رمانانه قندی گل| م.صالحی کاربر انجمن رمانانه

  • شروع کننده موضوع م.صالحی
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 398
  • پاسخ ها 46
تایپ رمانانه

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
کد رمان: ۱۸
نام ناظر : @Beautiful angel

نام رمان: قندی‌گل
نویسنده: م.صالحی
ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی
خلاصه: رمان روایت زندگی عشیره‌ای است، قانون قانونِ عشیره است و حکم حکمِ بزرگ عشیره و بس. اما همیشه همه‌چیز بر میل بزرگ عشیره پیش نخواهد رفت. سرکشی‌ها شروع می‌شود و قندی‌گل با سری پرسودا مقابلش قد علم می‌کند. قتلی رخ می‌دهد و بزرگ عشیره حکم می‌دهد اما...​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

... :| ...

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
26/11/20
ارسال ها
226
امتیاز کسب شده
2,628
6bw6_3d82078ded164243b07284082e0c2ae7-as-smart-object-1.png
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض خوش آمدگویی به نویسندگان و کاربران خوش آثار انجمن رمانانه.
قبل از آنکه تاپیک ابتدایی رمانتان را ایجاد کنید، لطفا ایرادات و سوالاتتان را در این تاپیک ذکر کنید:
|پاسخ‌گویی به سوالات رمان نویسی|

برای رفع اشکالات رمان از نظر ناقد و نویسنده، پس از گذشت ۳۵ پارت از رمانتان، لینک رمان را در
این تاپیک قرار دهید:
|تاپیک درخواست نقد|

پس از گذشت بیست پارت از رمانتان، شما مجاز هستید تا در این تاپیک درخواست تگ رمان کنید:
|درخواست تگ رمان|

رمان شما می‌تواند پس از داشتن ۱۵ پارت، دارای جلد باشد، برای درخواست جلد به این تاپیک مراجعه فرمایید:
|درخواست جلد|

جلد رمان شما در دفترکار طراح‌ها قرار داده می‌شود.

پس از اتمام رمان خوش خلقتان، لینک را در این تاپیک قرار دهید:
|اعلام پایان رمان|

در این تاپیک شما می‌توانید بدون هیچ محدودیتی درخواست بنر تبلیغاتی داستان، رمان، شعر، دلنوشته‌تان را دهید:
|درخواست بنر تبلیغاتی|
|دریافت بنر تبلیغاتی|


رمان شما اگر به مدت یک ماه آپ نشود به متروکه منتقل خواهد شد.

با تشکر از همکاری شما
مدیریت انجمن رمانانه
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
به نام خدا
تا وارد خانه شد چادر مشکی را از سر برداشت و همین‌طور که به سمت ساختمان می‌دوید مادرش را صدا می‌زد.
نرسیده به در ورودی ساختمان مادرش سراسیمه بیرون آمد و نگران گفت:
- چی شده، خدا مرگم بده. اتفاقی افتاده قندی؟
با چشمانی به اشک نشسته نفس‌زنان گفت:
- راسته که بابا قبول کرده؟
اشک روی گونه‌اش سُر خورد:
- مگه نگفته بود هر اتفاقی که بیفته قبول نمی‌کنه.
مادرش شرم‌زده نگاهش را دزدید و به داخل برگشت. او هم به دنبالش روان شد و ملتمسانه گفت:
- مامان تو رو خدا یه حرفی بزن، این‌جوری نذار برو.
نرسیده به آشپزخانه بازوی مادرش را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند و گفت:
- یه کلام بگو راسته یا نه؟
اما به جای مادرش صدای پدرش را شنید که گفت:
- درست شنیدی، قبول کردم.
به جانب پدرش چرخید‌. مردی تقریباً پنجاه و پنج ساله، لاغر اندام و قد بلند که با آن دشداشه‌ی سفید براقی که پوشیده بود قد بلندتر نیز به نظر می‌رسید.
پوستش کمی آفتاب سوخته و موهای سرش ریخته و جلوی سرش را حسابی خالی کرده بود. در چهارچوب در اتاقی یک بازویش را به چهارجوب تکیه داده بود و نگاهش می‌کرد. چشم‌هایش هر چند رنگ غم داشت اما بیشتر از هر چیزی خشمگین بود.
با حال متلاطمی به سمتش رفت، ابروان پر و زیبایی که میانه‌اش در هم پیوسته و دست نخورده بود با اخم غلیظش بیشتر در هم شد. رو در رویش قرار گرفت و گفت:
- شما نگفتید اگه شیخ فیصل تموم زندگیمم آتیش بزنه راضی نمی‌شم چون من راضی نیستم، پس چی شد بابا؟
مرد سرش را به چهارچوب در کوبید و در صدایش عجز موج زد:
- من حریف فیصل نیستم دختر، من حریفش نیستم.
و باز سرش را محکم به در کوبید. خواست برای سومین بار هم بکوبد که دخترش دستش را مابین سر پدرش و چهارچوب در گذاشت و با بغض گفت:
- نزن قربونت برم، نزن فدات بشم.
و اشک از چشمانی که سرنوشت زندگیش را این‌گونه رقم زده بود روی گونه‌اش دوید. چشمانی که فرهاد با دیدنشان او را خواسته بود و حاضر بود برای رسیدن به او هر کاری کند. اما او نخواسته بود فرهاد را و همین موضوع آرامش زندگیشان را بر هم ریخته بود.
برگشت و کنار پشتی نشست. سر به زانو گذاشت و هق‌هق گریه‌اش برخواست. با صدای بسته شدن در خانه سر بلند کرد. دری که در انتهای راهرو به حیاط می‌رسید با شتاب بسته شد.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
لحظاتی بعد پسر جوان پانزده ساله‌ی را دیدند که برافروخته وارد شد. سر و صورتش کبود و سیاه بود و دشداشه‌اش خاکی و یقه‌اش تا روی سـ*ـیـ*ـنـ*ـه جر خورده بود. مادرش سمیه به سمتش دوید و گفت:
- خدا من رو مرگ بده پسرم، چه به روزت آوردن؟
پسر با چشمانی که داشت سعی می‌کرد اشک از آن فرو نریزد به پدرش هاشم چشم دوخت و گفت:
- من اجازه نمیدم خواهرم زن فرهاد بشه.
و بعد نگاهش روی خواهرش نشست و گفت:
- قندی می‌میرم ولی نمی‌ذارم به زور شوهرت بدن، خودم حساب فرهاد می‌رسم.
زهرخندی که روی ل**ب قندی‌گل نشست نشان از این بود که از او هم کاری ساخته نیست و چه بخواهد چه نخواهد باید به این ازدواج تن بدهد تا آشوبی به پا نشود تا زخمی زده نشود، صورتی کبود نشود و شاید خونی ریخته نشود.
مستأصل و درمانده از جا برخاست و گفت:
- حالا که قراره این وصلت سر بگیره، بهتره با خوشی سر بگیره.
به سمت اتاقش که رفت پدرش گفت:
- فرهاد پسر خوبیه، مثل پدرش نیست. کار و کاسبی خوبی هم داره، شاید بعدها تونستی دوستش داشته باشی.
سری تکان داد و وارد اتاق شد. با خودش فکر می‌کرد چقدر زود تسلیم شده بود اما او بهتر از هر کسی قانون عشیره را می‌شناخت. بزرگ عشیره را هم همین‌طور، فیصل عموی مادرِ مادرش بود.
مردی با سه زن و دوازده فرزند، دقیقاً آن‌ها را می‌شناخت‌. فرهاد پسر سومین زنش بود. پسر سوگلیش لیلا که از قضا فرهاد هم عزیز دردانه‌اش بود. از این دوازده فرزند سه‌تایشان پسر بودند و بقیه دختر.
فرهاد سومین پسر از سومین زنش بود با دو خواهر تنی، آن‌ها را هم خوب می‌شناخت و خدا می‌داند چقدر از این دو خواهر متنفر بود. هرگز فکرش را نمی‌کرد که روزی قرار باشد آن‌ها خواهر شوهرش بشوند.
با این‌که در یک روستا و یک عشیره بودند ولی او را کم می‌دید. بیشتر از بقیه‌ی برادرهایش به مسافرت می‌رفت. همیشه هم او را فقط در مهمانی‌ها یا عروسی یا عزاداری می‌دید نه آن‌طور که با او هم کلام شود یا از نزدیک یکدیگر را ببینند.
اما آن روز که برای درست کردن موبایلش به شهر و به مغازه‌ی موبایل فروشی رفت او را دید، فرهاد هم او را دید.
او فرهاد را شناخته بود اما گویا فرهاد برای اولین بار بود که او را دیده بود. چون اگر او را می‌شناخت دنبالش راه نمی‌افتاد و از او نمی‌خواست که بیشتر با هم آشنا شوند وقتی قندی عصبانی به سمتش برگشت و بر سرش فریاد کشید:
- خجالت بکش پسر فیصل، حداقل برای فامیل و هم عشیره‌ات مزاحمت ایجاد نکن.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
فرهاد پس نشست و متعجب گفت:
- فامیل، ما فامیلیم؟
این را که گفت فهمید که او را نشناخته است. خودش را که معرفی کرد لبخندی روی ل**ب فرهاد نشست و گفت:
- چقدر خوبه که فامیلیم، من تا حالا ندیده بودمت دختر هاشم، اما به زودی همدیگه رو باز می‌بینیم.
و بعد از این‌که مزاحمش شده بود عذرخواهی کرد و خداحافظی کرد و رفت. فردایش بود که مادر و خاله‌ی فرهاد به خانه‌شان آمدند برای مطرح کردن موضوع خواستگاری و آن موقع بود که قندی‌گل منظور فرهاد را فهمید از این‌که گفته بود زود همدیگر را دوباره می‌بینیم.
***
مقابل کمدی که وسایل شخصی و محرمانه‌اش را درون آن نگهداری می‌کرد روی زمین نشست و در کمد چوبی را باز کرد. از زیر چند کتاب، دفتری را بیرون کشید. دفتری با جلد چرمی مشکی که تصویر رز قرمزی روی جلدش خودنمایی می‌کرد. نفس بلندی همراه با آه از سـ*ـیـ*ـنـ*ـه‌اش برخاست. قطره اشکی روی گونه‌های برجسته‌اش دوید و به ل**ب‌های پری که زاویه‌های گوشه‌ی لبش افتاده بود و جلای دیگری به صورتش داده بود رسید.
دفتر را گشود و اشک روی لبش را به داخل دهانش کشید و مکید. دستش روی خطوط شعر لغزید، شعری که در زیرش یک امضا قرار داشت. در میان امضا اسمی به وضوح مشخص بود. آرام روی اسم دست کشید و اسم را زیر ل**ب زمزمه کرد. صدای که فقط خودش شنید و شعر را کمی بلندتر زمزمه کرد.
- هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.
و باز دفترچه را ورق زد به صفحه‌ای سفید که رسید. خودکاری از داخل همان کمد برداشت و شروع به نوشتن کرد. نوشتنش چند خطی بود و بس. زود دفتر را بست و دوباره آن را زیر همان کتاب‌ها گذاشت و در کمد را بست.
به سمت تنها پنجره‌ی اتاقش رفت و پنجره را گشود و لبه‌ی پنجره نشست.
نگاه آرامش حیاط سوت و کور را نگاه می‌کرد اما درونش غوغایی بر پا بود، غوغایی از درد و عزا.

***
بعد از موافقت قندی‌گل، توسط مردان خانواده‌ی پدریش این موافقت به فرهاد و شیخ‌فیصل اعلام شد. فرهاد داخل اتاق ساده‌اش در طبقه‌ی همکف خانه‌ی پدریش، مشغول خواندن کتابی بود که تقه‌ی به در خورد.
چون روی بالشی لمیده بود سریعاً صاف نشست و بفرمایدی زد. در اتاق توسط مادرش باز شد. زنی زیبا و جوان و قدبلند. لباس‌های محلی که به بر داشت زیبا و پر آذین بود.
همان‌طور دم در با لبخند به فرهاد نگاه می‌کرد. فرهاد از جایش برخاست. دشداشه‌ی سفیدش رها شد و تا پشت پایش رسید. نزدیک مادرش شد و نگاهش در چشمان سیاه مادرش نشست. لیلا کف دستش را به روی سـ*ـیـ*ـنـ*ـه‌ی پسرش گذشت و با لبخندی گفت:
- مبارکت باشه پسرم. قندی بله رو گفت.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
لبخند صورتش را باز کرد. لیلا باز دستی به صورت کشیده‌ی پسرش کشید و گفت:
- مادر فدات بشه، چه زود بزرگ شدی.
مادرش را در آغوش کشید و گفت:
- سرت سلامت مادر.
و بعد خودش را عقب کشید و گفت:
- روز و ساعت خطبه رو مشخص کردن. کی بریم برای مراسم صداق؟
لیلا خنده‌اش کمی بلند شد:
- پسر دل نگه دار. ان‌شاءالله توی همین هفته می‌ریم برای مراسم خطبه.
فرهاد به سمت تنها پنجره‌ی اتاقش برگشت. گویی که از چیزی ناراحت شده بود. لبه‌ی پنجره نشست و گفت:
- کاش دلش با دلم صاف بشه. می‌دونم به اجبار قبول کرده.
لیلا در را پشت سرش بست و به فرهاد نزدیک شد.
- چی بگم والا به خاطر ترسی که فرحان توی دل مردم نشونده، این دختر ترسیده. ولی بعد که ببینه تو زمین تا آسمون با فرحان فرق داری دلش باهات نرم می‌شه.
چشمان قهوه‌ای و درشت فرهاد رنگ امید گرفت و به مادرش نگاه کرد. لیلا با ناز موهای سیاه موج‌دار پسرش که روی پیشانی‌اش ریخته بود نوازش کرد و گفت:
- پسرم فرق داره با برادراش، می‌دونم به یه ماه نکشیده قندی‌گل عاشقت می‌شه.
فرهاد دست مادرش را گرفت و بو*س*ه‌ی بر آن زد.
***
مراسم خواستگاری که اعراب خوزستان به آن خطبه می‌گفتند در خانه‌ی پدربزرگ پدری قندی‌گل که به مراتب بزرگ‌تر از خانه‌ی خودشان بود برگزار شد. شیخ‌فیصل با غرور در بالای مجلس در کنار پیرمرد سیدی که با خود آورده بودند نشسته بود.
همه‌ی مردان دشداشه‌ی سفید عربی به تن داشتند و به زبان عربی صحبت می‌کردند. بحث و گفتگو در مورد میزان صداق یا همان مهریه بود. شیخ فیصل که این عروس را در خور شأن خانواده‌ی خود نمی‌دانست می‌خواست با گرفتن مهریه‌ی کم این را به خانواده‌ی هاشم یادآور شود ولی پدربزرگ قندی‌گل کوتاه نمی‌آمد. با این‌که اعتبارش در میان عشیره به اندازه‌ی شیخ فیصل نبود اما در حال حاضر میدان‌دار این مراسم او بود.
نوه‌ی او قرار بود عروس شیخ فیصل شود و او با همین میزان می‌خواست برای خود اعتبار بخرد و مهریه‌ی کم این اعتبار را به او نمی‌داد.
مردان دو خانواده در سرسرای بزرگی درست رو به روی هم نشسته بودند. درست مثل یک صف‌آرایی برای یک مبارزه.
فرهاد در کنار برادر بزرگش فرحان نشسته بود و نگاهش فقط به نقش و نگارهای قالی بود اما درون سرش غوغایی بر پا بود. او اصلاً از این بحث و جدل‌ها راضی نبود و می‌خواست هر چه زودتر این ماجرا تمام شود. آرام نگاهی به ساعتش انداخت.
ساعت ده شب بود. درست از ساعت شش بعدازظهر که آمده بودند این بحث ادامه داشت.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
فرحان که نمونه‌ی جوان‌تر پدرش شیخ فیصل بود و از گوشه‌ی چشم مرتب فرهاد را می‌پایید کمی به سمتش خم شد و آرام به زبان فارسی اما لهجه‌ی غلیظ عربیش گفت:
- اخوی تازه این اول ماجراست.
نگاه پرسش‌گرش به چشمان فرحان نشست. فرحان لبخندی پر معنی تحویلش داد و باز آرام گفت:
- نمی‌دونم پدر توی تو چی دیده که تا این حد دوستت داره. این دختر رو اگه من می‌خواستم شاید خونم رو می‌ریخت اما هرگز راضی به این وصلت نمی‌شد. نگاش کن اصلاً از این‌که این‌جاست راضی نیست.
نگاه فرهاد به سوی پدرش کشیده شد. یک دستش را سر زانویش انداخته بود و در همان دست دانه‌های تسبیحی کوتاه را می‌چرخاند. شکم برآمده‌اش در پس آن دشداشه‌ی سفید به شدت فراخ هم نمایان بود.
ابروان پرپشت و سیاهش از غیض در هم بود و گاهی دستی به محاسنش می‌کشید و حرفی می‌زد. اما بیشتر از هر چیزی از زیر نگاهش پدربزرگ و پدر قندی‌گل را از نظر می‌گذراند و خشم و غضبش را که نمی‌توانست بروز دهد با نگاه بر سرشان می‌ریخت.
مراسم‌های خواستگاری با همه‌ی آداب و رسوم عشیره برگزار ‌شد. هر چیزی که شیخ‌فیصل می‌خواست باید همان می‌شد و مراسم‌ها یکی پس از دیگری طی می‌شد.
قندی‌گل به ظاهر خوش‌حال اما در واقع غمگین همه‌ی آن‌ها را طی می‌کرد. مراسم خطبه که طی شد به سرش زده بود که خ*و*د*ک*ش*ی کند.
خودش را به زیر زمین خانه رساند. همیشه زیرزمین خانه‌شان پر بود از سبدهای که درونشان یک مار سمی بود.
مارگیری حرفه‌ی پدرش بود و تا حدودی از این راه درآمد کسب می‌کرد. بعضی از آن مارها از وقتی از تخم سر بیرون آورده بودند آن‌جا زندگی می‌کردند.
قندی‌گل هم به واسطه‌ی پدرش با دنیای این موجودات خوش خط و خال آشنا شده بود و آشنای این حیوانات بود. گاهی با آن‌ها درد و دل می‌کرد و برایشان نامی می‌گذاشت.
پله‌های آجری را پایین رفت و در فلزی را باز کرد. وارد زیر زمین که شد کلید برقی که کنار در روی دیوار آجری بود فشرد. نور نارنجیِ لامپ درون زیرزمین پخش شد. چشم چرخاند و سبدهای حصیری که درون هر کدامشان یک مار سمی بود نگاه کرد. از میان سبدها گذشت. دامن نفنوف آبی رنگی که به تن داشت کمی بالا گرفت و مقابل سبدی روی زمین نشست. سبد را پیش کشید و در سبد را برداشت. لبخندی روی لبش نشست و گفت:
- چطوری دلربا؟
ماری سمی با سری مثلث شکل، از نوع سمی‌ترین مارها درون این سبد بود. ماری که او نام دلربا بر او نهاده بود می‌توانست قاتل انسان باشد.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
چه کسی فکرش را می‌کرد چنین ماری اهلی باشد. مار از داخل سبد بیرون خزید و خودش را روی پای قندی‌گل کشید تا برای دختری که از او محبت دیده بود دلبری کند.
آرام دست روی پولک‌های بدنش کشید و گفت:
- کارم دستت گیره دلربا.
خواست کاری کند که دلربا او را نیش بزند اما این مار وفادارتر از این بود که این کار را بکند. قندی‌گل خودش هم می‌دانست این مار این کار را نخواهد کرد از ابتدای زندگیش با او بزرگ شده بود.
نیش‌های مار را که چک کرد فهمید به تازگی زهرش را گرفته‌اند. کلافه پوفی کشید و مار را به سوی سبدش راند و به سمت سبد دیگری رفت.
این مار غریبه و به تازگی صید پدرش شده بود. پس برای یک انتقام‌گیری از کسی که آزادیش را ربوده بود انگیزه‌اش را داشت. تا خواست در سبد را بردارد در زیر زمین توسط مادرش با شتاب باز شد و صدایش زد:
- قندی.
سمیه دست روی قلبش گذاشت و همان‌جا دم در لبه‌ی پله نشست. اشک روی صورتش دوید و گفت:
- چیکار می‌خوای بکنی؟
با دیدن اشک‌های مادرش از کاری که می‌خواست بکند شرمگین شد. سمیه از جا برخاست. جنگی و با توپ پر خودش را به دخترش رساند.
مادری که از زیر زمین خانه‌اش و ساکنینش ناراضی بود و سال‌ها به اجبار تحملشان کرده بود. چون رسم نبود در عشیره زنی شوهرش را به خاطر کارهایش بازخواست کند یا اظهار ناخشنودی کند.
مچ دست قندی‌گل را چنگ زد و همین‌طور که به سمت بیرون می‌کشیدش گفت:
- هر وقت به سرت زد خودت رو بکشی اول بیا من رو بکش بعد خودت رو بکش.
او را از زیر زمین بیرون کشید و درش را قفل زد. مستاصل لبه‌ی حوضی که خالی بود و کف آن از بی‌آبی و داغی که هر روز خورشید بر تنش گذاشته بود ترک خورده بود نشست:
- شیخ فیصل باید بفهمه همیشه نمی‌تونه با زورگویی کاراش رو پیش ببره.
سمیه خنده‌ی عصبی زد و گفت:
- تو خودت رو بکشی فکر می‌کنی شیخ فیصل خیلی غصه می‌خوره. به هفته نمی‌کشه در یکی دیگه از خونه‌های این عشیره رو می‌زنه که برای عزیز دردونه‌ش زن بگیره.
عصبی دامن نفنوفش را چنگ زد. نگاه کهرباییش میخ موزاییک‌های کهنه‌ی کف حیاط مانده بود. سمیه که دخترش را از یک مرگ حتمی نجات داده بود هنوز عصبی بود اما با دیدن غصه‌ی قندی نزدیکش لب حوض نشست و گفت:
- می‌خوای از زورگویی‌های فیصل انتقام بگیری، خب این راهش نیست دخترم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
نگاهش از موزاییک‌ها کنده شد و در نگاه پریشان و زیبای مادرش نشست. چشم‌هایش را از مادرش به ارث برده بود. این زیبایی منحصر به فرد فقط در چشمان این مادر و دختر بود.
- پس چطوری باید انتقام بگیرم؟
سمیه دستان کشیده‌ی دخترش را میان دستان خودش گرفت و گفت:
- پسرش رو جلد خودت کن. سلاح یه زن سلاح عشوه و نازه. فرهاد خاطرت رو می‌خواد. خاطرت رو می‌خواد که جلوی پدرش دراومده. وگرنه شیخ فیصل هزار بار به دوست و آشنا گفته. دختر هاشم مارگیر کجا لایق پسر من بود. فرهاد می‌خواست که این افتخار نصیب خونواده‌ی هاشم مارگیر شده.
با شنیدن این حرف‌ها عصبانی‌تر شد. چشمانش رنگ خشم گرفت و گفت:
- از همین حرف‌هاش متنفرم.
مادرش هم با کینه گفت:
- پس بهش ثابت کن دختر هاشم مارگیر کیه؟
سمیه سرش را نزدیک گوش دخترش برد. انگار که می‌ترسید حتی این حوض ترک خورده هم گوش داشته باشد و صدایش را بشنود. لب‌های خشکیده‌اش کنار گوش قندی نجوا کرد:
- برای جنگیدن همیشه لازم نیست خودت بری به میدون، پسرش رو بفرست به جنگش.
این را گفت و دست دخترش را آرام فشرد. قندی‌گل با این‌که از شیخ فیصل متنفر بود اما فهمید متنفرتر از او مادرش است و چه کینه‌ شتری داشت از شیخ‌فیصل.
***
فرهاد پسر شیخ‌فیصل بود، پسر مردی که بزرگ عشیره بود. عزیزدردانه‌ی فیصل. پس می‌بایست عروسیش با هر کسی فرق داشته باشد همان‌طوری که برای بقیه‌ی پسرهایش سنگ تمام گذاشته بود. هدیه پشت هدیه بود که از طرف خانواده‌ی داماد برای خانواده‌ی عروس فرستاده می‌شد البته که در این امر فرهاد نقش پررنگی داشت و ولیمه‌ها بود که بویش همه‌ی روستا را برمی‌داشت و کسی نبود که در روستا مهمان سفره‌ی فیصل نباشد.
خانه‌اش هم بزرگ‌ترین خانه‌ای روستا بود. برای مردها توی ایوان و حیاط سفره پهن می‌شد و برای زن‌ها داخل مهمان‌خانه‌ی بزرگ خانه، هر چقدر مادر فرهاد خوش‌حال بود و به جنب و جوش افتاده بود تا همه چیز بهترین باشد هووهایش اما گوشه‌ی نشسته بودند و فقط خود را با بادبزن‌های حصیری باد می‌زدند و زیر گوش هم پچ‌پچ می‌کردند پچ‌پچ‌های که می‌دانستند اگر بلند شود فیصل دمار از روزگارشان درمی‌آورد.
با همه‌ی ترسی که از فیصل داشتند اما باز هم بدجنسی‌های خود را گاهاً بروز می‌دادند هر چقدر لیلا مادر فرهاد زن فهمیده و مهربانی بود و هرگز نخواست جواب بدجنسی‌های هووهایش را با بدجنسی بدهد اما دخترهایش فائقه و فاضله این‌گونه نبودند.
همان دخترهای که قندی‌گل از آن‌ها بیزار بود و می‌دانست با آن‌ها جنگ‌های مفصلی خواهد داشت.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
روز آخر مهمانی‌ها بود، روز عروسی و به خانه‌ی بخت رفتن. عروسی از خانه‌ی هاشم شروع می‌شد و بعد به خانه‌ی فیصل ختم می‌شد.
دلش می‌خواست برای روز عروسیش لباس سفید عروس بپوشد. صبح روزی که همه در خانه‌ی مادر قندی گل برای آراستن عروس جمع شده بودند، خواسته‌اش را مطرح کرد و لباس سفیدی که به کرایه گرفته بود نشان داد. لیلا برایش کل کشید و او را در آغوش کشید. موافقت مادرشوهرش همه‌ی قوم و خویش قندی‌گل را خوش‌حال کرد. چون برای این چیزها خانم‌ها تصمیم می‌گرفتند اما فائقه اولین تیرش را زد و با مخالفتش قندی‌گل را زهری و خشمگین کرد. لباس محلی زیبایی که برای عروس گرفته بودند نشان داد و گفت:
- برادرم یه شهر رو زیر پا گذاشته تا این لباس برای عروسش بخره. حالا نمی‌شه که نپوشی.
قندی اما خشمگین و در حالی که سعی می‌کرد احترامشان را نگه دارد گفت:
- برادرت باید نظر منم می‌پرسید. من برده‌ش نیستم که هر انتخابی کرد تنم کنم.
اما گویی برای نگه داشتن احترام چندان هم موفق نبود.
قندی‌گل برایشان دلیل می‌آورد و از دیگر دختران عشیره که روز عروسیشان لباس سفید عروسی پوشیده بودند مثال می‌آورد. اما فائقه همه‌ی حرف‌هایش را شنید چشمان ریزش را که سعی کرده بود به کمک سیاهی سورمه درشت‌تر نشان دهد در نگاه قندی‌گل نشاند و گفت:
- عروس شیخ‌فیصل فرق داره با بقیه‌ی دخترهای عشیره. باید پایبند رسم و رسوم عشیره باشه. در ثانی نمی‌دونی هم بدون زنی که حرف رو حرف شوهرش بیاره زن نیست.
قندی‌گل که خون خونش را می‌خورد. چشمانش را از خشم دراند و گفت:
- فقط عروس شیخ فیصل باید پایبند رسم و رسوم باشه، چرا خودتون لباس سفید پوشیدید شب عروسیتون و مراسم عروسیتون توی تالار توی شهر گرفتید. در ثانی پس الان فهمیدم که دخترهای شیخ فیصل هم زن نیستن که حرف آوردن رو حرف شوهرشون و شدن حکایت روز و شب مردم عشیره.
حرف قندی‌گل درست بود به خاطر یک دعوای که فائقه با شوهرش داشت و سیلی به صورت شوهرش زده بود تا مدت‌ها حرف سر زبان مردم بود.
فائقه خونش به جوشش افتاد و از روی زمین برخاست. لباس نفنوف آراسته و پر زرق برق قرمزی که گران‌تر از لباس عروس خریده بود تا برتری خودش را به رخ بکشد از روی غضب تکاند و رو در روی قندی‌گل که با لباس سفید ایستاده بود قرار گرفت. چنگی به لباس سفید زد و گفت:
- بمیرمم نمی‌ذارم این لباس رو تنت کنی.
قندی‌گل با حرص دستش را از لباس کند و خواست حرفی بزند که خاله‌اش میان کلامش پرید و گفت:
- قندی جان، خاله بیا بریم توی اتاق باهات حرف دارم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
زنان فامیل قندی‌گل از دست قندی حرص می‌خوردند و از سمیه که با لبخند نظاره‌گر این بگو مگو بود می‌خواستند حرفی بزند و جلوی یک دعوای حتمی را بگیرد. هر چقدر سمیه بی‌خیال بود اما لیلا حرص می‌خورد برای همین به دخترش توپید:
- تمومش کن فائقه. الان به فرهاد زنگ می‌زنم بیاد حسابت رو برسه.
اما فائقه توجهی به مادرش نکرد و مشغول جر و بحث با قندی‌گل بود.
لیلا موبایل ساده و دکمه‌ایش را از جیب لباسش بیرون کشید و شماره‌ی پسرش را گرفت. موضوع را به فرهاد گفت. فرهاد راضی بود به خواست قندی‌گل اما فائقه برای این‌که حرف حرف خودش شود به دور از چشم مادرش به پدرش زنگ زد و ماجرا را گفت.
شیخ‌فیصل هم مثل فائقه به دنبال بهانه‌ی بود تا سرکشی این دختر را سرکوب کند. هنوز قندی‌گل از موافقت فرهاد خوشحال بود و لباس سفیدش را نپوشیده بود که باز موبایل لیلا زنگ خورد. این بار همسرش شیخ‌فیصل بود. زنگ زده بود تا حکم دهد. عروسش باید همان لباسی را می‌پوشید که فرهاد خریده بود و لیلا چاره‌ای نداشت جز اطاعت.
لیلا موضوع را اول با خواهرش در میان گذاشت تا او عنوان کند. اما خودش را به فائقه رساند و همین‌طور که نیشگونی از دستش می‌گرفت زیر گوشش غرید:
- فرهاد به وقتش حسابت رو می‌رسه دختره‌ی چش سفید. از کی تا حالا خبرچین پدرت شدی؟
فائقه بازویش را از دست مادرش بیرون کشید و همین‌طور که بازویش را می‌مالید آرام گفت:
- این گربه رو باید همین‌جا دم حجله سر برید وگرنه فردا روزی برای پسرت بد می‌شه.
و صدایش را بالا برد و خطاب به قندی‌گل گفت:
- عروس خانوم، پدرشوهر گفتن باید لباسی که داماد خریده بپوشی.
این حرفش مثل پتکی به سر قندی‌گل نشست و نخواست پا پس بکشد برای همین در جوابش گفت:
- از کی تا حالا شیخ فیصل خودش را قاطی کارهای زنونه می‌کنه، اف نداره واسه‌ش؟
این حرف را گفت و بلا گفت. این جنگ زبانی فقط گیس و گیس‌کشی و کتک کاری کم داشت که با این حرف قندی تکمیل شد.
فائقه و فاضله و البته دیگر دختران شیخ فیصل به قصد به دهان زدن قندی‌گل برای توهین به پدرشان به سمتش هجوم بردند و البته زنان فامیل قندی‌گل هم ساکت ننشستند. سمیه دخترش را داخل اتاقی انداخت و در را رویش بست. سـ*ـیـ*ـنـ*ـه سپر کرده مقابل در ایستاد و بر سر زنانی که خون عربیشان به جوش آمده بود فریاد زد:
- دستتون به دخترم بخوره، خون به پا می‌کنم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
لیلا چاره‌ی نداشت جز این‌که دست به دامن فرهاد شود. از میان آن ولوله و دعوا و جر و بحث‌ها بیرون زد و خود را به حیاط رساند. به محض این‌که فرهاد گوشیش را جواب داد با هول و ولا گفت:
- فرهاد پسرم خودت رو برسون. این خواهر خیر ندیده‌ات دعوا به پا کرده.
فرهاد تا خبر را از مادرش گرفت به بهانه‌ی خود را از میان جمع مردان مهمان که در خانه‌ی پدربزرگ قندی‌گل بودند بیرون زد و خود را به خانه‌ی هاشم رساند.
فاصله خیلی دور نبود برای همین لیلا می‌ترسید سر و صدای این دعوا به آن خانه برسد. جلوی در به انتظار پسرش بود. فرهاد کت و شلوار شیک و گران قیمتی به تن داشت و کراوات نیز زده بود لباسی بر خلاف رسم و رسوم عشیره. تا به مادرش رسید گفت:
- چی شده مادر؟
- ریختن سر قندی می‌خوان کتکش بزنن.
فرهاد لحظه‌ای صبر نکرد و وارد خانه شد. سه پله‌ی حیاط را با یک قدم بلند طی کرد و در ورودی را که با شتاب کند و خود را داخل انداخت عده‌ای از زنان که شیله از سرشان افتاده بود جیغ کشیدند و دعوا را رها کرده و سعی در پوشیدن شیله و عبایه کردند و فرهاد را از این ورود ناگهانیش سرزنش می‌کردند.
فقط نگاه فرهاد برای خواهرهایش کافی بود تا عقب بروند. سمیه که صورتش از چنگ زدن یکی از زنان زخم بود و شیله‌ی روی سرش کشیده شده بود در حالی که آن را مرتب می‌کرد گفت:
- دخترم هنوز عروستون نشده، خواهراتون قصد خونش رو کردن. عروستون بشه حتمی سر می‌برن بچه‌م رو.
قندی‌گل که داخل اتاق بود مشتی به در کوبید و فریاد زد:
- مادر در رو باز کن. چی شده؟ چی می‌خواهید از جونمون از خدا بی‌خبرها.
فرهاد به سمت اتاق به راه افتاد. سمیه دستانش را دو سمت در چهارچوب گذاشته بود و به در چسبیده بود. همه‌ی زن‌ها عقب رفتند اما سمیه همچنان ایستاده بود و چشم به فرهاد دوخته بود. فرهاد جلو رفت و گفت:
- باید باهاش حرف بزنم.
دستان سمیه از چهارچوب در افتاد. گویی آن نگاه کار خودش را کرد و سمیه را هم ترساند. فرهاد کلید را چرخاند و در را باز کرد.
تا در باز شد قندی‌گل که قصد بیرون آمدن داشت با دیدن هیکل مردانه‌ی فرهاد در چهارچوب پا عقب گذاشت. سعی کرد از ورای شانه‌اش بیرون را نگاه کند برای همین خودش را روی پنجه‌ی پا کشید. اما فرهاد پا درون اتاق گذاشت و در را پشت سرش بست.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
قندی‌گل وسط اتاقش رو در رویش با صورتی خیس از اشک ایستاده بود. وقتی به خودش آمد سریع به فرهاد پشت کرد و اشک‌هایش را گرفت و گفت:
- هان پسر فیصل، چی می‌خواهی؟ اومدی برای به کمک خواهرات. خب پس شروع کن، کمربند بکش.
فرهاد به پشت در تکیه زد و گفت:
- می‌شکنم دستی که بخواد روی تو بلند بشه.
قندی‌گل با توپی پر به سمتش برگشت و گفت:
- رسم و رسوم عشیره فقط برای عروس فیصل، پس چرا پسر فیصل کت و شلوار پوشیده، دشداشه و خاچیه و چفیه و عقالت کو؟
و نزدیکش شد و کراوات فرهاد را گرفت و نگاهی که آتش به جان فرهاد می‌زد در نگاه فرهاد نشاند و گفت:
- این کراوات کجای رسم و رسوم عشیره است که من تا به حال ندیدمش. عرب اروپایی ما رو باش.
لبخند به لب فرهاد نشست و گفت:
- منم دوست دارم تو رو توی لباس سفید عروس ببینم. به مادرم گفتم حرفی ندارم. هر لباسی که خودش دوست داره بپوشه ولی فائقه فتنه به پا کرد.
نیش‌خندی به لب قندی نشست و جوابش را داد:
- تموم خانواده‌ی شیخ فیصل فتنه هستن. هر کدومشون به یه رنگی.
فرهاد آرامشش را حفظ کرد و گفت:
- می‌دونم خاطری پیشت ندارم که عزیز باشه یا نه؟ اما با دلم راه بیا. بپوش اون لباسی که نمی‌خواهی، بذار این غائله ختم به خیر بشه.
قندی‌گل از او دور شد و گفت:
- ختم به خیر؟ خیر رو وقتی به حکمِ ‌اجبار عروسی به پا کردید سر بریدید. می‌پوشم اون لباسی که نمی‌خوام چون این شوهر رو نمی‌خوام و اصلاً برام اهمیتی نداره شب عروسی با این نخواستن چی به تنم باشه که هر چی به تنم باشه برای من فرقی نداره با لباس عزا.
فرهاد سر به زیر انداخت و دستانش را از خشم مشت کرد. خشمی که نمی‌خواست بروزش بدهد. به سمت در چرخید اما قبل از بیرون رفتن گفت:
- قندی قسم می‌خورم عاشقم بشی.
قندی‌گل فقط تلخ‌خندی تحویلش داد و فرهاد از اتاق بیرون رفت. باز نگاهش روی زنان فامیلش چرخید و گفت:
- دیگه صدای بلند نشه و دعوای نباشه. شیر فهم شدید؟
خاله‌اش با مهربانی گفت:
- خیالت جمع فرهاد جان، برو پسرم.
فرهاد سری تکان داد و رفت. نزدیک در ورودی فائقه با موبایل توی دستش با لبخند پر نیشی منتظرش بود. مقابلش که رسید ایستاد و خشمش را به نگاه خواهرش دوخت و گفت:
- درستت می‌کنم.
وسری پر تهدید برایش تکان داد و از خانه بیرون زد. حالا باید جواب پدرش را می‌داد چون فائقه خبرها را به گوشش رسانده بود. اما او می‌دانست پدرش هر چقدر فائقه را دوست داشته باشد او را بیشتر دوست دارد.
***
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
وقتی خودش را درون لباس محلی زیبایی عروسی درون آینه دید لبخندی روی لبش جا خوش کرد.
به قدری زیبا شده بود که خودش هم از خودش خوشش آمده بود. ابروان پر پشتش اصلاح شده بود و بالای چشمان کهربایش خط شکسته‌ی زیبای را ترسیم کرده بود. با دیدن خودش به فرهاد حق می‌داد که عاشقش شده باشد.
چشمانش در قاب سورمه‌ی سیاه خواستنی‌تر شده بود. به آینه‌ی قدی توی اتاقش نزدیک شد و آرام طوری که زن آرایشگر پیر که برای آراستن او آمده بود متوجه نشود با خود زمزمه کرد:
- با همین چشم‌هام می‌کشمت فرهاد‌.
خنده‌ی موذیانه روی لبش جا خوش کرد. با صدای ضرباتی که به در اتاقش نواخته می‌شد قلبش به تپش افتاد و به سمت در برگشت. حس اعدامی را داشت که آمده بودند تا او را برای اعدام ببرند.
فائقه وارد اتاق شد، عجیب این زن زبانش زهر داشت، زهری بدتر از زهر مارهای پدرش.
- عروس خانم آماده‌‌ان؟
یک جمله‌ی ساده بیشتر نبود اما قندی‌گل بعد از آن همه دعوا می‌دانست این زهر کلام برای چیست.
قندی‌گل فقط نگاهش کرد. فائقه هم رو در رویش ایستاد و نگاهش را به چشمان کهربایی او دوخت و گفت:
- با همین چشم‌ها دل و دین برادرم رو بردی؟
زن آرایشگر نزدیکشان شد و گفت:
- انگاری آسمون خداست تو چشماش، چشمی قشنگ‌تر از چشم‌های این دختر ندیدم.
فائقه اما گویی از تعریف زن آرایشگر خوشش نیامد که گفت:
- اما تا دلت بخواد من دیدم صبورا خانم.
دست قندی‌گل را گرفت و با کشیدن دستش گفت:
- بریم عروس خانوم.
قندی‌گل دستش را از دست فائقه بیرون کشید. لیلا که تازه وارد اتاق شده بود و شاهد این جدل بود جلو رفت و گفت:
- عروسم رو خودم می‌برم.
و مهربان دست قندی را گرفت و گفت:
- بریم عزیزم.
قندی‌گل با دست آزادش شال توری که نوارهای دست دوز زیبایی داشت روی سر کشید و تا مقابل چشمانش پایین آورد و بدون هیچ حرفی با فائقه همراه شد.
با بیرون رفتنشان از اتاق صدای کِل کشیدن‌ها و کف و دَف همراه با هم به هوا برخواست. قندی‌گل با مشایعت زن‌ها به پای سفره عقد کوچک اما زیبایی که زن‌های فامیل درون اتاقی دیگر چیده بودند رفت.
داماد را خواهر دیگرش فاضله به پای سفره‌ی عقد آورد و در کنار قندی‌گل نشاند. تا در کنار هم نشستند هر دو از گوشه‌ی چشم به دیگری نگاه کرد که نگاهشان در هم نشست.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
قندی‌گل با تلخی نگاهش را گرفت اما فرهاد مدت بیشتری نگاهش کرد. حالا نه تنها آن چشمان و لب‌ها بلکه شیفته‌ی آن ابروان که چون خطی شکسته بالای چشمانش بود شد و تیزی آن چون خنجری به قلبش فرو رفت.
قندی‌گل به این فکر می‌کرد چطور پسر مغرور فیصل را که با همه‌ی جواب‌های رد او پا پس نکشیده بود و حتی حاضر بود با زور و ارعاب او را به دست بیاورد توی مشت بگیرد و توسط همین پسر انتقام سختی از فیصل و قانون‌های ظالمانه‌ی عشیره بگیرد و فرهاد به این فکر می‌کرد چطور دل این دختر سرکش را به دست بیاورد. قندی‌گل درون فکر و خیالات خودش بود که دومین ضربه را از فائقه خورد با نیشگونی که از دستش گرفت و با خنده‌ی ساختگی زیر گوشش گفت:
- فکر نکن قراره برای تو چهار بار خطبه رو بخونن.
نگاهش به سمت او برگشت و با چشمان کهربایی‌اش خشم را به جان فائقه ریخت و آرام گفت:
- پنج بارش هم می‌بینی.
سکوت قندی‌گل باعث شد تا عاقد برای بار چهارم شروع کند به خواندن خطبه‌ی عقد، فرهاد زیر چشمی نگاهش می‌کرد و کمی نگران به نظر می‌رسید.
قبل از این‌که قندی‌گل را در مغازه‌ی موبایل فروشی ببیند او را نمی‌شناخت اما وقتی او را شناخته بود در مورد او همه چیز را پرسیده بود. او را به اندازه‌ی همه‌ی آن سال‌های که نمی‌شناخت شناخته بود.
می‌دانست قندی‌گل دختر بی‌پروا و جسور و غیرقابل پیش‌بینی است. دختری که سرسختانه مخالف این ازدواج بود و به یک‌باره موافقت خودش را اعلام کرد و مطمئن بود به حتم نقشه‌های در سر دارد و او از این می‌ترسید که موقع عقد بلوا به پا کند.
عاقد برای بار چهارم هم خواند، اما قندی‌گل همچنان ساکت بود. حالا فقط این فرهاد نبود که نگران به نظر می‌رسید، بلکه نگرانی به چهره‌ی همه افتاده بود و همه با هم آرام می‌گفتند قندی‌گل چرا بله را نمی‌گوید.
اخمی که به پیشانی فرهاد نشسته بود غلیظ‌تر شد کمی به سمت قندی‌گل خم شد و آرام بر سرش غرید:
- چرا ساکتی؟
نگاه تند قندی‌گل به جانبش برگشت و در نگاه پر خشم فرهاد نشست و با صدای آرام جوابش را داد:
- بگو یه‌بار دیگه بخونه.
فرهاد بدون اینکه نگاهش را از نگاه قندی که از پس آن تور آبی رنگ نگاهش می‌کرد برگیرد صدایش را بلند کرد و گفت:
- یه بار دیگه بخونید.
فائقه که پشت سرشان درست ما بین عروس و داماد ایستاده بود گفت:
- چهار بار خوندن... .
اما وقتی نگاه فرهاد و قندی همزمان به سمتش برگشت. نگاه هر دو زهر به جانش ریخت و بقیه‌ی حرف فائقه در دهانش ماسید و سکوت کرد.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
فرهاد و قندی‌گل هر دو صاف نشستند و عاقد برای بار پنجم شروع به خواندن خطبه کرد. خطبه که تمام شد همه منتظر قندی‌گل بودند که قندی زبان گشود و گفت:
- به حکمِ اجبار عشیره، بله!
قندی‌گل با بله گفتنش به عشیره، شیخ فیصل و شوهرش فرهاد که متعجب و با خشم نگاهش می‌کرد اعلان جنگ داده بود.
قندی‌گل بله را گفت اما با بله گفتنش بلوایی بین جمعیت انداخت. هر کسی که صدای او را شنیده بود سر در گوش ب*غل دستی‌اش برده بود و با هم از این موضوع می‌گفتند.
مراسم عقد که تمام شد، فرهاد آرام به مادرش گفت تا اتاق را خلوت کنند. لیلا با لبخند سری تکان داد و بعد از مدتی لیلا و دخترهایش اتاق را خلوت کردند.
قندی‌گل نگاهش به روی سفره‌ی عقد قفل شده بود و حرفی نمی‌زد. وقتی در اتاق بسته شد و آن‌ها تنها ماندند. فرهاد از جا برخاست و به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاق رفت که پرده‌هایش کنار رفته بود و آن‌سوی پنجره چشم‌ تمام دختربچه‌ها و پسر بچه‌های فامیل برای دیدن عروس و داماد به شیشه چسبیده بود و لبخند به ل**ب همه‌شان بود.
فرهاد پرده را گرفت و با یک حرکت و چنان محکم پرده را کشید تا جلوی دید بچه‌ها را بپوشاند اما شاید کمی بیش از حد برای این کار خشونت به خرج داد که پرده با میله‌اش از سقف کنده شد و خنده‌ی ناگهانی و بلند و بی‌پروای قندی‌گل به هوا برخاست.
فرهاد که گوشه‌ی پرده در دستش مانده بود نگاهی از سر خشم به قندی‌گل انداخت و بعد غضب درون نگاهش را به جان کودکانی که آن سوی پنجره در حال خندیدن بودند ریخت تا آن‌ها را با نگاهش تار و مار کند که گویا موفق هم شد.
بچه‌ها با عجله و ترس برای فرار از نگاهش از هم سبقت می‌گرفتند. پشت به پنجره و رو به قندی‌گل که در راس سفره و درست رو به روی او نشسته بود ایستاد و دستانش را در پناه جیب‌هایش برد و گفت:
- تا قبل از این‌که تو رو ببینم به پدر و مادرم گفته بودم از طایفه و عشیره زن نمی‌گیرم، اما تقدیر این بود دلبسته‌ی دختری بشم که هم‌عشیره‌ام بود و من هرگز ندیده بودمش، حتی اسمش رو نشنیده بودم. حالا این دختر زنمه اما می‌دونم که دوستم نداره.
قندی‌گل زهرخندی به ل**ب نشاند و گفت:
- نه، این درست نیست.
فرهاد امیدوارنه گفت:
- یعنی دوستم داری؟
قندی‌گل باز به تلخی خنده‌ی زد، از جا برخاست و گفت:
- درستش این بود که بگی که ازت متنفرم.
فرهاد واخورد از این حرف قندی‌گل، اما خودش را نباخت و با همان غروری که مخصوص خودش بود گفت:
- اهمیتی نداره، مهم این بود که من می‌خواستمت و به دستت آوردم.
و به سمت در اتاق به راه افتاد اما قبل از خروج از اتاق باز به سمت قندی‌گل برگشت و گفت:
- می‌دونم زندگی پرماجرایی رو با تو خواهم داشت پس باید این رو در مورد من بدونی که آدم ماجراجویی هستم و عاشق هیجان.
و خنده‌ی کوتاهی به ل**ب نشاند و از اتاق بیرون رفت، بعد از رفتنش قندی‌گل عصبی روی صندلی نشست و در حالی که دامن بلندش را چنگ انداخته بود با خود غرید:
- زندگیت رو با هیجان سیاه می‌کنم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
عروس را با همان رسم و رسوم کهن و قدیمی که هنوز هم پابرجا بود به خانه‌ی داماد آوردند. خانه‌ی داماد همان خانه‌ی بزرگ فیصل بود که قندی‌گل بالاجبار می‌بایست آنجا زندگی‌ می‌کرد و حق هیچ‌گونه اعتراضی نداشت و اگر سعی می‌کرد بر خلاف حرف فیصل حرفی بزند عواقب بدی در انتظارش بود ولی قندی دختری نبود که از خشم فیصل بترسد.
او این ازدواج را پذیرفته بود تا برای مبارزه و ایستادن مقابل همچین قوانینی پا به خانه‌ی فیصل بگذارد.
دیر وقت بود که مراسم عروسی به اتمام رسید. قندی‌گل درون اتاقی که برای زندگیشان حاضر کرده بودند، روی تشک سفید دو نفره‌ی که برای عروس و داماد آراسته بودند نشسته بود و برخلاف هر عروس دیگری که در این شب با شوق و استرس انتظار شوهرش را می‌کشید، او نگاهش روی نقش و نگار قالی کف اتاق قفل شده بود و در دالان‌های ذهنش قدم می‌زد و برای آینده‌اش طرح و نقشه می‌کشید.
با صدای بسته شدن در اتاق از درون ذهنش به داخل اتاق پرت شد ولی نگاهش به جانب فرهاد برنگشت. هر چند بوی عطر گران قیمت فرهاد شامه‌اش را نوازش داد و او را سر کیف آورد اما از وجود خودش درون اتاق چندان راضی نبود.
فرهاد کتش را از تن به در آورد و همین‌طور که به سمت چوب لباسی چوبی گوشه‌ی اتاق می‌رفت گفت:
- به عمرم این‌قدر نرقصیده بودم.
این حرف را زد صرفاً برای این‌که سر صحبت را باز کند ولی قندی‌گل با زهرخندی که فرهاد متوجه آن شد جوابش را داد.
فرهاد یک دستش را به چوب لباسی گرفت و با دست دیگرش جوراب‌هایش را از پا کند و همان‌جا انداخت و بعد به سمت قندی‌گل آمد.
نزدیکش روی تشک نشست و با یک دست تور روی صورتش را پس زد و بعد از لحظاتی که چهره‌ی زیبای قندی‌گل را که نگاهش را به زیر انداخته بود نظاره کرد گفت:
- خیلی دوست داشتم با کسی که می‌خوام ازدواج کنم مدتی در رابطه باشم و خوب بشناسمش. اما تو این‌جور دختری نبودی. همه‌ی شناخت من از تو مربوط به حرف دیگران، همه‌ی شناخت تو هم از من مربوط به حرف دیگران، شاید به اون بدی که دیگران از من برای تو ساختن نباشم.
قندی‌گل سر بلند کرد و نیش زهرگین نگاهش را به نگاه مهربان و مشتاق فرهاد فرو برد و با تلخی گفت:
- خیالت راحت به لطف ترسی که بزرگ عشیره به جون مردم ریخته کسی جرأت نداره از عزیزدردونه‌ی شیخ فیصل بد بگه.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
فرهاد با شنیدن حرفش خنده‌ی زد و دستش را جلو برد و با انگشت به آرامی گونه‌ی قندی‌گل را نوازش کرد و با لبخند مشتاقی که به ل**ب داشت گفت:
- خب چرا خودت سعی نمی‌کنی من رو بشناسی، قول میدم اگه من رو بشناسی عاشقم بشی.
قندی‌گل با زهرخندی دستش را پس زد و گفت:
- زهی خیال باطل.
این حرکت و حرف قندی‌گل اخم را به جای لبخند به صورت فرهاد نشاند و با غرور گفت:
- اصلاً چه اهمیتی داره، مهم این بود که من می‌خواستمت و به دستت آوردم.
و همین‌طور که به سمت قندی‌گل خیز برمی‌داشت تا او را به عقب برگرداند گفت:
- و امشب شب منه.
قندی‌گل که به عقب پرت شده بود به چشمان فرهاد خیره شد و گفت:
- شنیدم توی بازی حُکم کسی رو دستت نیومده.
فرهاد نگاهش رنگ پرسش گرفت و با شیطنت گفت:
- نه تنها توی بازی حکم بلکه توی بازی عشق هم کسی رو دستم نیومده.
قندی‌گل با پوزخندی گفت:
- با من بازی‌ می‌کنی؟
فرهاد با شیطنت گفت:
- چرا که نه؟ امشب شب بازی عشق ماست.
قندی‌گل اخم به پیشانی نشاند و کف دو دستش را به سـ*ـیـ*ـنـ*ـه‌اش گذاشت و او را از خودش دور کرد و گفت:
- حُکم، بازی کنیم؟
هر دو باز نشستند. فرهاد با شیطنت گفت:
- امشب دختر خوبی باشی، فردا با هم حُکم بازی می‌کنیم.
قندی‌گل باز مُسرانه گفت:
- همین امشب بازی کنیم.
فرهاد لحظاتی فقط نگاهش کرد و بعد از جا برخاست و همین‌طور که به سمت درآور چوبی می‌رفت گفت:
- حالا که تو این‌طور می‌خوای من حرفی ندارم.
در کنار درآور به سمت قندی برگشت و گفت:
- اما بگو ببینم به برنده‌ی بازی چی ‌می‌رسه؟
قندی‌گل با لبخند زیبا و ابروی که با شیطنت بالا برد گفت:
- یک شب رویایی و عاشقانه البته اگه تو بردی و اگه من بردم خواسته‌ی من برآورده می‌شه.
فرهاد که بسته‌ی ورق را از کشوی درآور برداشته بود به سمتش برگشت و گفت:
- خواسته‌ت چیه؟
- وقتی بردم می‌گم.
فرهاد باز مقابلش نشست و با خنده‌ی پر تمسخری که در آن اطمینان هم موج میزد گفت:
- به این قسمت هیچ‌وقت نمی‌رسی عزیزم.
- شروع کن پسر شیخ فیصل.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
فرهاد با اطمینان ورق‌هایش را بُر زد و بازی را شروع کردند. از همان ابتدا روی بالشتی لمیده بود و پیروزمندانه بازی می‌کرد اما وقتی دو دست اول بازی را قندی‌گل برد با دقت و تمرکز بیشتری ادامه داد تا مقابل تازه عروسش مغلوب نشود ولی گویی بخت با او یار نبود دست سوم را هم که واگذار کرد صاف نشست و گفت:
- دختر، اهل بودی و نمی‌دونستم.
قندی‌گل تمام توجه‌اش را به بازی داده بود و بازی ادامه پیدا کرد تا بالأخره فرهاد مغلوب قندی‌گل شد و عصبی غرید:
- لعنت!
قندی‌گل لبخند پرمعنای را به فرهاد تحویل داد و گفت:
- حداقل یه دست می‌بردی پسر فیصل، زشت بود برای کسی که کسی رو دستش نیومده بود.
فرهاد که از این وضعیت هیچ رضایتی نداشت با ابروان گره کرده به سمتش هجوم برد. باز او را به عقب برگرداند و گفت:
- این‌که خودم خواستم بهت ببازم دلیل نمی‌شه تو بازیکن قهاری باشی عروس‌ خانم.
اما قندی‌گل در جوابش گفت:
- بعد از باخت این رو نگی چی بگی پسر فیصل.
فرهاد عصبی اخمش را به جان قندی‌گل ریخت:
- زورت میاد بگی فرهاد، جانش رو واسه‌ت فاکتور می‌گیرم اما اسمم رو صدا کن دختر.
- یه چیز دیگه‌ی در موردت شنیدم، می‌گن حرفت حرفه؟
فرهاد که بی‌نهایت از دست تازه عروسش کلافه شده بود اما کنجکاوانه گفت:
- درست شنیدی، منظورت چیه؟
قندی‌گل با لبخند پر شیطنتی گفت:
- قرار شد اگه من بردم بعد از بازی بگم چی می‌خوام و تو برآورده‌ش کنی.
- خب زودتری بگو عروسکم که دیگه طاقت ندارم.
این را گفت و به سمتش خیز برداشت. قندی‌گل در حالی که سعی می‌کرد فرهاد را از خودش دور کند و زورش به او نمی‌رسید گفت:
- من می‌خوام امشب هیچ اتفاقی بین ما نیفته و تو از این اتاق بری بیرون.
فرهاد سر بلند کرد. ابروانش با خشم در هم شده بود و عصبانیتش را با تیر نگاهش به جان چشمان کهربایی قندی‌گل ریخت و گفت:
- می‌دونی که این‌کار رو نمی‌کنم.
لبخند پر تمسخری به ل**ب‌های جلا خورده‌ی قندی‌گل نشست و گفت:
- می‌دونستم این حرف هم درست مثل بقیه‌ی حرف‌های خوبی که در مورد پسر فیصل گفتن دروغه، پسر فیصل ته تهش یه زورگوه مثل پدرش.
قندی این را گفت و صورتش را برگرداند تا نگاهش را از فرهاد گرفته باشد.
فرهاد که از عصبانیت به نقطه‌ی انفجار رسیده بود با خشم فک قندی‌گل را گرفت و صورتش را به جانب خودش برگرداند و گفت:
- امشب تو بردی قندی و من اون کاری رو می‌کنم که تو می‌خوای اما اگه با دلم راه اومده بودی همه‌ی عمرم با دلت راه می‌اومدم ولی حالا که می‌خوای بجنگی پس بچرخ تا بچرخیم.
 

م.صالحی

نویسنده رمانانه
نویسنده رمانانه
عضویت
13/3/21
ارسال ها
332
امتیاز کسب شده
257
این را گفت و از جا برخاست و از اتاق بیرون زد. قندی‌گل ماند با لبخندی که از رضایت بر لبش بود.
فرهاد که از اتاق بیرون آمد به سمت پله‌های که به طبقه‌ی پایین می‌رفت به راه افتاد. خانه‌ی فیصل یک خانه‌ی بزرگ ال مانند دو طبقه بود که طبقه‌ی دوم کوچک‌تر از پایین بود چون برای آن تراسی در نظر گرفته بودند.
در زاویه‌ی اِل پله‌های آجری بود که به حیاط وارد می‌شد. در زاویه‌ی دیگر خانه یک باغچه‌ به شکل اِل قرار داشت که به فاصله‌ی یکسانی درخت نخل کاشته شده بود و گویا همگی آن‌ها با هم قرار گذاشته بودند یک اندازه رشد کنند.
همگی راست قامت و یکسان در خطی که زاویه‌اش می‌شکست در کنار هم بودند و در وسط این دو اِل یک حیاط بزرگ سنگ فرش شده‌ی بود که چهار تویوتا هایلوکس شاسی بلند دو به دو در کنار هم‌ و پشت یکدیگر پارک بود.
این مدل ماشین در بین مردان عشیره خیلی طرفدار داشت برای همین اکثراً از این نوع ماشین داشتند. هرچند طبقه‌ی دوم خانه که اتاق پسرهای ازدواج کرده‌ی خانواده و همسرهایشان بود خلوت بود و کسی فرهاد را ندید که با اوقات تلخ پا از اتاق بیرون گذاشته بود اما داخل حیاط اعضای خانواده حضور داشتند و مشغول بگو بخند بودند.
فرهاد میانه‌ی پله‌ها که رسید چشم چرخاند و وقتی پدرش را ندید نفس راحتی کشید و بقیه‌ی پله‌ها را پیمود و وارد حیاط شد.
اولین نفری که او را دید برادرش فؤاد بود که با دیدن فرهاد از لبه‌ی تخت چوبی ایوان برخاست و چند قدمی پیش آمد و فرهاد را که داشت به سمت در حیاط می‌رفت صدا زد.
- آهای فرهاد.
فرهاد با صدای برادرش متوقف شد و به سمتش برگشت. حالا نگاه دو برادر دیگر و دامادها و خواهرهایش جلب او شده بود. فؤاد چند پله‌ی را که از کف حیاط به ایوان می‌رسید را پایین آمد و به فرهاد نزدیک‌تر شد و گفت:
- کجا میری؟ امشب شبی نیست که بری قدم‌زنی کنار شَط.
فرهاد با اخم به چشمانش نگاه کرد و گفت:
- این موضوع رو خودم بهتر می‌دونم.
فائقه که به آن‌ها نزدیک شده بود و حرف‌هایشان را شنیده بود گفت:
- پس چرا الان پیش عروست نیستی؟
فرهاد اخمش را به فائقه سپرد و با تلخ‌زبانی گفت:
- این موضوع به خودم و عروسم مربوطه.
فائقه با تندی گفت:
- بی‌خود، این دختر باید بفهمه به خونه‌ی کی پا گذاشته هنوز نیومده تو روی شوهرش دراومده،‌ خودم باید شیرفهمش کنم.
این حرف را زد و خواست برود که فرهاد با شتاب بازویش را چنگ زد. فائقه به عقب برگشت و قبل از این‌که حرفی بزند، فرهاد با عصبانیت انگشت اشاره‌اش را به علامت تهدید به سمتش گرفت و غرید:
- بفهمم پا گذاشتی تو اتاقم و به قندی‌گل حرفی زدی، من می‌دونم و تو، شیر فهم شدی؟ حالا هم گورت رو گم کن و برو خونه‌ت. وگرنه کاری می‌کنم شوهرت بشه عزیز بابا و تو خار چشمش و اون موقعست که این حکومت تو به پایان می‌رسه. می‌دونی که می‌تونم.
برادر دیگرشان و پسر ارشد فیصل، فرحان به جمع چندنفره‌ی آن‌ها پیوست و گفت:
- توی این خونه هر زن و شوهری دعوا کنه، اختلاف و دعواشون به خودشون مربوط.
فائقه شاکیانه گفت:
- این دوتا چند ساعت نیست که زن و شوهر شدن، این اختلاف چه معنی میده توی شب اول ازدواجشون؟
فرحان چنان با خشم فائقه را نگریست که فائقه پا عقب گذاشت و سر به زیر انداخت.
فرحان حرف می‌زد و حکم می‌کرد انگار که خود فیصل حرف زده بود و حکم داده بود. با همه‌ی این شباهت‌ها و تلخی چهره و خشونت در کلام اما گاهی نرم‌تر و منطقی‌تر از پدرش بود اما خب تلخی و بدخلقیش بر جنبه‌های خوب شخصیتش می‌چربید.
فائقه که پس رفت، فرحان جلو آمد و دست راستش را به شانه‌ی فرهاد نشاند و گفت:
- از این جمع هیچکی به پدر حرفی نمی‌زنه، اما هر کجا رفتی قبل از طلوع آفتاب خونه باش.
فرهاد سری تکان داد و به سمت تویوتای مشکی رنگ رفت و پشت رل نشست. دنده عقب از در بزرگ خانه که خالد پیرمرد پادویی خانه باز کرده بود بیرون رفت.
 
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان انجمن پاسخ ها تاریخ
|:terrorist اخبار ورزشی شکست پرسپولیس برابر گل گهر قبل از دیدار با استقلال اخبار فوتبال 0
Niloofar Ardeshiri گیاه گل‌های زیبا و اندک اطلاعاتی از آنها گل و گیاه 6
|:terrorist اخبار ورزشی ماجرای حمل اسلحه توسط یکی از اعضای تیم فوتبال گل ریحان اخبار فوتبال 0
MOTAHARE گیاه هرآنچه که باید درباره گل ناز بدانید گل و گیاه 0
MOTAHARE گیاه نگهداری گل پنجه مریم گل و گیاه 1
MOTAHARE ورزش‌های سنتی شمع، گل، پروانه ورزش‌های سنتی 0
MOTAHARE ورزشگاه گل گهر ورزشگاه 1
|:terrorist اخبار ورزشی سقوط گل گهر به لیگ دسته دوم قطعی شد اخبار فوتبال 0
rain's girl متن موسیقی متن اهنگ گل سرخ | علی زند وکیلی متن آهنگ ایرانی 0
rain's girl متن موسیقی متن اهنگ گل رز | میثم ابراهیمی متن آهنگ ایرانی 0
Zahra_K گیاه نگهداری از ارکیده پس از گل‌دهی گل و گیاه 0
rain's girl متن موسیقی متن آهنگ گل پونه | محسن ابراهیم زاده متن آهنگ ایرانی 0
rain's girl متن موسیقی متن آهنگ گل شقایق | مهراد جم متن آهنگ ایرانی 0
rain's girl متن موسیقی متن آهنگ گل رز| میثم ابراهیمی متن آهنگ ایرانی 0
MOTAHARE طرز تهیه شربت گل محمدی آشپزی و شیرینی‌پزی 0
Zahra_K گیاه زمان کاشت بذر گل میمون گل و گیاه 0
Zahra_K گردشگری ایران گل گل ایلام 0
Zahra_K گیاه ده قدم برای کاشت گل نرگس گل و گیاه 0
Zahra_K گردشگری ایران باغ گل‌های کرمانشاه کرمانشاه 0
|:terrorist اخبار ورزشی پرسپولیسی‌ها در مسیر کری‌خوانی با حضور گل‌محمدی و باقری اخبار فوتبال 0
Niloofar Ardeshiri 💕 تولدت مبارک گل نیلوفرم 💕 تولد 38
|:terrorist اخبار ورزشی سوپرلیگ یونان| پیروزی آاِک آتن با ۲ گل انصاری‌فرد اخبار فوتبال 0
Zahra_K گردشگری ایران بزرگ‌ترین کوه گل افشان دنیا سیستان و بلوچستان 0
|:terrorist اخبار ورزشی بوردو - مارسی/ تساوی بدون گل در آخرین بازی هفته بیست و پنجم اخبار فوتبال 0
KIMIYA گیاه نگهداری از گل ارکیده گل و گیاه 14
Zahra_K هتل‌های جهان هتل گل شرق هتل‌های جهان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ متن موسیقی متن آهنگ دست گل| مجید رضوی متن آهنگ ایرانی 0
Zahra_K نقش برحسته گل گل ملکشاهی ایلام 0
Hasti♡ensan متفرقه کاردستی کودک | کاردستی گل روی مقوا متفرقه کودکانه 0
Hasti♡ensan شعر گل اشعار و لالایی نویسندگان 0
Hasti♡ensan لالایی گل مهتاب اشعار و لالایی نویسندگان 0
Mahdie متن موسیقی متن آهنگ شاخه گل |کسری زاهدی متن آهنگ ایرانی 0
Hasti♡ensan متفرقه کاردستی کودک | کاردستی گل کاغذی متفرقه کودکانه 0
Hasti♡ensan لالایی گل زیره اشعار و لالایی نویسندگان 0
~نیلوفر اکبری نسب~ دنباله دار خوش بوترین گل؟ تاپیک‌های دنباله‌دار 9
همرنگ باغ:) دانلود موسیقی دانلود + متن آهنگ گل به خودی روزبه بمانی دانلود موسیقی 0
همرنگ باغ:) دانلود موسیقی دانلود + متن آهنگ دست گل مجید رضوی دانلود موسیقی 0
Hasti♡ensan شعر گل اشعار و لالایی نویسندگان 0
!~B.T.S~! رمانانه رمان فرزند ناکجاآباد | گل سرخ کاربر انجمن رمانانه تایپ رمانانه 6
!~B.T.S~! رمانانه رمان برگ ریزان پاییز(جلد دوم بچرخ تا بچرخیم) | گل سرخ کاربر افتخاری انجمن رمانانه تایپ رمانانه 6
Hasti♡ensan لالایی گل پونه اشعار و لالایی نویسندگان 0
Hasti♡ensan داستان‌ کودکانه پارسی داستان کودک ملکه گل‌ها داستان‌های کودکانه پارسی 0
Zahra_K باغ گل‌های اصفهان اصفهان 0
Mahdie جدول لیگ برتر فوتبال در پایان روز سوم از هفته هشتم/ صنعت نفت همسایه گل‌گهر شد اخبار فوتبال 0
Mahdie چرچیچ: بازیکنان کمی عصبی بودند/ پنالتی دوم گل می‌شد در مسیر کسب ۳ امتیاز بودیم اخبار فوتبال 0
Mahdie چمنیان: باید حداقل ۵ گل به صنعت نفت می‎زدیم/ امیدوارم بازی مدنظر هواداران را ارائه بدهیم اخبار فوتبال 0
Mahdie گل‌محمدی: حمایت مسئولان باشگاه از جدایی بشار رسن جای تأسف و سؤال دارد/ نساجی هم از نیامدن به تهران ضرر کرد اخبار فوتبال 0
Mahdie نصرتی: کمیته داوران اعتمادبه‌نفس بیشتری به داوران جوان بدهد/ گل‌محمدی در لیگ از بازیکنان جوان پرسپولیس استفاده کند اخبار فوتبال 0
Mahdie افاضلی: پرسپولیس بیش از حد به اولسان احترام گذاشت/ شاگردان گل‌محمدی بازنده‌ای سربلند بود اخبار فوتبال 0
Mahdie جلسه شبانه بشار با گل‌محمدی؛ خداحافظ پرسپولیس اخبار فوتبال 0

موضوعات مشابه

اشخاصی که در حال مشاهده این موضوع هستند ( مجموع: 1 ، کاربران: 0 ، مهمانان: 1 )

بالا