جدیدترین‌ها

Welcome to انجمن رمان نویسی | رمانانه

Join us now to get access to all our features. Once registered and logged in, you will be able to create topics, post replies to existing threads, give reputation to your fellow members, get your own private messenger, and so, so much more. It's also quick and totally free, so what are you waiting for?

Ask question

Ask Questions and Get Answers from Our Community

Answer

Answer Questions and Become an Expert on Your Topic

Contact Staff

Our Experts are Ready to Answer your Questions

درحال بازبینی در هوایت بی قرارم | زیبا داداش زاده کاربر انجمن رمانانه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
امیرحسین نفس‌نفس می‌زد و عمو با شگفتی به صحنه‌ی مقابلش خیره بود.
این‌بار عمو جلو اومد و گره دست‌های امیرحافظ شل شد و ناخواسته من رو پایین گذاشت.
عمو با چهره‌ی سرخ و عصبی فریاد زد:
‐ این بود اون دوست داشتن و بی‌تابی برای وجود این دختر! دست از آزارش بردار امیرحافظ وگرنه بد می‌بینی.
با نفرت به...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
(دانای کل)

الیزابت با نگرانی مشغول شماره‌گیری شد.
دوباره و دوباره...
و امان از سنگینی دردی که این روزها بر وجودش سایه انداخته بود.
در فرا سوی این دنیای بی‌کران، مادری در رویایش؛ بودن با فرزندش را در ذهنش می‌پروراند.
ای کاش می‌توانست دلارا را از محمد بگیرد!
الیزابت بعد از دلارا طعم مادر شدن را...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و گفتم:
‐ زنگ نزدم باهات احوال پرسی کنم یا چیز دیگه! نمی‌دونم چی شد که سر از زندگی ما درآوردی، اونم بعد از دوازده سال! نمی‌خوامم بدونم.
اجازه نداد و با صدایی لرزون گفت:
‐ می‌دونم برای چی زنگ زدی امیرحافظ! اما این رو بدون این بار از دخترم دست نمی‌کشم. دخترم دوستت...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
دلم می‌خواست فریاد بزنم و دوباره گریه کنم!
تازه داشتم بهش تکیه می‌کردم.
چطور تونست دست روم بلند کنه و ان‌قدر تحقیرم کنه.
شروع به عوض کردن لباسم کردم.
بلوز و شلوار‌خواب کاربنی‌رنگ رو تنم کردم و جلوی آیینه نشستم و مشغول شونه کردن موهام شدم.
فردا می‌رفتم.
کرم مرطوب کننده رو برداشتم و روی دستم...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
دستش از حرکت ایستاد.
زل زد تو چشم‌های نمناکم که آسمونش بارونی بود.
تو یه لحظه حالت چشم‌هاش جوری شد که از حرفم پشیمون شدم.
با یه حرکت هلم داد کنار دیوار و دستام رو برد بالای سرم و به دیوار سرد تکیه داد.
تو صورتم فریاد زد:
‐ انگار بدجور وابسته شدی بهش، نه؟ خیلی دلت می‌خواد ببینیش، نه؟
فشار دستش...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
با خوندن خاطره‌ی بعدیش گلوم از بغض درد گرفت و چشمام... چشمام لب‌ریز از اشک شد.

«زمستان1395»
«دست خودم نیست دلی!
عکس‌هات امروز رسید دستم دوباره…
دست‌های لرزونم رو دراز می‌کنم که صورتت رو از روی عکست نوازش کنم اما تصویرت به یک‌باره محو می‌شه.
تازه این‌جاست که باور می‌کنم کنارم نیستی.
به تمام...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
‐ می‌دونی ایتالیا که بودم تمام فکرم چی بود؟ این که آخرش یه نفر از راه می‌رسه که بودنش می‌شه جبران تمام نبودن‌هاش. جبران تمام بی‌انصافی‌ها و دور بودن‌هاش، یکی که با جادویی بودن و حضورش همه‌ی درد‌هام دود بشه بره هوا.
کمی مکث کرد و بعدش با لحن غمگینی ادامه داد:
‐ اما چی شد؟ نخواستی من رو.
بیشتر...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
- نه... نه! الان وقتش نیست، من الان نمی‌تونم بیام مامان! بذار امیرحافظ رو متقاعد کنم.
خنده‌ی عصبی کرد و گفت:
- چی بهت گفته که خامش شدی، هان؟ گفتم مایکل رو می‌فرستم دنبالت.
- اما...
با شنیدن صدای بوق آزاد، حیرت زده شدم.
اگه اون شخص خودش رو نشون بده و بیاد سراغم بی‌چاره می‌شم.
خدایا خودت کمکم کن...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
امیرحافظ با صدایی که سعی داشت کنترلش کنه تا بالا نره گفت:
‐ راه بیفت.
با دلهره لب زدم:
‐ کجا؟
بازوم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشید.
به انتهای باغ رفت که از همه تاریک‌تر بود.
همون‌جا ایستاد و من رو محکم به درخت پشت سرم کوبید.
نفسم رفت از دردی که توی تیغه‌ی کمرم پیچید.
به لابه‌لای موهاش دست کشید،...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
  • ...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
زیپ چمدونم رو بستم و روی تخت رهاش کردم.
به طرف آیینه رفتم و شالم و روی سرم مرتب کردم.
یه‌ بار دیگه اتفاقات این چند روز رو توی ذهنم مرور کردم و نفسم رو با حرص بیرون فرستادم.
زمانی که امیرحافظ تمام جریان رو برای پدرم تعریف کرد این من بودم که نفس کشیدن رو فراموش کردم.
چرا که پدرم از شدت ناراحتی...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
بعد از لحظاتی سیل تماس‌ها و پیامک‌ها از سمانه و عمو و امیرحافظ روی صفحه پدیدار شد.
روی پاکت نامه رفتم و نگاهی به پیامک امیرحافظ انداختم.
«حرف‌هایی هست که نمی‌شه گفت…
من سال‌هاست هرکسی می‌پرسه ازم خوبی فقط سرم رو تکون می‌دم و این ناگفتنی‌‌ترین حرف منه.
می‌دونی چی برام سخته؟ این‌که خودت رفتی اما...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
(دو روز بعد)
(دلارا)
باورم نمی‌شد…
داره برف میاد!
با خوشحالی پالتویی تنم کردم و به طرف حیاط راه افتادم.
بابا با دیدنم صبح‌ بخیر بلندی کرد و با تعجّب پرسید:
‐ چه خبره؟
‐ صبح شما هم بخیر باباجون، داره برف میاد!
لبخند پدرانه‌ای زد و گفت:
‐ از دست شما جوون‌ها!
با عجله در رو باز کردم و بیرون رفتم...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
چشماش برق می‌زد.
چونم رو تو دستاش گرفت و با پشت دستش شروع به نوازش سرم کرد.
هرم نفس‌های گرمش پوستم رو به آتیش می‌کشید.
قلبم تپش گرفت.
دست‌هام رو، روی سینش قرار دادم تا کمی ازم فاصله بگیره.
نگاهش تو تک‌تک اجزای صورتم در گردش بود.
با ملایمت تمام بدون این که نگاهش رو از من بگیره جفت دست‌هام رو...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
(دانای کل)

قرص صورتش در زیر نور‌ماه سفیدتر از معمول نشانش می‌داد.
بدون آنکه پلک بزند خیره‌خیره نگاهش می‌کرد.
عاشق شده بود...
عاشقی دختری از جنس همه نداشته‌های گم شده‌ی کودکی!
قلبش لرزید از آن همه‌ی زیبایی محبوبکش.
آخرین فرصت هم مال این دخترک زیباروی باشد!
نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت.
نزدیک صبح...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
احساس می‌کردم یکی دنبالمه و داره تعقیبم می‌کنه.
حسابش از دستم در رفته که چند‌بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی رو ندیدم.
خداروشکر خیابون‌ها شلوغ بود.
با دو تا از دوست‌هام داخل پارک قرار داشتیم.
از خیابون رد شدم و داخل کوچه رفتم.
با احساس بدی پشت سرم رو نگاه کردم که با دیدن یه وَن مشکی به...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
با سردرد شدید و احساس گیجی لای چشم‌هام رو باز کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم.
یه مکان و محیط ناآشنا!
این‌جا کجاست؟
نیم‌خیز شدم و سرجام نشستم که سرم تیر کشید و آخ آرومی زیر لب گفتم.
شاید چند ثانیه گذشت تا تمام صحنه‌ها جلوی چشم‌هام اومد و از ذهنم عبور کرد.
با وحشت نگاهی به اطراف انداختم و با دقت...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
دوباره با لهجه عجیبی ادامه داد:
‐فردا راه میفتیم، دیگه بیشتر از این نمی‌تونیم این‌جا بمونیم و این‌که امروز تا می‌تونی استراحت کن که فردا پرواز داریم.
دیگه کم مونده بود از حال برم.
‐ کی هستی؟
سری تکون داد و با غرور گفت:
‐ فکر می‌کردم زرنگ‌تر از این حرف‌ها باشی.
اخمی کردم و با حالت عصبی گفتم:
‐...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍی امیرحافظ تنگ شده بود.
شاید چون می‌دونستم می‌خوام برم.
کاش بلد بودم مثل تو ساده احساساتم رو بیان کنم.
تک‌تک ثانیه‌هام بوی دلتنگی می‌ده!
این‌که دیگه مثل گذشته ازت متنفر نیستم.
این‌که گاهی منم حس می‌کنم دلتنگت می‌شم.
باید می‌رفتم چون این تنها خواسته‌ی مادرم بود...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra

زیبا داداش زاده

کاربر رمانانه
تازه وارد
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/2/22
نوشته‌ها
235
پسندها
133
امتیازها
150
امیرحسین کلافه گفت:
‐ تو خودت می‌دونستی از اول نمی خوادت، حالا هم به اعصابت مسلط باش، هنوز زمان داریم تا...
با عصبانیت یقه‌ش رو تو چنگ گرفتم و نعره زدم:
-بهت گفتم حق نداری به من امر و نهی کنی! خودم بهتر می‌دونم که باید چکار کنم، بشین سرجات و حرف اضافه نزن.
با گیجی گفت:
‐ من حالت رو می‌فهمم اما...
برای مشاهدا کامل محتوا باید در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zahra
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Users Who Are Viewing This Thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا