که ترجیح میدم اونها رو آهنی بگیرم .
لحن ستاره، نگاه سلمان را به سویش کشید و گفت:
- فکر می‌کنم قفسه‌های آماده ارزونتر واسه‌ت در میاد. من آشنا دارم .
ستاره که حسابی کفری شده بود گفت:
- شما فقط زحمت چرخ خیاطی‌ها رو بکشید پسر عمو.
سلمان مکثی کرد و در حالی که دلخور به نظر می‌رسید گفت:
- قصد دخالت نداشتم فقط فکر کردم شاید بتونم راهنمایی کنم.
ستاره سر به زیر انداخت و با اکراه معذرت خواست. سلمان نیم نگاهی به مینا انداخت و گفت:
- چرخ خیاطی‌ها رو سفارش میدم. بااجازه.
و دلخور از کنارشان گذشت و از کارگاه بیرون رفت بعد از رفتن سلمان، مینا با حرص مشتی به بازوی ستاره زد و گفت:
- مرده شور ریختت ببرن. این پسر با کلی شوق و ذوق داره واسه توی خر نظر میده اونوقت عینهو یابو جفتک می‌ندازی. حیف از این پسر.
ستاره با حرص نیم نگاهی به کارگرها انداخت و آرام بر سرش غر زد:
- مینا جان لطفاً خفه شو.
و به سمت کارگرها رفت و با یکی از آنها مشغول صحبت شد، مینا هم با حرص دست به سـ*ـیـ*ـنـ*ـه زد و گفت:
- واقعاً که بعضی چیزها لیاقت می‌خواد.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان انجمن پاسخ ها تاریخ
همرنگ باغ:) اخبار سینما ۲ اثر ایرانی در میان برترین مستندهای آسیا اخبار سینما 0
Mahdie اخبار اقتصادی چرا ایران صادرات گاز به عراق را کاهش داد؟/پای طلب ۶ میلیارد دلاری در میان است اخبار اقتصادی و بازرگانی 0
Beautiful angel فوت ۱۰۰ نیروی پرستاری در راه مبارزه با کرونا/عدم تناسب میان تعداد تخت‌های بیمارستانی و پرستاران اخبار پزشکی 0
Beautiful angel ابتلای یک مورد جدید به کرونا در میان حیوانات اخبار پزشکی 0
|:terrorist اخبار ورزشی پیروزی مدعیان در لیگ برتر بسکتبال بانوان/ برتری سه رقمی گروه بهمن تهران اخبار بسکتبال 0
|:terrorist اخبار ورزشی صائبی: در قهرمانی آسیا - اقیانوسیه بیشتر از جوانان استفاده می‌کنیم/ ۲۵ سال است در کنار والیبال نشسته‌ حضور دارم اخبار والیبال 0
|:terrorist اخبار ورزشی رونالد کومان: در اسپانیا برای هیچ شما را اخراج می‌کنند اخبار فوتبال 0
|:terrorist اخبار ورزشی اولین حضور بیرانوند در لیگ پرتغال اخبار فوتبال 0
|:terrorist اخبار پزشکی آمار کرونا در ایران| فوت ۳۱۷ نفر در ۲۴ ساعت گذشته اخبار پزشکی 0
|:terrorist اخبار پزشکی کرونا در جهان/ عبور تعداد فوتی‌های آمریکا از ۷۰۲۰۰۰ نفر + جدول تغییرات اخبار پزشکی 0
|:terrorist اخبار حوادث هشدار پلیس درباره سودای پولدار شدن در قماربازی آنلاین اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث یک تیم تروریستی در مرزهای آذربایجان غربی منهدم شد اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث وجود سلاح‌ های غیرمجاز در خوزستان مشکل جدی خوزستان است اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار اقتصادی احتمال بروز مشکلات اساسی در تأمین آب تهران اخبار اقتصادی و بازرگانی 0
|:terrorist اخبار سیاسی ترامپ: آمریکا به جایی رسیده که گزینه‌ای جز انتخاب مجدد من در سال ۲۰۲۴ نیست اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی حمله تروریستی در پاکستان ۷ تن کشته و زخمی برجای گذاشت اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی خطیب زاده: سفر گروسی در راستای کمک به حل و فصل موضوعات فیمابین تنظیم شده؛ امیدواریم به نتایج خوبی منجر شود اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی قرار است کنسولگری های سعودی در مشهد و ایران در جده بازگشایی شود اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار حوادث آتش سوزیِ زندانی در اندونزی ۴۱ کشته برجا گذاشت اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار سیاسی سازمان امنیت ملی عراق در آماده باش کامل/ اعلام جزئیات طرح امنیتی ویژه اربعین اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار هنری و فرهنگی جدیدترین خبر درباره وضعیت آناهیتا درگاهی پس از بستری شدن در بیمارستان از زبان خودش اخبار فرهنگی و هنری 0
|:terrorist اخبار هنری و فرهنگی چرا اثری از کرونا در تلویزیون نمی‌بینیم؟ اخبار فرهنگی و هنری 0
|:terrorist اخبار سیاسی 2 دیدگاه واقع‌گرایانه و احساس‌گرایانه در ایران نسبت به افغانستان/ طالبان قدرت مسلط می‌شود اخبار سیاست خارجی 0
|:terrorist اخبار سیاسی چین: اولین کشور در استفاده از تسلیحات هسته‌ای نخواهیم بود اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی بازگشایی حضوری مدارس و دانشگاه ها در ابتدای مهر ماه منتفی است اخبار سیاسی 0
|:terrorist بین المللی چین: اولین کشور در استفاده از تسلیحات هسته‌ای نخواهیم بود اخبار بین المللی 0
|:terrorist بین المللی تحقیقات و تعقیب اسیران جلبوع به بن بست رسیده/ اسرا هنوز در شهرهای اسرائیلی هستند اخبار بین المللی 0
|:terrorist اخبار حوادث کلاهبرداری از مردم با جعل آگهی در سایت دیوار اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث عاملان شهادت ستوان یکم «دالمن» در اهواز دستگیر شدند اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث زخمی شدن ۳ تن در حادثه تیراندازی در شیکاگو اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث رسوایی در شهرداری با بازداشت 6 کارمند فاسد اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار حوادث برخورد مرگبار قطار با مینی بوس در ترکیه اخبار حوادث 0
|:terrorist اخبار ورزشی گزارش فیفا از رشد سرسام‌آور هزینه‌ نقل‌وانتقالات فوتبال در یک دهه اخیر اخبار فوتبال 0
A رمانانه رمان شمشیر‌هایی در آفاق | امیرحسین داودی‌فر نویسنده انجمن رمانانه تایپ رمانانه 6
|:terrorist بهترین ترفندهای یادگیری مکالمه زبان کره ای در زمان کوتاه (ولی اصولی) سایر زبان‌ها 1
|:terrorist اخبار پزشکی آمار کرونا در ایران| فوت ۵۸۱ نفر در ۲۴ ساعت گذشته اخبار پزشکی 0
|:terrorist اخبار اقتصادی اظهارات اسلامی در بدو ورود به سازمان انرژی اتمی اخبار اقتصادی و بازرگانی 0
|:terrorist اخبار اقتصادی وزیر نیرو: قطع برق در روز‌های آینده به صفر می رسد اخبار اقتصادی و بازرگانی 0
|:terrorist اخبار هنری و فرهنگی سریال «جزر و مد» در انتظار آنتن اخبار فرهنگی و هنری 0
|:terrorist اخبار سیاسی اظهارات ظریف در مورد مصاحبه با لیلاز در کلاب هوس اخبار سیاست خارجی 0
|:terrorist اخبار سیاسی ادامه انتقادها از رعایت نشدن آداب دیپلماتیک در سفر امیر عبداللهیان به بغداد اخبار سیاست خارجی 0
|:terrorist بین المللی سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل مشاور نماینده ویژه واشنگتن در امور ایران شد اخبار بین المللی 0
|:terrorist بین المللی کیسینجر: آمریکا اهداف استراتژیک در افغانستان را با اهداف دست‌نیافتنی به باد داد اخبار بین المللی 0
|:terrorist سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل مشاور نماینده ویژه واشنگتن در امور ایران شد اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی فشار آمریکا در پرونده رسوایی ج*ن*س*ی پسر ملکه انگلیس اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی کیسینجر: آمریکا اهداف استراتژیک در افغانستان را با اهداف دست‌نیافتنی به باد داد اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی پدافند هوایی اولین پشتوانه تامین امنیت در هر کشوری است اخبار سیاسی 0
|:terrorist اخبار سیاسی اظهارات اسلامی در بدو ورود به سازمان انرژی اتمی اخبار سیاسی 0
setia متفرقه ترسناک‌ترین شیاطین دنیا در فرهنگ‌های مختلف~ متفرقه 2
|:terrorist صرف بعضی افعال در زمان روسی روسی 4

موضوعات مشابه

اشخاصی که در حال مشاهده این موضوع هستند ( مجموع: 1 ، کاربران: 0 ، مهمانان: 1 )

بالا