رمانانه رمان گرد و غبار دل| فرنوش طباطبایی کاربر انجمن رمانانه

تایپ رمانانه

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
کد رمان: ۲۳
نام ناظر : @Beautiful angel

نام: گرد و غبار دل
نام نویسنده: فرنوش طباطبایی
ژانر: عاشقانه، درام
خلاصه: رشا دختری که به خاطر مشکلات زندگی‌اش در تاریکی روزگار گم شد، ولی کور سوی امیدی که برایش ایجاد شد او را وادار به زندگی کردن می‌ساخت. اما در این مسیر، مشکلاتی به‌خاطر دختر بودن برایش ایجاد می‌شود که او را از زندگی کردن خسته می‌کند و تنها، به خاطره ترس از خدا به زندگی ادامه می‌دهد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

... :| ...

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
26/11/20
ارسال ها
226
امتیاز کسب شده
2,628
6bw6_3d82078ded164243b07284082e0c2ae7-as-smart-object-1.png
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض خوش آمدگویی به نویسندگان و کاربران خوش آثار انجمن رمانانه.
قبل از آنکه تاپیک ابتدایی رمانتان را ایجاد کنید، لطفا ایرادات و سوالاتتان را در این تاپیک ذکر کنید:
|پاسخ‌گویی به سوالات رمان نویسی|

برای رفع اشکالات رمان از نظر ناقد و نویسنده، پس از گذشت ۳۵ پارت از رمانتان، لینک رمان را در
این تاپیک قرار دهید:
|تاپیک درخواست نقد|

پس از گذشت بیست پارت از رمانتان، شما مجاز هستید تا در این تاپیک درخواست تگ رمان کنید:
|درخواست تگ رمان|

رمان شما می‌تواند پس از داشتن ۱۵ پارت، دارای جلد باشد، برای درخواست جلد به این تاپیک مراجعه فرمایید:
|درخواست جلد|

جلد رمان شما در دفترکار طراح‌ها قرار داده می‌شود.

پس از اتمام رمان خوش خلقتان، لینک را در این تاپیک قرار دهید:
|اعلام پایان رمان|

در این تاپیک شما می‌توانید بدون هیچ محدودیتی درخواست بنر تبلیغاتی داستان، رمان، شعر، دلنوشته‌تان را دهید:
|درخواست بنر تبلیغاتی|
|دریافت بنر تبلیغاتی|


رمان شما اگر به مدت یک ماه آپ نشود به متروکه منتقل خواهد شد.

با تشکر از همکاری شما

مدیریت انجمن رمانانه
 

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
مقدمه:
من این شب بیداری، را دوست دارم.
این آشفتگی را، بغض آسمان دل‌تنگی را!
روزها گذشت و دلم عاشق شد، زمانی که بیشتر گذشت، دلم مجنونت شد، من این جنون را دوست دارم.
این تکرار لحظات با تو بودن را دوست دارم.
بی‌تابم، با دوری‌ات ساختم، در انتظار آمدنت هستم،
من این انتظار‌ و بی‌تابی‌‌ها را دوست دارم.
به عشق تو در مقابل غروب آفتاب نشسته‌ام،
این غروب را با همه‌ی ناخوشی‌هایش دوست دارم.
هر چه با دلم سرد باشی،
من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم!
هر چه آزارم دهی، من آزار و اذیت‌هایت را دوست دارم. هر چقدر می‌خواهی با دلم بازی کنی،
من این بازی‌‌ها را دوست دارم.
اینکه به دیدارم نمی‌آیی هم بماند، مغرور بودنت را نیز دوست دارم.
تو یک طرف باشی و تمام غصه‌های جهان هم همان طرف، من تو را با تمام غصه‌هایت دوست دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
با صدای ناله‌های دردناک آرش از خواب بیدار شدم. مثل هر شب، باز داشت کابوس می‌دید. نفسم را آه مانند از شش‌هام بیرون فرستادم. بعد از گذشت اون شب نحس، شبی نمی‌شد که این بچه راحت بخوابه! با قدم‌های نامنظم و سست رفتم لامپ کم نور اتاق رو روشن کردم و کنار آرش رفتم و آروم به شونه‌ش زدم و توی جاش تکونش دادم.
- آرش! آرش! داداشی بیدار شو بیدار شو!
صورت سفیدش خیس عرق بود و داشت زیر لب جوری که من متوجه نمی‌شدم چی میگه هذیون می‌گفت. موهای مشکی رنگش رو از جلوی چشماش کنار زدم و او با این حرکت من، چشم‌های مشکی‌ش رو باز کرد و با صورتی که توش ترس موج می‌زد نگاهم کرد.
آرش: رشا! این حادثه نمی‌خواد دست از سر من برداره! هر شب به یک شکلی خودش رو نشونم می‌ده، یک شب صورت و جسم بی‌حال بابا رو یادآوری می‌کنه یک بار جیغ مامان رو.
بوسـ*ـه‌ی تلخی بر روی موهای آشفتش زدم و او با چشم‌های غرق در اشکش نگام کرد. سعی کردم با مهربون‌ترین لحنی که می‌تونستم تو اون لحظه داشته باشم برای متقاعد کردن آرش بگم:
- آرش! نباید بذاری که اون حادثه خودش رو توی ذهنت تقویت کنه‌.
سرش رو پایین انداخت. با دست خودش رو در آغوش کشید و خیره به شلوار آبی چهارخونه‌ایش ناراحت زمزمه کرد:
آرش: من نمی‌تونم چیزی رو فراموش کنم.
کلافه دستی به ل*ب‌های گوشتیم کشیدم و موهای بهم ریختم رو بالا زدم. توی چشم‌های مشکیش که عامل اصلی زیباییش بود نگاه کردم و آهسته گفتم:
- نیاز نیست فراموش کنی! نباید بذاری واست یادآوری بشه.
اخماش رو در هم کشید و کلافه پتوی سبز رنگش رو از روی بدنش کنار زد و توی جاش نشست. با پوزخندی که به سنش نمی‌اومد گفت:
- مگه میشه با دیدن حال بابا برام یادآوری نشه!
وقتی این حرف منطقی رو زد دیگه نتونستم جوابی بهش بدم و مجبورش کردم دراز بکشه. سپس پتو رو تا روی تیشرت نرم قرمز رنگش کشیدم و گفتم:
- بگیر بخواب عزیزم.
چیزی نگفت و آروم چشم‌هایش رو بست. تا وقتی که خواب رفت، کنارش موندم و وقتی خیالم راحت شد، از جام بلند شدم و رفتم چراغ رو خاموش کردم و روی تخت خودم خوابیدم. میشد با اطمینان گفت که الان دقیقاً سه هفته از اون اتفاق شوم گذشته بود ولی هنوز گریبان‌گیر آرش مظلومم بود. این کابوس خوفناک که ذره‌ای رحم نداشت، هرشب ناجوان‌مردانه خودش رو توی خواب آرش تقویت می‌کرد و خواب رو از چشمای قشنگ مشکیش می‌ربود! این‌قدر توی این فکرها بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح زود با سر و صدای آرش که داشت کیف مدرسه‌اش رو آماده می‌کرد از خواب بیدار شدم. پتوی پلنگی قرمز روم رو کنار زدم و سعی کردم با تموم خستگیم از جام بلند شم، نگام خیره آرشی موند که مظلوم نگام می‌کرد و داشت آماده میشد بره مدرسه.
آرش: ببخشید آبجی، بیدارت کردم؟
ساکت‌تر و مودب‌تر از این برادر کوچولوم ندیده بودم تاحالا، بی‌اختیار خم شدم و گونه‌ی نرم سفیدش رو بوسیدم و گفتم:
- نه گلم خودم بیدار شدم!
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
سرش رو بلند کرد و با لبخند چشماش رو برام خط کرد و با لب‌های درشتش گفت:
- اگه چیزی می‌خوای بگو تا واست بیارم.
لپش رو کشیدم و چشمکی حوالش کردم، که با همه ناشی‌گریش ادام رو در آورد که خنده‌ام به هوا رفت.
خم شدم و پاچه‌های بلند زیر شلواری صورتیم رو که تا خورده بود رو صاف کردم و گفتم:
- نه مرسی عزیز دلم! منم می‌خوام بیام برای صبحانه.
کیفش رو کنار دیوار خونه رها کرد و گفت:
- پس بریم صبحونه بخوریم.
- بریم.
اول رفتم دست‌شویی و بعدش دست و صورتم رو شستم، با حوله‌ روی صورتم رو خشک کردم و اومدم سر میز صبحونه. چهره آرش دوباره توی هم بود، حق هم داشت آخه سه وعده غذایی‌مون شده بود نون و چای شیرین.
مامان: رَشا! دخترم پاشو برو صبحونه بابات رو بده.
بی‌حرف، دست از خوردن برداشتم و از جام بلند شدم.
- چشم مامان!
صبحونه بابا رو برداشتم و رفتم کنار تخت بابا نشستم، دیدن بابای سرحالم توی اون وضع خیلی سخت بود.
- صبح بخیر بابای گل و یکی یک‌دونم.
سینی که داخلش ظرف‌های صبحونه بود رو کنارش روی میز گذاشتم و دست‌های نرم چروک برداشتش رو بین دستام گرفتم. بابا هم در عوض لبخندی دل‌نشین نثارم کرد.
بابا: صبح بخیر عزیز دل بابایی.
لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:
- امروز حالتون چه طوره؟
پلک‌هاش و آروم روی هم فشرد و با لحنی ناراحت که دلم را خون می‌کرد گفت:
- ای بد نیستم! اما می‌دونم که خیلی خیلی زود خوب می‌شم.
چشم‌های غمگینش، چیزی برعکس این حرف و توی صورتم کوبوند. با انگشت شصتم روی دستش کشیدم و گفتم:
- در اون که شکی نیست! شما قهرمان هستین، قهرمان زندگی دخترتون.
شیطون توی چشم‌هام خیره شد و گفت:
- دیگه اقرار نکن دخترم، کجای من مثل قهرمانِ؟
پشت چشمی نازک کردم و با همه‌ی طنازیم گفتم:
_ همین که بابای من هستین خودش کلی دل می خواد که فقط از یک قهرمان بر میاد.
بابا خندید منم خنده‌ام گرفته بود چون همیشه دختر آروم و مؤدبی بودم، فقط یک وقت‌هایی شیطنت می‌کردم که اونم برای شاد کردن خانواده‌ام بود.
- خب بابا جون! دیگه باید صبحونه‌تون رو بخورین که زود خوب شید.
بابا خجالت می‌کشید، چون که من می‌خواستم بهش غذا بدم. بخاطره اینکه خودش نمی‌تونست بخوره، من یا مامان باید بهش غذا می‌دادیم. بابا‌ از گردن به پایین توی اون تصادف فلج شده بود. آخ که از حال بدش براتون نگم. اون به روی خودش نمی‌آورد و توی خودش می‌ریخت اما مگه می‌شه من از نگاهش حالش رو نفهمم؟
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
بابا: دستت درد نکنه دخترم من سیر شدم.
کنجکاو به چهره‌اش نگاه کردم و لب به اعتراض گشودم.
_ اخه بابا جون آدم با این‌قدر غذا که سیر نمی‌شه!
لب‌های قلوه‌ایش رو ورچید و با یک چشم غره ساختگی گفت:
- گفتم که دخترم سیر شدم، نمی‌تونم بخورم دیگه اذیت نکن! برو می‌خوام یکم بخوابم.
ظرف‌ها رو برداشتم و در همون حالت که از اتاق بیرون می‌زدم گفتم:
- چشم بابا جون! پس شما بخوابین و خوب استراحت کنین که خستگی‌تون رفع بشه.
بابا: باشه بابا جون!
اتاق بابا رو ترک کردم و توی حال اومدم. آرش رفته بود مدرسه و مامان میز رو جمع کرده بود و گوشه‌ای نشسته بود و داشت گریه می‌کرد، ظرف رو گذاشتم توی آشپز خونه اومدم توی حال کنار مامانم نشستم.
- مامان جون! چرا داری گریه می‌کنی؟
دستی به چشم‌های خیسش کشید و گفت:
- چرا گریه نکنم دخترم؟ کم بلا سرمون اومد، الان هم از یک طرف خورد و خوراک و دارو‌های بابات و کرایه خونه، ما هم پول خریدن یک نون رو نداریم.
سرش رو با دست به سمت خودم برگردوندم و گفتم:
- آخه مامان خوشکلم! با گریه که چیزی درست نمی‌شه، بابا هم شما رو این‌طوری ببینه ناراحت میشه دیگه گریه نکنین تا یک فکری کنیم.
مامان داشت هق‌هق می‌کرد و با دست تندتند پشت سر هم اشک‌هاش رو پاک می‌کرد.
- پاشو مامان جونم دست و صورتت رو بشور.
مامان بلند شد و رفت که دست و صورتش و بشوره مامان رو دوست داشتم همیشه زود قانع میشد و آدم رو اذیت نمی‌کرد، منم رفتم توی اتاقم. مامان راست می‌گفت خیلی موقعیت بدی بود، باید یک کاری برای خانواده‌ام می‌کردم آخه آرش تا کی می‌خواست نون و چای بخوره؟ بابا چی الان باید تقویت می‌شد و داروهایی قوی و تقویت کننده مصرف می‌کرد، اما دریغ از غذای درست حسابی! از طرفی هم کرایه خونه، من باید می‌رفتم سر کار، آخه مامان باید مواظب بابا و آرش باشه، از طرفی هم مامان سواد آن چنانی نداشت یعنی نتونسته بود درسش رو کامل بخونه.
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
قوم و خویش هم نداشتیم که بیاد یک کمکی برسونن البته وقتی که میگم نداشتیم، معنیش این نیست که اصلاً نداشتیم. بابا یک برادر داشت که چند سال پیش فوت کرد و زن و بچه‌اش هم هر چی داشتن و نداشتن فروختن و رفتن شهرستان. مامان هم یک خواهر داشت که از وقتی مامان با بابا ازدواج کرده بود باهاش قهر کرده بود، چون خانواده‌ی مامان ثروت‌مند بودند و بابا وضع مالی چندان خوبی نداشت. اما مامان،‌ بابا رو به خاطر پول و منافع نمی‌خواست که، به خاطر عشقی که به بابا داشت، می‌خواست با بابا ازدواج کنه. بابا بزرگ هم که این رو فهمیده بوده می‌خواسته مامان رو به کَس دیگه‌ای بده که مامان قبول نمی‌کنه و میره با بابا ازدواج می‌کنه، بابا بزرگ هم برای تنبیه مامان، اون رو از ارث محروم می‌کنه، چند سال بعد وقتی که توی یک تصادف مامان بزرگ و بابا بزرگ فوت می‌کنن، همه‌ی ارث بابا بزرگ به خاله می‌رسه. خاله با اینکه با مامان قهر بوده اما می‌خواد حق مامان رو بده، اما مامان میگه که من چیزی که بابام من رو از اون محروم کرده رو نمی‌خوام و قبول نمی‌کنه. از اون موقع به بعد مامان و خاله خیلی کم همدیگه رو می‌بینن. اما خاله، من و آرش رو خیلی دوست داره و بعضی از مواقع بهمون زنگ می‌زنه و باهامون صحبت می‌کنه، خاله یک پسر به اسم آراد داره که پنج سال از من بزرگ‌ترِ و دکترِ، خاله همیشه به من می‌گفت که باید دکتر بشی تا مامانت از من کمتر نباشه، و این ثابت می‌کرد که خاله مامان رو هنوز دوست داره، منم به خاطر این حرف خاله، خیلی سعی کردم، که البته موفق هم شدم. الان من بیست‌ و یک سال دارم و ترم پنجم دانشگاهم، که الان به خاطر این وضع، فقط میرم امتحان میدم. به خاطر این‌که چند وقت پیش خاله‌ اینا رفتن خارج از کشور، بهش چیزی نگفتم که ناراحت نشه خلاصه اینکه الان بهترین کار این بود که من می‌رفتم سرکار و خرج خانواده‌ام رو در میاوردم. از جام بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم و به بدنم کشی دادم، تصمیم گرفتم که اول به بابام بگم که می‌خوام برم سرکار، آخه اگه اول به مامان می‌گفتم بهش بر می‌خورد و فکر می‌کرد دارم بهش طعنه می‌زنم که بره سرکار. از اتاق اومدم بیرون و در اهنی اتاقم رو بستم، مامان طبق معمول داشت توی آشپزخونه تمیزکاری می‌کرد و همه جا رو قشنگ برق می‌انداخت، رفتم داخل اتاق بابا و در رو بستم که مامان متوجه حرف‌هامون نشه آروم رفتم کنار تخت آهنی آبی رنگ بابا نشستم، سعی کردم عزمم رو جمع کنم، دست‌های بی جون بابا رو در دستم گرفتم بوسـ*ـه‌ی محکمی به دست‌های مردونه‌اش زدم، بابا هم از دور با لب‌های خشک زده‌اش بوسـ*ـه‌ای برام فرستاد که منم لبخند قشنگی نثارش کردم.
- بابایی؟
بابا با نگاه‌های کنجکاوی به چهره‌ام خیره شد و بی حال گفت:
- جان بابا!
اول کمی مِن مِن کردم اما باید می‌رفتم سر اصل مطلب.
- بابا! حقیقتش می‌خوام چیزی رو بهت بگم اما اول قول بده خوب گوش کنی بعد تصمیم بگیری.
بابا نگران به نظر می‌رسید و چهره‌ی پدرونه‌اش در هم رفته بود.
بابا: این‌جوری که گفتی نگران شدم! بگو ببینم چی شده.
سعی کردم عادی باشم و استرسم رو کم کنم، لبخند زورکی تحویلش دادم.
- نه نگران نشو، اونقدر بد نیست.
سرم رو انداختم پایین و انگشت‌های دستم رو به بازی گرفتم و لحن صدام رو آروم کردم.
- بابایی! حقیقتش من می‌خوام برم سر کار.
بابا چشم‌هاش رو که از این روزگار حسابی خسته به نظر میومد روی هم گذاشت و با صدایی لرزان غرید:
- چی؟ نه! همچین چیزی دیگه به من نگو! حالا هم پاشو برو‌ عصاب من رو انقدر خورد نکن، دختر‌.
اشک توی چشم‌هام حلقه کرد، بغض به گلوم چنگ میزد و سد راه نفس کشیدنم میشد، نفسم رو اه مانند بیرون دادم.
- بابا جون! شما که من رو می‌شناسین، روی حرف شما حرف نمی‌زنم. اما آخه نمی‌شه که این طوری ادامه داد، تا وقتی که شما خوب می‌شین کار می‌کنم! قول! آرش الان چند وقته یک غذای درستی نخورده، خود شما چی؟ الان باید مرتب برین دکتر اما حتی یک غذای درست هم نمی‌خورین. کرایه خونه هم که نزدیکه.
اشک‌هام دیگه گونه‌هام رو نوازش می‌کردن، بابا هم سعی در پنهون کردن اشک‌هایش رو داشت اما فایده‌ای نداشت! اون اشک‌های مردانه راهی صورت بابا شده بودن. کاری که اون اشک‌ها با قلبم کردن، تاحالا هیچ کسی نکرده بود! به معنای واقعی آتشم زدن!
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
بابا: آخه دخترم! اگه خودمم بخوام، غیرتم اجازه نمی‌ده که تو بری کار کنی. من چه‌طور دلم بیاد تو از الان بری سرکار؟ ‌
اب دهنم رو یواش قورت دادم و اشک‌های روی صورت چروکیده بابا رو پاک کردم و به دست‌هاش بوسـ*ـه دیگه‌ای زدم. می‌دونستم که این حرف‌ها برای بابای زحمت کشم چه قدر سنگینه اما راه دیگه‌ای نداشتیم!
- بابا! مگه کار کردن عیبه؟ درضمن، من اون‌قدر بزرگ شدم که از پسش بر بیام اگه شما هم پشتم باشین چیزی نمی‌شه.
بابا چیزی نگفت و فقط گوش داد.
- آخه بابای گلم! من که نمی‌خوام برم کارگری که سخت باشه.
باز هم بابا چیزی نگفت و به گوشه‌ای خیره موند، اشک‌هایی که در چشمانش جمع شده بودن نشانه‌ی شکستن غرور پدر فولادینم بود؟ خوب می‌دانم که چه‌قدر شکسته است اما بهترین کاری که توی این موقعیت می‌شد انجام داد همین بود.
- این سکوت علامت رضاست؟
بابا نفسش رو با صدا بیرون داد و چشم‌هاش رو محکم روی هم گذاشت، می‌دانم الان در دل پدرم چه می‌گذرد نگران آینده‌ی دخترش هست که در راستای موفقیت بود و حال یک اتفاق مانع پیشرفت فرزند ارشدش می‌شود!
اما نمی‌گذارم آب در دلشان تکان بخورد و قول می‌دهم که نگذارم هیچ چیز مانع موفقیتم شود.
حالا که از جانب بابا خیالم راحت شد اشک‌هام رو با پشت دستم پاک کردم و دست بلندی زدم و بلند و با طنازی خندیدم. که حداقل دل غم دیده‌اش آرام گیرد. بابا بالاخره سکوتش رو شکست اما هنوز چهرش نگران و ناراحت بود.
بابا: پس خودت به مامانت بگو.
- چشم!
گونه‌ی بابا رو بوسیدم و نگاهی بهش کردم، نگاهش به بیرون از پنجره اتاقش دوخته بود و به شدت توی فکر بود، می‌خواستم تنهاش بذارم تا با افکارش کنار بیاد، از اتاق اومدم بیرون. رفتم توی آشپزخونه و به کابینت‌های چوبی قدیمی‌مون تکیه دادم، و نگاهم و به چهره‌ی مامانم دوختم. لبخند با نمکی بهش زدم که یکم نرم شه.
- مامان جونم؟
مامانم با نهایت مهربانی جوابم رو داد، مامان بی‌چاره‌ام نمی‌دانست قرار است چه بشنود.
- جانم دختر گلم؟
با ناز دخترونه گفتم:
- می‌دونی من و بابا در مورد چی حرف می‌زدیم؟
مامان کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
- نه دخترم! درمورد چی حرف می‌زدین؟
نفسم رو بیرون و دادم و آروم جوری که شکه نشه گفتم:
- قرار شد که من برم سر کار.
رنگ مامان پرید مثل اینکه جا خورده بود، که حق هم داشت، صندلی چوبی میز ناهار خوری رو عقب کشیدم و گذاشتم مامان بشینه از شیر آب لیوانی آب کردم و بهش دادم، مامان جرعه‌ آبی نوشید و با اخم‌های در هم رفته و صورتی سرخ و خیلی جدی گفت:
- نه! همچین چیزی نمی‌شه دخترم مگه من مردم که تو کار کنی!
دست‌های مامان رو گرفتم توی دستم و بوسـ*ـه‌ی آرومی بهش زدم.
- مامان جون! اما شما باید از بابا و آرش مراقبت کنین. مامان دست‌هاش رو از دستم گرفت و با همون لحن عصبی گفت:
- نه! دخترم گفتم که نمی‌شه، بابات هم که قطعاً گفته نه.
مامان داشت با بغض نگاهم می‌کرد که بدجوری دلم سوخت برای مامانم، این زن همه‌ی زندگیش رو پای ما گذاشته بود. با بغض جواب دادم:
- بابا اجازه داد، مامان جون!
اشکی که توی چشم‌های قشنگ مامان جمع شده بود و دیگه سرازیر شد.
مامان: حالا که پدر دختری، تصمیم گرفتین چرا از من اجازه می‌گیری؟ حالا دیگه منم حرفی ندارم.
می‌دونستم دلش شکسته و خجالت می‌کشه می‌دونستم دلش راضی نیست اما این همون کار صحیح بود.
- الهی قربونت برم. دیگه ناراحت و نگران نباش.
مامانم با بغضی که باعث شده بود صداش بلرزه گفت:
- چطوری نگران نباشم دخترم؟ اما تو قول بده مراقب خودت باشی دخترم، باشه؟
با لبخندی که از ته دلم بود گفتم:
- چشم مامان گلم!
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
مامان کمی دیگه از لیوان آبش رو خورد، بلند شد و اومد گونه‌هام رو آروم بوسید، روی گونه‌هام خیسی احساس کردم، اول متوجه اون خیسی نشدم اما اون خیسی اشک‌های مادرم بود! آروم از روی صندلیم بلند شدم و صورت گرد مامانم در دست‌هام گرفتم و اشک‌هاش رو با انگشت شصتم پاک کردم و بوسـ*ـه‌‌ای به گونه‌هاش زدم، می‌دونستم که دلش خونِ. اما اون هم مثل من فکر می‌کرد، چیز دیگه‌ای نگفتم و مامان رو توی همون حال رها کردم. بعد از صحبت کردن با مامان و بابا، برگشتم اتاقم. حال خودمم زیاد خوب نبود و می‌ترسیدم، اما باید واسه خانواده‌ای که برام سال‌ها زحمت کشیده بودند کاری می‌کردم، نمی‌تونستم همین‌طوری دست روی دست بذارم و ناراحتی‌شون رو ببینیم. بی‌خیال رفتم سر کمد قهوه‌ای رنگم، لباسی رو برداشتم و تنم کردم، مانتوی خاکستری رنگم، با شلوار لی و شال طوسی، که روی‌ هم میومدن. وقتی که خودم رو توی آیینه نگاه کردم واقعاً به حرف بابا پی‌بردم که همیشه می‌گفت:
«دخترم تو اون‌قدر زیبایی که مثل انار می‌مونی، البته از اون انار‌هایی که همه می‌تونن بهشون دست بزنن نه! از اون انارهایی که فروشنده میگه فقط خودم می‌تونم بهش دست بزنم و بهتون بدم. پس توی جامعه دخترهای زیبایی مثل تو زیاده، اما حواست به زیباییت باشه که گرگ‌های جامعه هم زیادن و منتظرن که حیا و پاکی دختر رو ازش بگیرن. پس حواست به خودت باشه‌!»
منظور بابا این بود،که مثل یک جواهر گرون قیمت پشت ویترین باش، که همه در حسرت بدست آوردنش هستن اما فقط یک آدم با لیاقت می‌تونه بهش برسه! بابا هر حرفی که میزد، مثل یک جواهر بود. خیلی خوب می‌تونست از من و آرش با حرف‌هاش محافظت کنه. یک نگاه دیگه به خودم انداختم، حالا تعریف از خود نباشه، هیچی کم نداشتم، چشم‌های درشت و عسلی که توی آفتاب بیشتر جلو و دلبری می‌کردن، ل*ب*های گوشتی و غنچه‌ای، موهای نسبتاً بلند با رنگ قهوه‌ای روشن که با چشم‌هام هم‌خونی می‌کرد و قدی نسبتاً بلند. واقعاً باید از این زیبایی در برابر گرگ‌ها محافظت می‌کردم. کیف کوچک مشکیم رو از جالباسی آهنی که پشت در اتاقم وصل بود برداشتم و از اتاق اومدم بیرون، مامان روی مبل طلایی جلوی تلویزیون نشسته بود و مشغول بافتن شال‌گردن بود، که تا چشمش به من خورد اشک از چشم‌های خمارش جاری شد! اومد نزدیکم و صورتم رو در دستان زحمت کشش گرفت بوسید. با گریه‌های مامان بیشتر دلم گرفت.
مامان: آخه دختر خوشگلم تو کی این‌قدر بزرگ شدی! که می‌خوایی نون‌ بیاره خونه باشی؟
مامان در همون لحظه من رو محکم در آغوش کشید، که منم بغض کردم اما اجازه ندادم اون بغض بشکنه و مامان بیشتر از این ناراحت شه.
- مامان گلم! ترو خدا گریه نکن وقتی گریه می‌کنی دلم می‌گیره‌.
مامان من رو از بغلش کشید بیرون و اشک‌هاش رو با پشت دستش پاک کرد و لبخند زورکیی زد.
مامان: باشه! گلم.
منم در مقابلش لبخند زورکی زدم و گفتم:
- اگه کاری ندارین من برم‌.
مامان چند دقیقه توی صورتم دقیق شد و با صدای لروزن گفت:
- نه گلم! برو خدا به همراهت.
بوسـ*ـه‌ای از لپ مامان گرفتم و آروم گفتم:
- خدانگهدار، مامان جونم!
می‌دونستم که بابا خوابه پس پیشش نرفتم. مامان با نگاه‌های نگران بدرقه‌ام کرد. در رو باز کردم و زدم‌ بیرون از خونه؛ دست‌هام از همین الان شروع کرده بودن به لرزیدن، قلبم مثل گنجشک میزد، دلهره‌ی عجیبی داشتم! ولی به خودم مسلط شدم و به خودم دلداری دادم. خانواده‌ام که به جز من کسی رو نداشتن پس باید به خاطر اون‌ها تلاشم رو می‌کردم. داشتم می‌رفتم که روزنامه بگیرم و به آگهی‌ها زنگ بزنم که یک دفع چشمم به آگهی روی شیشه‌ی رستورانی خورد، نمی‌دونستم که کارش چیه، فقط اگهی رو دیده بودم، معطل نکردم و رفتم داخل رستوران‌، رستوران بزرگ و شیکی بود، که دو طبقه داشت که از سمت راست و چپ به سمت بالا پله‌های چوبیِ تیره رنگ می‌خورد، و از بالا تا پایین شیشه‌های یک دست کار شده بود و پشت شیشه‌ها پر از درخت و گل و گیاه بود که با ریسه‌های با رنگ طلایی زینت داده شده بودن و از طبقه بالا دید به خیابان داشت و از طبقه‌ی پایین دید به درخت‌ها و گل‌های رنگارنگ داشت.
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
میز‌های چوبی گرد در یک طرف قرار داشتن و میز‌های مربعی هم در طرف دیگر رستوران قرار داشتن و در وسط دوتا میز بزرگ مستطیلی قرار داشت که بین‌شون با آبشار کوچک چوبیِ شیکی که به شکل مرغ آبی بود و از دهنش آب بیرون می‌ریخت جدا شده بودن، و روی هر کدام جعبه دستمال کاغذی فلزی با نقش و نگار‌های قشنگی به همراه انواع ادویه‌جات قرار داشت، و در آخر رستوران هم جایی بود که سفارشات رو اون‌جا ثبت می‌دادن که آکواریوم زیبایی پر از ماهی‌های رنگی در کنارش قرار داشت. و کل رستوران با لوستر‌های سلطنتی باکلاسی نور پردازی شده بود‌. همه جا بوی غذا‌های خوب و عطر‌های گرون قیمت مشتریان به مشام می‌رسید. کارکنان با نظم و مرتب به میز‌ها رسیدگی می‌کردن و به نحوه احسنت از مشتریان استقبال می‌کردن. بالاخره چشمم رو از فضای رستوران گرفتم و به سمت جایی رفتم که سفارشات رو می‌گرفتن. چشمم به مردی جوانی که پشت میز بزرگی در گوشه‌ی آن رستوران بزرگ نشسته بود خورد. حسم بهم می‌گفت اون باید رئیس رستوران باشه.
آروم و با قدم‌هایی شمرده به سمتش رفتم وقتی به میزش رسیدم‌ نگاهش رو از صفحه‌ی گوشیش گرفت و به من دوخت. آروم و شمرده گفتم:
- سلام خسته نباشید!
مرد خیلی خونسرد جوابم رو داد.
- سلام! بفرمائید کاری از دستم بر میاد؟
خیلی استرس داشتم، دستام می‌لرزید ولی خیلی زود خودم رو جمع کردم.
- بله! واسه آگهی که روی شیشه پنجره زدین اومدم.
مرد که چشمش رو به گوشیش داده بود دوباره چشمش رو از صفحه‌‌ی گوشی گرفت و به من دوخت و گفت:
- لطفاً چند لحظه صبر کنین تا به آقای راد خبر بدم.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم. مرد تلفنی که در گوشه‌ی میزش بود و برداشت و به کسی که گفته بود زنگ زد. انگار حسم درست نبوده و اون رئیسِ اون‌جا نبوده. مرد مشغول صحبت کردن با کسی شد که گفته بود، ان‌قدر آروم حرف میزد که من متوجه حرف‌هاش نمی‌شدم. نگاهی بهش کردم. دستی در موهای خوش فرم مشکیش کشید، انگار که کلافه بود و مرتب یقه‌ی پیراهن زرشکیش رو از گردنش دور می‌کرد و باز رهاش می‌کرد. ناگهان با چشم‌های مشکیش چشم توی چشم شدم که حسابی خجالت زده شدم. یعنی فهمیده بود که زیر نظرش داشتم؟
سعی کردم دیگه نگاهش نکنم، بالاخره بعد از چند دقیقه‌ منتظر موندن اون مکالمه‌ی طولانی تموم شد.
مرد: خب! بفرمایید بشینید.
سریع روی تک صندلیی که جلوی میزش بود نشستم.
مرد: آقای راد امروز کار دارن و من به‌جای ایشون کار و شرایط کار رو بهتون توضیح میدم. اسم من نیما شریفِ، من معاون این رستوران هستم و آقای کسری راد صاحب اینجاست، البته صاحب اصلی اینجا پدر ایشون آقای جاوید راد هست. این‌ها رو گفتم که بدونین اینجا چند مدیر داره و حسابی روی کار کارکنانش حساسِ! پس حتی کوچیک‌ترین کار شما هم زیر نظر گرفته میشه، متوجه شدین؟
این یعنی اینکه من استخدام شدم؟ بدون اینکه لحظه‌ای فکر کنم این رو به زبون اوردم.
- یعنی الان استخدام شدم؟
آقای شریف خنده‌ی دلنشینی کرد و گفت:
- بله!
من که داشتم از ذوق می‌مردم، سعی هم می‌کردم زیاد به روی خودم نیارم و خودم رو آروم نشون بدم، ولی اون خنده از لب‌هام کنار نمی‌رفت‌.
- چشم! شما خیالتون راحت، من کارم رو از روی نظم انجام میدم و پیش شما شرمنده نمی‌شم.
آقای شریف باز لبخند قشنگی تحویلم داد و گفت:
- امیدوارم! که همین‌طور باشه.
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
نفسم رو آروم بیرون دادم و شالم که خراب شده بود رو روی سرم تنظیم کردم و در همون حین گفتم:
- سعی خودم رو می‌کنم که شما راضی باشین.
آقای شریف نگاهی به ساعت مشکی مچیش کرد و گفت: - خوب پس من کارتون رو بهتون توضیح میدم. شما از ساعت هشت صبح میاین و تا دو ظهر، دوباره ساعت شش عصر میاین، تا دوازده شب اینجا هستین. وظیفه‌ی شما خیلی حساسه و باید کاملاً از روی حوصله کارتون رو انجام بدین، شما ظرف‌ها رو می‌شورید، چون نظافت ظرف‌ها یکی از الویت‌های اصلی ما هست، اگه کوچک‌ترین لکه‌ای روی بشقاب یا قاشق و چنگال دیده بشه براتون مشکل‌ساز میشه؛ چون همون‌طور که قبلاً گفتم نظافت، برای ما اینجا از همه چی مهم‌تر هست. متوجه هستین؟
نگاهم به زمین خیره بود واقعاً درست می‌گفت همه جا از تمیزی برق میزد!
- بله! من مشکلی ندارم. فقط!
نگاهی از روی کنجکاوی بهم کرد و گفت:
- فقط چی؟
نگاهم رو از زمین گرفتم و گفتم:
- از کی می‌تونم شروع کنم؟
آقای شریف لبخندی زد و با همون چهره‌ی با نمکش گفت:
- از امروز می‌تونین شروع کنین، فقط یک ماه آزمایشی کار می‌کنین تا ما ازتون مطمئن بشیم.
خوشحال بودم که از امروز شروع می‌کنم و می‌تونم خیلی زود پول در بیارم و به خانواده‌ام کمک کنم.
- چشم! خیلی ممنون.
آقای شریف با مهربونی گفت:
- پس ما عصر متنظر‌تون هستیم، فقط لطفاً! این فرم رو هم پر کنید.
فرم رو گرفتم و پر کردم؛ بعد فرم رو دادم به آقای شریف. آقای شریف: خیلی خوب، پس فعلاً خدانگهدار.
از روی صندلی چرم مشکی بلند شدم و گفتم:
- خیلی ممنون! خدانگهدارتون.
اون هم برای عرض ادب در مقابلم بلند شد. خنده‌ی کوتاهی کردم و گفتم:
- لطفاً راحت باشید!
سرش رو تکون داد و با لبخندی که روی لب‌هایش جا خوش کرده بود روی صندلی چرم قهوه‌ایش نشست.
از رستوران که اومدم بیرون هم خیلی خوشحال بودم، هم می‌ترسیدم ولی سعی کردم که بر ترسم غلبه کنم و جلوی خانواده‌ام خودم رو نبازم. بعد از پیاده‌روی نسبتاً طولانی در خیابان‌های تهران به خونه رسیدم. در زدم و مامان با چهره‌ای در هم رفته اومد و در رو برام باز کرد.
مامان: خوش اومدی دخترم! چه خبر چی‌کار کردی؟
نگاهی به چهره‌ی نگرانش کردم و بوسـ*ـه‌ای از دور برایش فرستادم و گفتم:
- ممنون مامان جون! کار پیدا کردم.
چهره‌ی مامان شده بود پر از احساس‌‌های تعجب و خوشحالی و نگرانی.
مامان: راست میگی دخترم! کجا؟ چه قدر زود!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- داخل یک رستوران، توی چند خیابون بالاتر، رستوران بزرگ و خیلی شیکی هست، و واقعاً احساس می‌کنم قسمت بود که انقدر زود کار پیدا کنم.
مامان هنوز مثل یک علامت تعجب بود.
- حالا واسه چه کاری گلم؟
چپ چپ نگاهش کردم و با اخم ساختگی گفتم:
- مامان جون! بذار بیام داخل، بعد توضیح میدم.
مامان که تازه متوجه موقعیت‌مون شده بود آروم زد توی صورتش و گفت:
- وای! ببخشید، حواسم نبود دخترم بیا داخل.
لبخندی زدم و وارد خونه‌ی نقلی‌مون شدم و کفش‌های اسپرت مشکیم رو در آوردم و گفتم:
- خواهش می‌کنم! حالا بذارین لباس‌هام رو عوض کنم، میام هم برای شما و هم بابا همه چیز رو تعریف می‌کنم.
مامان چادرش رو از روی سرش برداشت و روی جالباسی که کنار در ورودی بود گذاشت، منم دیگه منتظر حرفی از جانب مامان نشدم و رفتم توی اتاق لباس‌هام رو با لباس راحتی نارنجیم که تی‌شرت و شلوار با هم ست بودن عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم و رفتم سرویس بهداشتی و دست و صورتم رو شستم و با حوله‌ی قرمزم خشک کردم و اومدم بیرون.
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
مامان و بابا توی اتاق منتظر من بودن، رفتم توی اتاق کنار تخته بابام نشستم، نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم که برای شرایط کارم راضی شون کنم.
- خوب! همون طور که به مامان هم گفتم من توی یک رستوران استخدام شدم و ظرف‌ می‌شورم.
مامان تا اسم ظرف شستن رو شنید اومد چیزی بگه، که با چشم بهش آرامش خاطر دادم و همه چیز رو بهشون گفتم، مامان وقتی فهمید تا ساعت دوازده شب قرار کار کنم یک دفع از کوره در رفت و گفت:
مامان: حالا ظرف شستن به کنار اما تا دیر وقت نمی‌تونی بمونی.
بابا هم با اخم غلیظی محکم گفت:
بابا: نه! دخترم نمی‌شه تا ساعت دوازده شب اونجا باشی.
واقعاً خسته بودم و نمی‌خواستم بحث کنم به‌خاطر همین عاجزانه گفتم:
- اما باباجون! اونجا جای مطمئنی هست؛ در ضمن به خاطر اینکه رستورانِ جای شلوغی هست و شب هم خودشون من رو می‌رسونن خونه، پس چرا الکی نگران هستین! دلیلی برای نگرانی‌تون نیست، خیال‌تون راحت باشه. من از پس خودم برمیام و مراقب هستم.
بابا انگار آتشش کمتر شده بود.
بابا: اما دخترم! دلم راضی نمی‌شه اون دستای ظریفت رو توی آب بذاری.
بی‌حال گفتم:
- بابا جون! مگه قرار نشد بود که اما و اگر نباشه؟
بابا وقتی دید من مصمم و حال بحث کردن رو ندارم راضی شد و چشمکی برام زد، فهمیدم که نه قلبش راضیه نه روحش اما چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. مامان تا اومد چیزی بگه بابا بهش گفت:
بابا: خانم! دیگه هیچی نگو بچه‌ام رو دیگه اذیت نکن. مامان با اخم به بابا چشم و ابرو اومد اما بابا به اون چشم و ابرو‌ها توجه نکرد! مامان هم قهر کرد و با چشم‌های گریان به آشپزخونه پناه برد. دست‌های بابا رو بوسیدم و به خاطره پشتیبانیش ازش تشکر کردم و از اتاق اومدم بیرون، مامان در آشپزخونه پشت به سالن و رو به سینک ظرف‌شویی وایساده بود، شونه‌های نحیفش به خاطر گریه کردن می‌لرزیدن، رفتم توی آشپزخونه و از پشت دست‌هام رو دور کمرش حلقه کردم و بغلش کردم، اون هم آروم با دست‌های خیسش دست‌هام رو نوازش می‌کرد. کمی که گذشت دست‌هام رو از دور کمرش آزاد کردم و اون رو به سمت خودم برگردوندم و اشک‌های صورتش رو پاک کردم، مامان هم دست‌هام رو گرفت و بوسید، شیر آب رو باز کردم و صورت تپلش رو شستم. مامان‌ چیزی نمی‌گفت و فقط من رو نگاه می‌کرد. لبخند زیبایی بهش زدم و آروم گفتم:
- آروم شدی مامانی؟
مامان اومد کلمه‌ی اما رو بگه و لب به اعتراض باز کنه که ناخون اشارم رو روی ل*ب‌های گوشتیش گذاشتم و گفتم:
- مامانی! دیگه اعتراض نباشه، لطفاً!
مامان چشم‌‌هاش که به خاطر گریه کردن قرمز شده بودن رو روی هم گذاشت و چیزه دیگه‌ای نگفت. بوسـ*ـه‌‌ای به پیشونیش زدم و از آشپزخونه اومدم بیرون. وقتی رفتم توی اتاقم کلی فکر اومد توی ذهنم، کلی ترس و نگرانی، از‌ طرفی هم خوشحال بودم که می‌تونم کاری برای خانواده‌ام انجام بدم. پس بهترین کار این بود که فکرهای بد و ترس رو از توی ذهنم بیرون کنم. روی تختم دراز کشیدم و با گوشی قدیمیم خودم رو مشغول کردم. یکم بعد آرش اومد خونه و بعد آروم در زد و اومد داخل اتاق. با چهره‌ی بچگانه‌ی قشنگش بهم لبخند زد و گفت:
آرش: سلام آبجی خوبی؟
من با لبخند گرمی جوابش رو دادم:
- سلام گلم خوبم! تو چطوری؟ مدرسه خوب بود؟
نگاه دقیقی بهش انداختم.
آرش: آره! مثل همیشه خسته کننده.
خنده‌ی بلندی کردم و گفتم:
- ای تنبل خان!
آرش چشم غره‌ی بچگانه‌ای بهم رفتم و چیزی نگفت و ریز خندید. منم باز خندیدم و از روی تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون تا آرش راحت لباس‌هاش رو عوض کنه. رفتم واسه چیدن میز به مامان کمک کنم. امروز مامان بعد از چند وقت، برنج با کمی مرغ درست کرده بود. وقتی آرش غذاها رو دید نمی‌دونید چه‌طوری گل از گلش شکفت، مامان وقتی غذا رو می‌کشید، به خواسته من و آرش، بهترین قسمت غذا رو واسه بابا گذاشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
مامان، غذای بابا رو برد که بهش بده من و آرش هم مشغول خوردن غذامون شدیم، یکم بعد مامان با سینی که حاوی غذا‌های بابا بود اومد داخل آشپز‌خونه و سینی رو گذاشت روی میز و رو به روی من نشست و مشغول خوردن غذا شد. آرش وقتی غذاش تموم شد، از مامان تشکر کرد و رفت خوابید. منم منتظر موندم که مامان غذاش تموم شه و با هم میز رو جمع کنیم. مامان خیلی توی فکر بود و کلاً با غذاش بازی می‌کرد و قاشق رو اصلاً توی دهنش نمی‌کرد.
- مامانی! چرا با غذات بازی می‌کنی؟
مامان چشمش رو از گلی که روی رو میزی بود گرفت و به من داد و با لحنی که بغض آلود بود گفت:
مامان: میل ندارم دخترم! بیا میز رو جمع کنیم.
می‌دونستم اگه بهش گیر بدم یهو قاطی می‌کنه واسه همین هیچی بهش نگفتم و شونه‌هام رو انداختم بالا و از روی صندلی چوبی بلند شدم و کمک مامان میز رو جمع کردم. می‌خواستم ظرف‌ها رو بشورم که مامان اجازه نداد؛ خوابم نمی‌اومد و می‌دونستم که بابا هم الان نمی‌خوابه چون از خوابیدن خسته شده و به خاطر این قضیه خیلی پریشونه، به خاطر همین رفتم پیش بابا و کنارش نشستم و با لبخند گفتم:
- بابا جونم! چرا صورتت گرفته ست؟
بابا هم لبخندی در مقابل لبخندم زد که چروک‌های روی صورتش مشخص شد.
بابا: هیچی دخترم من که خوبم.
اخم ساختگیی کردم و گفتم:
- بابا! یک بار هم که شده درد و دل کن و خودت رو سبک و راحت کن.
بابا با نیش خندی که به صورت پدرانه‌اش نمیومد گفت:
بابا: درد و دل! به‌ غیر از ناراحت کردن شما هیچ فایده‌ای نداره! فقط اعصاب بقیه رو خورد می‌کنه.
نفسم رو محکم بیرون دادم و خم شدم و پاچه‌های شلوار نارنجی بلندم که اذیتم می‌کردن رو تا زدم که توی دست و پام نباشن و گفتم:
- بابا! مگه ما یک خانواده نیستیم؟ باید توی غم‌ها و شادی‌های همدیگه شریک باشیم، وگرنه اگه این‌طوری نباشه، چه تعریفی از خانواده می‌تونیم بکنیم؟
صورتم رو براش مظلوم و ل*ب‌*هام رو آویزون کردم که باعث شد خنده‌ی بابا هوا بره.
بابا: دلم نمیاد شما رو ناراحت کنم! به خصوص الان که می‌خوای قدم توی یک راه جدید بذاری، باید روحیه‌ی خوبی داشته باشی تا موفق بشی، دختر گلم.
با همون قیافه‌ی مظلوم گفتم:
- ولی وقتی شما چیزی نمی‌گین من بیشتر دلم می‌گیره!
بابا توی چشم‌هام زل زد و گفت:
بابا: رَشا! دخترم دیگه اصرار نکن.
صورتم و نزدیکش کردم و لبخند زدم که بابا با خنده گفت: بابا: اگه تعریف نکنم که کچلم می‌کنی!
یه نیش‌ خند با یه چشمک اضافه بهش زدم.
بابا: پس بذار از زمانی که با مامانت آشنا شدم برات بگم، خب داستان از اون‌جا شروع شد، که من برای تمیز کردن یک فروشگاه خیلی بزرگ رفته بودم. مامانت با دوستاش و خواهرش و باباش واسه خرید اومده بودن، وقتی چشمم به مامانت افتاد انگار توی قلبم بهار شده بود و یک عالمه پروانه توش شروع به پرواز کردن، کرده بودن و این فقط یک تعریف داشت که من در یک نگاه ع*ا*ش*ق شده بودم، اما من کجا و اون دختر ثروت‌مند‌ کجا! من برای یک لقمه نون و تمیز کردن، اون‌جا بودم، ولی اون واسه خرید و خوش‌گذرونی اومده بود. همون موقع توی دلم خالی شد و عرق سردی روی پیشونیم نشست، مامانت اومد که یک لباس رو برداره که من رو دید، هنوز داشت من رو نگاه می‌کرد که خاله‌ات، مامانت رو صدا کرد، مامانت چشم‌های خوشگلش رو از روی من برداشت و رفت پیش خواهرش، وقتی که چشماش رو ازم گرفت، ان‌قدر دلم گرفت که احساس کردم توی اون فروشگاه به اون بزرگی هوا نیست و دارم خفه می‌شم! سریع رفتم و یک لیوان آب برداشتم و خوردم، حالم که یکم جا اومد، دیدم که اون دخترخانم زیبا و با اون چشمای قشنگش اومده پیشم و داره بهم میگه«حالتون خوبه؟» از اینکه انقدر دل داشت و جلوی باباش اومده بود و این رو از من می‌پرسید تعجب کردم! فقط با سر جوابش رو دادم و رفتم به کارم ادامه دادم. بعد از اون روز همیشه واسه کار می‌رفتم اون‌جا؛ مامانت هم بیشتر مواقع میومد. خلاصه یک روز دست از دل برداشتم و رفتم از خود مامانت خواستگاری کردم، مامانت هم انگار که منتظر همین حرف از جانب من بود سریع جواب بله رو داد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
بابا: خلاصه یک روز قرار شد که واسه خواستگاری برم خونه‌شون که رفتم، نمی‌دونم اون اعتماد به نفس رو از کجا آورده بودم! که بابای، مامانت حسابی خوردش کرد، حتی نگذاشت پام رو داخل خونه بذارم بهم گفت: «ما دختری نداریم که به تو بدیم!» خلاصه با یک دل شکسته برگشتم خونه، چند وقت بعد مامانت اومد پیشم و گفت: 《 بابام، می‌خواد من رو بده به یکی دیگه! من تحمل این رو ندارم، من آماده‌ام که باهات ازدواج کنم》و آروم با خجالت ادامه داد《من، شما رو دوست دارم.》اون لحظه انگار تموم دنیا رو بهم دادن. خلاصه، وقتی این خبر به بابا بزرگت رسید از ترس آبروش دخترش رو بهم داد ولی مامانت رو از همه چی محروم کرد! اون زمان من حتی پول خریدن انگشتر هم نداشتم!
بابا این قسمت رو داشت با بغض می‌گفت و چشم‌های خاکستریش پر از اشک شده بودن.
بابا: به خاطر همین مجبور شدم انگشتر بدل به مامانت بدم، از خانواده مامانت حتی یک نفر هم نیومده بود عروسی، عروسی هم توی خونه کاهگلی بابای من بود. خلاصه بگم اون زمان فقط خودم رو نفرین می‌کردم که چرا با مامانت این کار رو کردم، اما مامانت یک دفعه هم به روم نیاورد. خلاصه مامانت وقتی تو رو حامله شد انگار خدا یک بار دیگه دنیا رو بهم داد، تصمیم گرفتم بیشتر کار کنم که یک زندگی راحت‌تر برای شما درست کنم اما هر چقدر هم تلاش می‌کردم فقط یک دهم زندگی روال می‌شد ولی بقیه‌اش نه! خلاصه تا به امروز از بدبختی‌هام به خدا شکایت نکردم اما امروز بدجوری دلم گرفت، آخه چرا این بلا باید سر من بیفته! که دخترِ مثل دسته‌ی گلم رو بفرستم توی چنگال گرگ‌ها.
بابا دیگه اشک‌هاش جاری شده بود، منم بابا رو همراهی می‌کردم.
بابا: آخ! از روزگار بد، حیف که تو هم دختر من هستی و روزگار دوست داره باهات بازی کنه!
دست‌هام رو بردم جلو اشک‌های بابا رو پاک کردم و گفتم:
- این چه حرفی که می‌زنین! من به داشتن شما افتخار می‌کنم.
بابا با بغض مردونه‌ای گفت:
- به داشتن همچین پدری مگه میشه افتخار کرد!
سرم رو بالا گرفتم و محکم گفتم:
- توی این دنیا اگه بتونم به چیزی افتخار کنم، داشتن خانواده‌ای مثل شماست.
بابا عاجز گفت:
- آه! دختر قشنگم، من رو ببخش دخترم!
منم ناله کنان گفتم:
- بابا! این چه حرفیه می‌زنین؟ در اصل خیلی وقته پیش باید اقدام می‌کردم.
بابا آروم و مردونه گفت:
- خیلی خب! بابا جون، برو استراحت کن، عصر باید بری سر کار.
چیزه دیگه‌ای نگفتم و موهای بابا رو بوسیدم و جسم ‌ بی‌ جونش رو آروم در آغوش کشیدم بعد از مدتی از بغلش اومدم بیرون، بابا لبخند بی جونی زد و برام بوس فرستاد منم لبخندی زدم و از اتاقش اومدم بیرون.
وقتی از اتاق بابا اومدم بیرون، بدجوری دلم برای بابا گرفته بود. بابا توی این چندین سال هر چی بوده و نبوده، ریخته بود توی خودش و الان مثل یک آتشفشان فوران کرده بود؛ البته به اصرار من فوران کرد و خودش رو خالی کرد، وگرنه انقدر می‌ریخت توی خودش که آخر، دور از جون دق مرگ می‌شد!
 

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
دلم می‌خواست از امروز به بعد، هر روز با بابا صحبت کنم و دلداریش بدم، آخ که بمیرم براش مردی که فکر می‌کردم از کوه سخت‌تر باشه، دلش از ناراحتی خورد و خاک و شیر بوده. دلم می‌خواست گریه کنم و اون غم‌های که توی دل بابا بود و الان هم توی دل من بود رو بریزم بیرون. وقتی رفتم توی اتاق، آرش خواب بود پس با خیال راحت می‌تونستم گریه کنم! آخه غرور یک مرد به خاطر نداریش تا کجا باید خورد بشه؟ چون پول نداشت تصمیم گرفته بوده از کسی که دوستش داشت دست بکشه! آخ بابای گلم اگه همه قلب پاک و مهربونت رو می‌دیدن تموم دنیا رو بهت می‌دادن. امان از پول دنیا که، میشه باهاش همه چیز رو خورد کرد و‌ کسی که ثروت آنچنانی نداره رو خار کرد. خودم رو پرت کردم روی تختم و پتوی پلنگی قرمزم رو کشیدم تا روی سرم و همه‌ی این غم و غصه‌ها رو با گریه کردن خالی کردم تا جایی که حتی بالشت قهوه‌ای رنگمم در دنیای غم و گریه غرق شد! از بس که ناراحت بودم و گریه کرده بودم پلک‌هام خسته شدن، پس خیلی زود خوابم برد. ساعت پنج بود که مامان بیدارم کرد.
مامان: رشا! دخترم بیدار شو، باید آماده بشی بری سرکار، مامان قربونت بره!
آروم چشم‌هام رو ماساژ دادم و بازشون کردم، نور لامپ سفید اتاقم چشم‌هام رو اذیت می‌کرد، دستم رو گرفتم جلوی نور و گفتم:
- باشه! مامان جون بیدار شدم.
مامان پتو رو از روم کشید و از اتاق رفت بیرون، همه جا باید ثابت می‌کرد که مادره! منم کم کم از روی تختم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، آرش روی مبل طلایی نشسته بود و داشت تکالیفش رو می‌نوشت بی صدا رفتم سرویس بهداشتی و دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم که آماده شم. کاپشن خاکستری بلندم رو که تا بالای زانو بود با شلوار مشکی تنگ و شال گرم مشکیم پوشیدم و یک روژ نارنجی ملایم زدم و از اتاق اومدم بیرون. مامان توی سالن منتظرم نشسته بود و به پیراهن بلند گل گلیش خیره شده بود و با نخ اضافه‌ی کنار پیراهنش بازی می‌کرد، که با دیدن من از روی مبل بلند شد و اومد رو به روم ایستاد. اشک توی چشم‌های عسلیش جمع شده بود، با صدای لرزونی گفت:
- آماده‌ای دخترم؟
لبخندی زدم که دلش یکم آروم شه و با صدای واضحی گفتم:
- بله! مامان جون باید زودتر برم که دیرم نشه‌.
مامان ناخونش رو برد نزدیک چشمش و آروم ماساژش داد، انگار نمی‌خواست اون اشک‌ها جاری شن! و برای گمراه کردن من گفت:
- آشغال رفتم توی چشمم، باشه! گل مامان، تو برو ولی خیلی مراقب خودت باش و قول بده هر اتفاقی که افتاد به من بگی، باشه؟
باز هم مجبور به تظاهر کردن شدم!
- باشه! مامان جون شما هم نگران نباشید، خیالتون راحت باشه، من از پس خودم بر میام.
گونه مامان رو بوسیدم و رفتم توی اتاق بابا. بابا باز هم روی تخت دراز کشیده بود، الان سه هفته ست که کلاً روی تختش و این هم برای بابا هم ما خیلی عذاب آور بود، نگاهی به پاهای بی جونش کردم و سریع نگاهم رو از پاهاش گرفتم و بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- بابا جون! کاری ندارین؟ من دارم میرم.
بابا اه بلندی کشید و با صدای خَش دارش گفت:
- نه! گل بابا برو خدا پشت و پناهت، خیلی مواظب خودت باش دختر گلم.
چشم‌های اشک آلودم رو روی هم گذاشتم و گفتم:
- چشم!
از بابا خداحافظی کردم و رفتم بیرون؛ از مامان و آرش هم خداحافظی کردم و رفتم. تو راه که بودم، خیلی استرس داشتم. و همش خودم رو دلداری می‌دادم که می‌تونم یعنی باید به خاطر خانواده‌ام بتونم، انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدم به رستوران، سعی کردم با اعتماد به نفس برم داخل، وارد رستوران شدم و با چشم دنبال آقای شریف گشتم که پشت میزش پیداش کردم. رفتم سمتش و سلام آرومی بهش دادم.
آقای شریف: سلام خانم هنری! چه به موقع تشریف آوردین، آفرین!
 

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
لبخند رضایت مندی زدم.
- خیلی ممنون! محل کارم از کدوم طرفه؟
آقای شریف بلند خندید که با اون خنده‌ چال قشنگی روی گونه‌اش نمایان شد.
شریف: چه عجله‌ای دارین!
با خجالت سرم رو انداختم پایین و گوشه‌ی ل*ب* م رو جویدم، وقتی فهمید خجالت کشیدم دیگه ادامه نداد و گفت:
- اول برین رخت‌کن، لباس‌تون رو عوض کنین؛ رختکن اون طرفه.
با دستش آخر راهرو رو نشون داد.
شریف: بعد تشریف بیارین، تا محل کارتون رو بهتون نشون بدم.
سرم رو تکون دادم که تا خواستم برم از روی صندلیش بلند شد و صدام کرد.
- خانم هنری! کجا؟
برگشتم سمتش و آروم گفتم:
- رختکن دیگه!
و باز هم خندید، البته کمی یواش‌تر از قبل و در همون حالت خنده گفت:
- من میگم عجله دارین بعد شما قبول ندارین و خجالت می‌کشین.
متوجه منظورش نشدم و با کنجکاوی نگاهش کردم.
آقای شریف: نیاز نیست مثل علامت تعجب شی! کلید کمدت رو یادت رفت بگیری.
وای خدا از دست من که از همین اول سوتی دادم جلوی رئیسم. رفتم و کلید کمدم رو ازش گرفت و با قدم‌های تند ازش دور شدم. وارد رختکن شدم هیچ‌ کس اونجا نبود اما همه جا پر از لامپ بود و روشن، کمد‌های آهنی که با رنگ‌های آبی نفتی و قرمز رنگ شده بودن، کلیدی که بهم داده بود‌ رو از توی جیب مانتوم آوردم بیرون و نگاهی بهش کردم، روی آویز پلاستیکی آبی رنگی که بهش وصل بود نوشته بود چهل و شش، یعنی کمد چهل و شش مال من بود، به سمت کمد‌ها رفتم و بعد از یک گشت و گذار کوچک کمدم رو پیدا کردم. در کمد رو باز کردم و لباسی رو که واسم گذاشته بودن رو برداشتم و رفتم توی اتاقی که آخر رخت کن بود، اتاقی نسبتاً کوچک بود. رنگ لباسم سفید و مشکی بود و یک پیش بند داشت با مقنعه‌ی مشکی، وقتی لبا‌س‌هام رو‌ پوشیدم توی آیینه به خودم نگاه کردم منظم به نظر می‌رسیدم فقط مقنعه‌ام کمی بهم ریز بود که درستش کردم و رفتم بیرون. لباس‌‌های خودم رو تا زدم و گذاشتم داخل کمدم و و در کمدم رو قفل کردم کلید رو گذاشتم توی جیب شلوارم و از رختکن اومدم بیرون. به سمت میز آقای شریف رفتم، هنوز خجالت می‌کشیدم چون سوتی بدی جلوش داده بودم، آقای شریف با دیدن من لبخند کم رنگی زد و گفت:
- خوب! حالا که آماده‌اید بفرمایید از این طرف‌!
رفتیم توی آشپزخونه‌ی که خیلی بزرگ بود و با کابینت‌های بسیار زیبای مشکی به دو قسمت تقسیم شده بودن، گاز‌ها و فر‌های بزرگ همه جا بودند. همه مشغول کار بودن، که آقای شریف همه رو صدا زدن.
- خانم‌ها و آقایون! لطفاً تشریف بیارین اینجا.
همه اومدن و آقای شریف ادامه داد.
- خانم هنری، از این به بعد اینجا کار می‌کنن و ظرف‌ها رو می‌شورن، امروز روز اولشونه پس اگه کمک نیاز داشتن دریغ نکنین!
لبخندی زد و رو به من کرد و گفت:
- موفق باشین خانم هنری!
منم سرم رو آروم تکون دادم و در جوابش گفتم:
- خیلی ممنون آقای شریف!
شریف یک نگاه دلم گرم کننده بهم انداخت و رفت. بعد همه یکی‌یکی، اومدن باهام آشنا شدن. و در آخر هم که دختری به اسم رها اومد پیشم.
رها: سلام! اسم من رها ست، منم تازه اومدم، ولی خیلی زود همه چیز رو یاد گرفتم! منم مثل تو ظرف‌ها رو می‌شورم پس بیا بهت توضیح بدم که باید چیکار کنی.
و خنده دل نشینی زد، انقدر تند و بانمک حرف زد که محوش شدم، اما زود چشمم رو ازش گرفتم و باهاش رفتم سمت محل کارم. رها هر کاری که باید می‌کردم رو توضیح داد به نظر دختر خوبی بود و چهره جذابی هم داشت. بعد از گفت و گوی ساده‌ای شروع کردیم به ظرف شستن، یک عالمه ظرف از ظهر مونده بود، یک عالمه هم از وقتی که شروع به پختن غذا می‌کردن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
انقدر ظرف شسته بودم که دست‌هام رو دیگه احساس نمی‌کردم! تازه الان ساعت هشت و نیم بود و مردم شروع به اومدن کرده بودن و ما باید تند تند ظرف می‌شستیم؛ انقدر زیاد بود که نمی‌دونستم چطوری این همه ظرف رو باید بشورم! بین این همه کار و گرفتاری، رها شوخی می‌کرد و باعث می‌شد واسه یک لحظه هم که شده سختی کار رو فراموش کنیم، همین جور که داشتم ظرف‌ها رو می‌شستم آقای شریف اومد داخل، به من و رها نگاه کرد و با اخم غلیظی که به چهره‌ی خون گرمش نمیومد گفت:
- کدوم‌تون ظرف‌های این قسمت رو می‌شوره؟
داشت قسمتی که من توش کار می‌کردم رو می‌گفت، آخه آشپزخونه‌ رو به دو قسمت تقسیم کرده بودن و هر کدوم از قسمت‌ها به ترتیب میزها کار می‌کردن پس منم جواب دادم.
- من! توی این قسمت کار می‌کنم، مشکلی پیش اومده؟ آقای شریف از روی تاسف سری تکون داد و گفت:
- همراه من بیا خودت می‌فهمی.
داشتم از ترس می‌مردم دستکش‌های زردم رو در آوردم و آویزون‌شون کردم و همراه آقای شریف رفتم. نیما شریف یک لحظه وایساده و رو به سر آشپز قسمت ما گفت:
- سرآشپز! شما هم همراه ما بیاین.
سرآشپز کلاه سفید رنگ بلندش رو در آورد و روی کابینت گذاشت و بدون هیچ حرفی راه افتاد.
وقتی از آشپزخونه اومدیم بیرون، رفتیم سمت اتاق آقای رئیس، که طبقه‌ی بالای رستوران بود. طبقه بالا هم دقیقاً مثل طبقه پایین بود فقط با یک فرق که در آخر سالن طبقه پایین رختکن بود اما اینجا اتاق آقای رئیس. ترسم داشت بیشتر می‌شد اما سعی کردم به ترسم غلبه کنم، تا ترس رو توی چشمم نبینن. آقای شریف در سفید رنگ اتاق آقای رئیس رو زد و در رو باز کرد و رفت داخل، ما هم پشت سرش رفتیم داخل، اتاق نسبتاً بزرگی بود که با کاغذ دیواری مشکی و خاکستری پوشانده شده بود و یک میز بزرگ مشکی و مرتب، که پشتش یک صندلی چرم مشکی بود که مال رئیس بود، جلوی میز چهار کاناپه‌‌ی مشکی بود و دو تا میز کوچک جلوی کاناپه، طرف راست میز یک پنجره بزرگ رو به خیابون داشت که البته با میز فاصله داشت، دقیقاً همون‌طور که آقای شریف می‌گفت همه‌ جا تمیز و مرتب بود و همه جا پر شده بود از رایحه‌ی عطر تلخ. آقای شریف، رو به مردی که پشت صندلی ریاست نشسته بود کرد و گفت:
- ایشون همون خانمی هست که تازه استخدام شده! ایشون هم که می‌دونی سرآشپزِ! کسری جان.
پس اسم اون مرد عبوس کسری ست! رئیس، از صندلی مشکی چرمش دل کند و بلند شد و اومد سمت من و نگاه عصبیی بهم کرد.
رئیس: شما، ظرف‌های قسمت دو رو می‌شورید؟
عصبانیت توی لحن صداش موج می‌زد اما سعی می‌کرد کنترلش کنه و آروم باشه، نمی‌ددنم چرا بغض کرده بودم با همون بغض جواب دادم:
- بله!
رئیس با اخم پر رنگی که روی پیشونیش نقش بسته بود گفت:
- نشنیدم بلند بگو!
دیگه لحن صداش آروم نبود بلکه داشت داد میزد! بغض گولم رو فشار می‌داد اما با هر بدبختی بود قورتش دادم و این دفعه منم با صدای نسبتاً بلندی گفتم:
- بله! من می‌شورم مشکلی پیش اومد؟
نیش‌خند عصبیی بهم تحویل داد و دست محکمی توی موهای مشکی حالت دارش کشید و رفت سمت سرآشپز.
رئیس: حالا من میگم این تازه وارد و نفهمه، تو چی! تو چرا حواست رو جمع نکردی؟
 

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
واقعاً بهم بر خورده بود، انقدر بلند حرف‌هاش رو میزد که مطمئناً هرکس بیرون بود صداش رو می‌شنید و خطاب به من گفته بود نفهم! حالا از افراد بیرون بگذریم جلوی همکارِ مَردم من رو نفهم خطاب کرد و این برام غیر قابل تحمل بود.
سرآشپز: آقای راد! به خدا رفتم دستمال بیارم که لکه رو تمیزش کنم، که وقتی اومدم دیدیم بشقاب نیست.
دلم واسه‌ی سرآشپز سوخت با این سن و سال باید به این غول وحشی جواب پس می‌داد. کسری راد برگشت سمت من و با چشم‌های که از عصبانیت مثل خون سرخ شده بودن بهم نگاه کرد و گفت:
- اگه واسه‌ی بی نظمی و بهم ریختن اینجا اومدی، می‌موندی خونه و نمیومدی اینجا‌ بهتر بود، خانم کوچولو!
دیگه نتونستم طاقت بیارم با اینکه بغض راه گلوم رو بسته بود، اما تا یک حدی می‌تونه، آدم رو سرزنش کنه‌!
صدای لرزانم رو صاف کردم و گفتم:
- ای کاش! همین‌طور که شما می‌گفتین بود ای کاش واسه‌ی بهم ریختن این‌جا اومده بودم. اما آقای راد شما نمی‌تونین چون پول دارین و صاحب این‌ جا هستین با کارکن‌هاتون این‌طوری رفتار کنین! من اگه مجبور نبودم حتی یک درصد هم امکان نداشت بیام اینجا، ظرف بشورم، و اگه این عقیده رو هم نداشتم که کار عیب نیست که اصلاً نمیومدم، حالا شما به خاطر یک لکه که نمی‌دونم چه جوری شده که این لکه پاک نشده و مونده، باید این رفتار و با من و سرآشپزی که همسن پدر شماست داشته باشین!
آقای شریف، کسری و سرآشپز داشتن با دهن باز من رو نگاه می‌کردن، کسری اومد رو به روم ایستاد و نفسش رو محکم توی صورتم بیرون داد، پس بگو که این رایحه‌ی عطر تلخ مال عطر رئیس بوده، عطرش هم مانند خودش تلخ و سرد بود! چیزی بهم نگفت و به سمت آقای شریف برگشت و با لحنی آروم‌تری گفت‌:
- نیما! من همیشه چی میگم؟ میگم، که حتی اگه مشتری موی خودش رو انداخت توی غذا و گفت کار شماست ما قبول می‌کنیم! حالا که مشکل از کار خودمون هست چی بگیم؟ تازه این خانم خودش رو حق به جانب هم می‌بینه‌‌!دوباره داشت همون کار رو می‌کرد، که باز هم سکوت نکردم هیچ وقت اجازه ندادم ناحق باهام دعوا کنن و سرزنشم کنن، آخه حق نداشت به خاطر یک لکه ما رو انقدر خار کنه!
- جناب راد! می‌دونین مشکل ‌‌‌‌‌‌‌کار شما چیه؟ چون همیشه پول توی جیبتون بود و اون پول باعث شده که همه به غرورتون احترام بذارن و وقتی شما غرورشون رو می‌شکنین حرفی نزنن، فکر کردین هیچ کس به جز شما غرور نداره‌‌! و همه‌ی حرف‌های شما درسته!
می‌خواستم ادامه بدم که آقای شریف پرید توی حرفم و گفت:
- کسری جان! فکر کنم حساب کار دستشون اومده دیگه بذار برن.
کسری که دید داره حرف حق رو میشنوه و حرفی برای گفتن نداره با سر گفت که می‌تونین برین.
سرآشپز معذرت خواهی آرومی کرد که من همون رو هم نکردم و با هم اومدیم بیرون، در رو بستم و رو کردم به سرآشپز تپلی بانمک و بهش گفتم‌:
- می‌تونم چند لحظه‌ای برم رختکن؟
سرآشپز با لحن پدرانه‌ای گفت:
- برو دخترم! من به رها خانم خبر میدم.
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم و بعد با هم از پله‌های چوبی اومدیم پایین، سرآشپز رفت آشپزخونه و من هم رفتم رختکن و آخر رختکن روی زمین‌های سرد و سفیدش کنار کمد خودم نشستم و گذاشتم اون اشک‌های سمج گونه‌هام رو ببوسه! دلم بد جوری گرفته بود تاحالا کسی اینطوری سرم داد نزده بود حتی بابام!
بابا، راست می‌گفت دنیای کار رحم نمی‌شناسه با یک خطا می‌خواد پرتت کنه بیرون! اما من جلوش ایستادم و نذاشتم همچین کاری کنه!
دیگه هم نمی‌ذارم اینجوری غرورم جلوی کسی خورد بشه.
یکم که احساس کردم آروم شدم، بلند شدم و رفتم جلوی آیینه سر و وضعم رو درست کردم و چند تا نفس عمیق وارد ریه‌هایم کردم و رفتم آشپزخونه، همون موقع رها اومد پیشم و مشتی به بازوی نحیف زد و با لبخندی گفت:
- چه کردی دختر! سرآشپز، همه چیز رو تعریف کرد. هیچ احدی جرئت تو گفتن به رئیس رو نداره چه بخواد برسه جوابش رو بده، آفرین بابا!
 

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
لبخند قهرمانانه‌ای زدم و گفتم:
- هر چی که حقش بود رو گفتم وقتی خودشون هم دیدن حق با من هست سریع بحث رو جمع کردن!
رها لحنش رو از حالت شوخی خارج کرد و گفت:
- رئیس رو اینطوری نبین، آدم بدی نیست، فقط روی اینجا حساسِ وگرنه قلبش مثل آب پاکِ!
نیش خند معنا داری زدم و گفتم:
- اولاً! که کسی، که قلبش مثل آب پاک باشه با کسایی که براش کار می‌کنن همچین رفتاری نمی‌کنه، دوماً! تو توی این چند روز این رو از کجا فهمیدی؟
رها شونه‌های ظریفش رو انداخت بالا و گفت:
- حالا واست تعریف می‌کنم، اول کارمون رو انجام بدیم تا تنبیه نشدیم، بعد بهت میگم.
دیگه نه من چیزی گفتم، نه رها. رفتیم کنار سینک ظرف‌شویی و مشغول به کار شدیم. سعی می‌کردم ظرف‌ها رو انقدر محکم بشورم که یک لکه کوچیک هم روی ظرف‌ها باقی نمونه، آخه دیگه نمی‌خواستم چیزهایی که تجربه کردم رو دوباره تجربه کنم، و دوباره غرورم شکسته بشه!
ساعت یازده و نیم بود که آقای شریف اومد و همه رو صدا زد، قلبم یک دفع ریخت و شروع به تند زدن کرد،
ترس اینکه دوباره قرار باشه برم اتاق آقا کسری به تک‌تک سلول‌هام ریخت!
همه به صف رو به روش ایستادن و من و رها ته صف ایستادیم.
شریف: خانم‌ها و آقایون! امشب می‌تونین زودتر برین، آقای راد دستور دادن که هر غذایی که پخته شده و اضافه اومده رو بین خودتون تقسیم کنین! تا ربع ساعت هر کاری دارین رو انجام بدین که سرویس میاد دنبالتون. خسته نباشید، خدا قوت و خدا نگهدار‌‌!
رها سرش رو نزدیک سرم کرد و آروم طوری که کسی نشنوه توی گوشم گفت:
- ببین! بعد میگی خوش قلب نیست! اگر قلبش پاک نبود، می‌‌تونست امر کنه که همه‌ی غذاها رو بفروشن، بعد بگه که بریم! آخه ما که حقوق‌مون رو ازشون می‌گیرم وظیفه‌ش نیست که این غذاها رو به ما بده! یا اینکه می‌تونست بگه که خودتون برین ولی برای همه سرویس گرفته! حالا دیدی؟
یکم فکر کردم و صورتم رو براش کج کردم و گفتم:
- درسته که اضافه غذا‌ها رو به ما داده ولی این رو به خاطر این داده که چشم‌مون توی غذا‌ها نمونه و پولش برکت کنه، دوم اینکه می‌ترسه یک اتفاقی برامون بیفته، که ساعت دوازده شب، خودمون بخوایم بریم خونه و خانواده‌ها ازش شاکی بشن و به خاطر همین سرویس گرفته‌‌‌‌!
رها ل*ب*های گوشتیش رو آویزون کرد و اخم‌هاش رو در هم کشید و گفت:
- ما که هرچی بگیم شما باور نمی‌کنی! حالا خودت تا چند روز دیگه می‌بینی.
لپش رو آروم کشیدم و دیگه چیزی نگفتم که رها نخواد ادامه بده، و با هم رفتیم بقیه ظرف‌ها رو شستیم.
زمانی که کارمون تموم شد شیر آب رو بستیم و ظرف‌ها رو مرتب گذاشتیم که خشک بشن.
خیلی خسته بودم بدنم هم کوفته بود، یواش دستکش‌های زرد رنگم که مخصوص شست و شو بودن رو در آوردم و به جای مخصوصش آویزون کردم و با رها از آشپزخونه اومدیم بیرون و رفتیم رختکن، رها رفت سراغ کمد خودش و منم رفتم سراغ کمد خودم.
 
آخرین ویرایش:

Farnooshtabatabaei

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
8/4/21
ارسال ها
163
امتیاز کسب شده
245
کلید رو از جیب شلوارم در آوردم و در کمدم رو باز کردم لباس‌هام رو برداشتم و رفتم سمت اتاق آخر رختکن، کسی داخل بود و داشت لباس‌هاش رو عوض می‌کرد که حسابی معطلم کرد. آروم به در چوبی قهوه‌ای روشن زدم و گفتم:
- خانمی نمی‌خوای بیای بیرون.
صدای دختره که جیغ مانند بود هوا رفت و بلند گفت:
- صبر کن خوب، حتماً کار دارم.
خیلی عصبی شده بودم، بالاخره بعد از پنج دقیقه کار حضرت عالی تموم شد و اومد بیرون. نگاه چندش باری بهش کردم و رفتم توی اتاق لباس‌هام رو عوض کردم و اومدم بیرون، رفتم لباس‌های کارم رو توی کمد گذاشتم و رفتم بیرون. رها جلوی رختکن منتظرم بود، از اینکه تنهام نگذاشته خوشحال بودم. با اخم شیرینی بهم گفت:
- کجا بودی تو؟
لبخند بانمکی نثارش کردم و گفتم:
- اومدم دیگه!
اومد دستش رو دور دستم حلقه کرد و گفت:
- بریم دیگه دوست جونی!
کارها و حرکاتش باعث خندم می‌شدن واقعاً که دختر گرمی بود‌. وقتی از رستوران اومدیم بیرون و داشتیم می‌رفتیم سوار سرویس بشیم رئیس دم در تنها ایستاده بود و هرکس از کنارش رد میشد ازش تشکر و خداحافظی می‌کرد! با دیدنش موهای تنم سیخ شد، ناخودآگاه اخم غلیظی روی پیشونیم نشست. با همون اخم و خیلی سرد بهش گفتم:
- خدانگهدار.
رها با آرنج محکم به پهلوم زد و با لبخند رو به کسری کرد و بهش گفت:
- خسته نباشید! خداحافظ.
کسری به دوتامون نگاهی کرد، دلم نمی‌خواست نگاهش کنم! بعد خیلی آروم گفت:
- خدانگهدار.
مثل یک گربه رام و آروم شده بود، اثری از اون عصبانیت توی چهره‌ش دیده نمی‌شد! بعد از خداحافظی کوتاهی، رفتیم سوار اتوبوس قرمز رنگ شدیم. نگاهی به رها کردم و گفتم:
- چرا اونجا زدی توی پهلوم؟
رها تک خنده‌ای کرد چشم‌هاش رو برام ریز کرد و گفت:
- قیافه‌ی مظلومش رو ندیدی گناه داشت، با اون اخمی که تو کرده بودی سنگ هم آب می‌شد.
نیش خند معنا داری زدم و گفتم:
- حقش بود.
رها اخمی کرد و زبونش رو برام در آورد و رفت روی صندلی نشست، منم رفتم کنارش نشستم اما چیزی نگفتم. انقدر خسته شده بودم که دست‌هام رو احساس نمی‌کردم! اولین نفر من رو رسوندن چون خونه‌مون تقریباً نزدیک محل کارم بود! وقتی رسیدم خونه کلید رو کیف مشکیم در آوردم و در رو باز کردم و رفتم داخل، همه‌جا تاریک بود به جز اتاق بابا! سعی کردم خودم رو سرحال بگیرم‌ تا بابا از خستگی درونم چیزی نفهمه، رفتم توی اتاق بابا.
 
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان انجمن پاسخ ها تاریخ
R رمانانه رمان فرمول عشق | سارا کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 1
Satan_evil صوتی شدن رمان شما آوای رمان 0
Satan_evil درخواست درخواست تگ رمان، داستان کوتاه، فن‌فیکشن و دلنوشته درخواست‌ تگ بخش کتاب 3
Satan_evil فراخوان فراخوان جذب ناظر رمان فراخوان‌های بخش کتاب 0
Satan_evil مهم 《 درخواست جلد رمان》 درخواست‌های طراحی 0
تیاناز قربانی رمانانه رمان ارباب زاده مغرور اشراف زاده شیطون | تیاناز کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 3
R رمانانه رمان فاجعه ی دیدنت | رقیه کروشاتی کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 1
Satan_evil رمانانه رمان خشاب پر، اسلحه غلاف | satan_evil کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 5
A رمانانه رمان شمشیر‌هایی در آفاق | امیرحسین داودی‌فر نویسنده انجمن رمانانه تایپ رمانانه 6
melina.vampire رمانانه رمان دلبر شیطان | melina.vampire کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 4
tommy آموزشی چگونه رمان بنویسیم؟(از صفر تا صد رمان نویسی) آموزش رمان نویسی 0
tommy همگانی ترجیح میدی رمان بنویسی یا داستان کوتاه؟ گفتگوی آزاد 3
A رمانانه رمان سپیده به دنبال رویا | دریا(آریا) کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 1
tommy آموزش ساخت پی‌دی اف رمان‌ها آموزش‌های کپیستانه 5
Mahdie آموزشی طریقه نقد رمان** آموزش‌ها نقدانه 0
tommy رمانانه رمان بوی آبی | tommy کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 2
Raha:) طنز کلیشه های شخصیت اصلی دختر رمان ها طنزکده 8
fatemeh. m رمانانه رمان شکنجگر عاشق من| فاطمه مرادی کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 3
Mahdie نقد نقد رمان خونابه های شام| نیلوفر اکبری نسب نقد رمان 0
Brian.G_M رمانانه رمان روزهایی برای من و تو | Brian.G_Mکاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 10
Bellona17 ایده‌های زیبا برای نوشتن رمان آموزش رمان نویسی 3
Señorita R رمانانه رمان اینثاید درینگ:حلقه‌ی گمشده |Señorita R کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 1
Lady Narcissus رمانانه رمان شاهزادگان خورشید و ماه| نارسیس کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 1
P.Artemis رمانانه رمان پادشاهی هفتگانه | پ.آرتمیس کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 29
Niloofar Ardeshiri مسابقات بخش کتاب مسابقه برترین رمان مسابقات انجمن 11
الهه انوری رمانانه رمان به جرم عشق تو | الهه انوری کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 3
الهه انوری رمانانه رمان مردانه بباز این بار | الهه انوری کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 23
Zahra_K رمانانه رمان خورشید نوشیدنی است | زهرا کی بری کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 2
Zahra_K رمانانه رمان چاه شیفتگی | زهرا کی‌ بری کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 2
~نیلوفر اکبری نسب~ معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان آل دژم| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان تهور| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان سوسیالیسم| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان سائل| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان کالبد| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
NAZAK ✧ آموزشی اشتباهاتی که در رمان نویسی انجام میدهیم آموزش رمان نویسی 0
NAZAK ✧ آموزشی نکات شروعی مهیج برای رمان آموزش رمان نویسی 0
Arefeh_h معرفی کاربران نقد و معرفی کاربران رمان عروسک‌هایی با قلب زخمی|عارفه حمزه کاربر انجمن رمانانه نقد رمان 0
زهرآگـین آموزشی 10 شیوه ایده پردازی برای داستان و رمان آموزش رمان نویسی 8
Arefeh_h مهم درخواست صوتی شدن رمان آموزش‌ها آوای رمان 0
A دنباله دار محبوبترین ژانر رمان از نظر شما؟ تاپیک‌های دنباله‌دار 4
A دنباله دار بهترین کتاب یا رمان تاپیک‌های دنباله‌دار 5
Arefeh_h مهم |درخواست مشاوره برای نام رمان| در خواست مشاور 2
Arefeh_h نوشتن رمانانه آموزش رمان نویسی 7
~نیلوفر اکبری نسب~ نقد نقد رمان کالبُد| نیلوفر اکبری نسب نقد رمان 1
Bellona17 مهم ☆ درخواست ترجمه رمان و داستان کوتاه☆ تالار ترجمه 0
Arefeh_h گام به گام رمان‌نویسی آموزش رمان نویسی 5
Satan_evil وان‌شات وان شات رمان ماری‌جوآنا | ساقی کاربر انجمن رمانانه تایپ وان‌شات 1
SHAHED وان‌شات وان شات رمان یاغی دریا | پوررضا آبی‌بیگلو کاربر انجمن رمانانه تایپ وان‌شات 3
Satan_evil قسمتی از برترین‌های رمان‌ شما تایپ دیالوگ 0
~نیلوفر اکبری نسب~ نقد نقد رمان خنجر حیات| ساقی نقد رمان 1

موضوعات مشابه

اشخاصی که در حال مشاهده این موضوع هستند ( مجموع: 1 ، کاربران: 0 ، مهمانان: 1 )

اشخاصی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران : 2)

بالا