رمانانه کارمایی سیاه | setarenکاربر انجمن رمانانه

تایپ رمانانه

setaren

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
3/5/21
ارسال ها
6
امتیاز کسب شده
34
کد: ۱۷
ناظر: @Lucifer

عنوان:کارمایی سیاه
ژانر: تراژدی_عاشقانه
نویسنده: ستاره کاربر انجمن رمانانه
خلاصه:
و چه بی رحمانه سرنوشت قلم را در دست می‌گیرد، صفحات را یکی‌یکی ورق می‌زند، بالا و پایین می‌کند در نتیجه هر آن‌چه که کردی را، بومرنگ‌وار بر فرق سرت می‌کوبد و حالا چه بی‌رحمانه قانون کارما تر و خشک را سوزاند و رنگ سیاه به خود گرفت. تراژدی که روایتگری دختری است که زندگی‌اش پر از رسیدن‌ها و نرسیدن‌هاست پر از دوری‌ها و نزدیکی‌هاست و درست در لحظه وصال، بعد از سختی‌های زیاد اتفاقی می‌افتد که تمام رویاهایش به یغما میرود روزگار حکمش را رو می‌کند و او را با خود به نا کجا اباد می‌برد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Hasti♡ensan

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
14/12/20
ارسال ها
903
امتیاز کسب شده
1,841
مدال‌ها
5
محل سکونت
جهان عشق و نفرت
  • مدال مدیر شایسته
  • مدال طراح رمانانه
  • مدال منتقد رمانانه

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض خوش آمدگویی به نویسندگان و کاربران خوش آثار انجمن رمانانه.
قبل از آنکه تاپیک ابتدایی رمانتان را ایجاد کنید، لطفا ایرادات و سوالاتتان را در این تاپیک ذکر کنید:
|پاسخ‌گویی به سوالات رمان نویسی|


برای رفع اشکالات رمان از نظر ناقد و نویسنده، پس از گذشت ۳۵ پارت از رمانتان، لینک رمان را در این تاپیک قرار دهید:
|تاپیک درخواست نقد|

پس از گذشت بیست پارت از رمانتان، شما مجاز هستید تا در این تاپیک درخواست تگ رمان کنید:

|درخواست تگ رمان|

رمان شما می‌تواند پس از داشتن ۱۵ پارت، دارای جلد باشد، برای درخواست جلد به این تاپیک مراجعه فرمایید:
|درخواست جلد|

جلد رمان شما در دفترکار طراح‌ها قرار داده می‌شود.

پس از اتمام رمان خوش خلقتان، لینک را در این تاپیک قرار دهید:
|اعلام پایان رمان|

در این تاپیک شما می‌توانید بدون هیچ محدودیتی درخواست بنر تبلیغاتی داستان، رمان، شعر، دلنوشته‌تان را دهید:

|درخواست بنر تبلیغاتی|
|دریافت بنر تبلیغاتی|

رمان شما اگر به مدت یک ماه آپ نشود به متروکه منتقل خواهد شد.

با تشکر از همکاری شما
مدیریت انجمن رمانانه
 

setaren

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
3/5/21
ارسال ها
6
امتیاز کسب شده
34
چندین ماه است که بر تخت فلزی نشسته بود. نگاهش به دیوار سفید ترک خورده‌ی روبه‌روی‌اش خشک شده و تمام خاطراتش را دیوار سفید اتاق آسایشگاه برایش همچون پر*ده‌ی سینما به نمایش گذاشته، نمایش خونین از آن روز خونین که بخت سفیدش را همچون بوم نقاشی رنگین کرده بود، رنگ‌های از جنس د*ر*د، رنگ‌های که قرمز بودند؛ ولی بخت دخترک را سیاه کرده بودند.
دستانش را بند‌های کتانی، م*حکم به تخت آویخت بود و د*ر*د در جای‌جای روح و جسمش زوزه می‌کشد. مچ دست‌هایش متورم شده بود؛ ولی جانی برای اعتراض کردن نداشت.
نگاهش به دیوار بود، دیوار سفید بی‌روح؛ اما خاطره‌ای آن خیابان... . دلتنگی یعنی نگاهت رو به دیوار باشد ولی خاطره‌ای آن خیابان لعنتی خفه‌ات کند. خیا*با*نی که شاهد پرپر شدن تمام آرزوهایش بود و حال از آن دیوانه‌ای ساخته بود، دیوانه‌ای که دیوانه نبود؛ بلکه دیوانه‌ای که عاشق بود و به ر*ق*ص پر هیاهوی خاطره‌ها روی آن دیوار بی‌حیا خیره شده بود.
‏****
با انگشتان کشیده‌ و زیبایش، چند تقه بر درب چوبی اتاق پدرش کوبید. منتظر اجازه‌ برای ورود ماند:
- بفرمایید!
سرش را از میان در داخل برد و با نیم نگاهی پدرش را پشت میز کاری به رنگ قهوه‌ای تیره دید با لحن شیرین همیشگی‌اش گفت:
- بابا جونم اجازه هست؟
پدر از حرکت دخترش سرخوشانه خندید و گفت:
- بیا تو گل دخترم!
تمنا به سمت پدر رفت و یک بو*سه‌ی به گونه‌اش نشاند و غش‌غش خندید. پدر از خنده‌‌ی دخترش به وجد آمد و با نگاه پدارنه‌ای او را که به سمت صندلی چرمی دفتر کارش می‌رفت، بدرقه کرد. می‌دانست پای حرف مهمی هست که تمنا برای گفتنش اینجا آمده. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگویید ر*اب*طه‌ پدر و دختری‌شان عمیق نبود و ارتباطشان به احوال پرسی مختصری در روز خاتمه می‌یافت. تمنا سرش را پایین انداخت تا تلاطمش از آیینه وجودش پیدا نباشد و راحت‌تر با پدرش صحبت کند:
- راستش بابا یک موضوعی پیش اومده که باید در موردش باهاتون صحبت کنم.
مهراب سکوت کرد تا دخترش راحت‌تر بتواند به صحبت‌هایش ادامه دهد. تمنا سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سرش را بالا آورده به چهره‌ای پدرش که در اثر گذر سال‌ها موهایش از مشکی به جوگندمی تغیر رنگ داده بود و صورت جا افتاده‌اش که هنوز هم جذاب بود نگاه عمیقی کرد و دوباره سر به زیر شد. آخرش چه باید موضوع را کامل شرح می‌داد!
- بابایی خواستگار دارم.
در دل به خود لعنت فرستاد. مهراب یک ابروی خود را بالا انداخت و به او خیره شد. تمنا می‌دانست این نگاه پدر چه معنایی دارد و دوباره سرش به یقه‌اش چسبید.
- کی هست تمنا؟!
پدرش رویِ روابط تک دخترش همیشه حساس بود و به او گوش‌زد می‌کرد که بنایی رفاقت با پسری نریزد و این‌ها را تمنا خوب می‌دانست و تمام نگرانی‌اش برای همین بود. تمنا چاره‌ای جز سخن گفتن نداشت. پس قفل زبانش را باز کرد و گفت:
- بابایی می‌خوام راستش رو براتون بگم. آخه مامان زهرا همیشه بهم می‌گفت، غیر از راست چیزی نگم. برای همین الان هم ترجیح میدم، راست بگم تا یکسری دروغ برای راحت‌تر کردن کارم
یاد دوباره‌ی مادرش خار شد در گلویش و توان حرف زدن را از آن گرفت. مهراب خوب می‌دانست که غم از دست دادن زنش، برای تمنا چیز کمی نبوده؛ پس لیوان و پارچ روی میز را برداشت و لیوان را از آب پر کرد. کمی نیم خیز شد و به سمت تمنا گرفت؛ ولی در همان حال باید تشرهای پدرانه‌اش را می‌زد.
- ولی من هم خیلی چیزها بهت گفتم که ظاهراً یاد... .
تمنا در میان حرف پدر پرید و اجازه‌ی سرزنش به او نداد خوب می‌دانست منظور پدرش به حرف‌های است که هر چند وقت یک بار به تمنا گوش‌زد می‌کرد و از او می‌خواست که بدون بهانه قبول کند و تمنا هر بار به پدرش اطمینان می‌داد و خیالش را راحت می‌کرد؛ اما حال خط روی تمام قول‌هایش کشیده بود و با لحن عاجزانه ادامه داد:
- عه، بابا شرمنده‌ترم نکن! اجازه بده با خیال راحت برات حرف بزنم!
چند ثانیه سکوت کرد تا کلمات در ذهنش سامان پیدا کند و بهترین جملات را بگویید که ظاهراً زیاد هم موفق نبود:
- راستش بابا یکی از هم دانشگاهی‌هام. یک مدت هم دیگه رو می‌شناسیم اولش پیشنهاد دوستی داد من قبول نکردم؛ ولی چند بار اصرار کرد که... بابا می‌دونم این‌ها از نظر شما بی‌حیای حساب میشه؛ ولی م... من... واقعاً دوس... دوستش دارم. ازتون می‌خوام درکم کنید. می‌خوام یاد علاقه و عشقی که بین خودتون و مامان بود بیوفتید و من رو درک کنید.
اما مهراب درونش آشوب شد، با حرف‌های دخترش و دست و پایش یخ زد و دلش لرزید، خوب می‌دانست عشق دخترش بی‌آلایش است و گفته‌هایش درستی آن را صدق می‌کند و تمام عمرش با همین ترس که... .
 
آخرین ویرایش:

setaren

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
3/5/21
ارسال ها
6
امتیاز کسب شده
34
با همین ترس که روزی دخترش را در دام عشق ببیند. دام؟! آری، حقا که عشق برای مهراب دامی بود. خاطره‌ها در ذهنش جولان می‌دادند و ترس از دست دادن تمنایی دوم از او جان می‌گرفت. تمنا که متوجه حالت عجیب پدر شد، با لحن آرامی زمزمه کرد:
- بابا!
ولی مهراب در دنیا دگر غرق بود در خاطره‌هایِ پوسیده و صدای دختر نگرانش را نشنید. برای بار دوم که تمنا او را صدا کرد. انگار احیایِ قلبی شده و دوباره به این دنیا بازگشته است. با تمام دلهره‌هایی که داشت سعی کرد، نگاه لرزان دخترش را که صورتش را برای یافتن جواب می‌کاوید را آرام کند، پس نفسی چاق کرد به حرف در آمد.
- اون‌قدر پسره بی‌کس و کار که تو جلو اومدی؟!
- ‏نه، نه بابا اشتباه برداشت نکنید.
- ‏اشتباه برداشت نکنم؟! جالبه!
بی اختیار تلخ شده. شاید میخواست با تلخی تمنا را برای عاشق شدنش توبیخ کند تمنا خواست توضیح اضافه‌ای بدهد که مهراب دستش را به نشانه‌ای سکوت بالا آورد صندلی چرخ دارش را عقب فرستاد و پا روی پا انداخت عینک طبی‌اش را برداشت و پرتاب کرد روی میز چوبی‌اش و گفت:
- بهش بگو فردا ساعت پنج دفترم باشه، برای صحبت‌های اولیه بعد از اون نظرم هر چی که بود بی‌چون چرا قبول می‌کنی!
هدفش، از این قرار فقط یک چیز بود. آن‌ هم شناخت پسری بود که قلب دخترش را لرزانده. تمنا که به صورت جا افتاده پدرش خیره شده بود حرفی غیر از چشم نگفت و به سمت خروجی اتاق رفت. می‌دانست الان وقت اعتراض نیست و باید با سیاست رفتار کند.
از اتاق که خارج شد نفس‌اش را با شدت بیرون فرستاد. صحبت کردن با پدرش انرژی‌اش را گرفته بود؛ ولی راحت‌تر از آن‌چه که فکر می‌کرد پیش رفت. بوی نان گرمی که در خانه پیچیده بود دلش را از ضعف مالش می‌داد خوب می‌دانست این بوی نان گرم از دستپخت نیلو خانم است که هر روز عصر برای این پدر و دختر آماده می‌کند راهش را به سمت پله‌های سلطنتیِ طلایی رنگ که روی آن‌ها منبت کاری‌های زیبایی وجود داشت، کج کرد. نرم و آرام از پله‌ها پایین آمد. نیلو خانم که در سالن سخت مشغول حل کردن جدول مجله‌ای قرمز رنگ در دستش بود با شنیدن صدای پای تمنا توجه‌‌اش جمع شد و سر بالا کرد با دیدن تمنا چشمانش برق زد و با قربان صدقه‌های همیشگیش دستش را به زانو گرفت و از روی مبل‌های کلاسیک فیلی رنگ عمارت شکوهی بلند شد و به سمت تمنا رفت.
- سلام خانم جون بیا یک چیزی بخور رنگ صورتت پریده.
تمنا غرق مهربانی‌های نیلو خانم شد. نیلو خانم شصت ساله‌ای که چروک‌های ریز و درشت روی صورت تپل و سفیدش نشان از سن بالایش می‌دادند و عجیب چشمان سبز رنگش پر بود از مهربانی، مهربانی‌های که بدون چشم داشت خرجش میشد و جای خالی مادرش را تا حدودی پر می‌کرد. یادش به روزی که به این عمارت آمدند افتاد. روزی که آن خانه‌ی آپارتمانی دویست متری که مملوء از خاطرات مادرش بود را ترک کرده بودند و پا به این عمارت بی سر و ته گذاشته بودند با این‌که آرزوی هر کسی بود که اینجا زندگی کند؛ ولی دیوارهای پر زرق و برق این خانه او را در خود حل و احساس می‌کرد بیشتر از قبل تنها شده.
- اِه! مادر، خاک بر سرم چرا سه ساعت اینجا وایسادی. به من خیره شدی؟!
با این حرف نیلو خانم تلخ خنده‌ای کرد. نیلو خانم گفت:
- امان از دست شما جوون‌ها.
به سمت مطبخ رفت و تمنا به دنبال او روان شد.
- نیلو جون می‌دونی به چی فکر می‌کردم؟
- چی مادر؟
- به‌‌ این‌که شما نبودی؛ چقدر تنها بودم. خلوتم پر بود از تنهایی، با خیال مامانم زندگی می‌کردم ظهرها که از مدرسه برمی‌‌گشتم با عشق در خونه رو باز می‌کردم که مامانم مثل همیشه جلو بیاد و صورتم رو ببوسه، حالم رو بپرسه، غذای گرم بهم بده؛ ولی بر خلاف خیالم، هیچ‌کس نبود حتی بهم یک سلام خشک و خالی بکنه، شب تا دیر وقت به امید این که بابا بیاد چشمم به در خشک میشد و از خستگی زیاد همون‌جا روی کاناپه خوابم می‌برد.
با گفتن این حرف‌ها، اشک درونِ چشم‌هایش جوشید در آغوش خالصانه‌ی زنی گم شد که عطر و بویش، کم از مادر نداشت. امروز بیشتر از هر روز دیگر بی‌تاب مادرش بود‌ و به او نیاز داشت تا حمایتش کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

setaren

رمانانه‌ای تازه وارد
رمانانه‌ای تازه وارد
عضویت
3/5/21
ارسال ها
6
امتیاز کسب شده
34
- دخترم‌‌، درست که زود مادرت رو از دست دادی؛ ولی مطمئن باش که حکمتی داشته. هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست. ناشکری نکن خدا قهرش می‌گیره. خدا رو شکر سایه آقا بالا سرت همه‌جور هوات رو داره، خیلی ها حسرت همین زندگی تو رو دارند. استغفار کن مادر و برای شادی روح مادرت، یک فاتحه بخون تا روحش شاد بشه.
تمنا فین‌فین کنان سرش را از آغو*ش نیلو خانم خدمتکار چند ساله‌یِ این عمارت جدا کرد و گونه‌ای چروک شده‌اش را ب*و*سید و بعد به عنوان تایید چند بار سرش را بالا پایین کرد و برای عوض کردن جو پرسید:
- راستی! نیلو جون، از دخترت چه خبر؟
نیلو خانم که در حال در آوردن نان‌ها از فر بود، آهی کشید و گفت:
- هی مادر از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون باشه این شوهر خیر ندیدش خونش رو تو شیشه کرده نه خودش سرکار میره نه می‌ذاره دخترم سرکار بره. یکی نیس بگه مردک شکم گنده، اگر دختر بیچاره‌‌ام نره سر کار تویی بی‌عرضه کاری ازت بر نمیاد... .
تمنا با یادآوری هیکل لاغر جواد و صورت استخوانی‌اش لبخندی زد. نیلو خانم که متوجه لبخند تمنا شد، دست از کار کشید و به سمت تمنا برگشت گفت:
- وا! خانم جان، به چی می‌خندی؟
- نیلو جون اون بنده خدا که مثل چوب خشک است کجاش شکم گنده است؟
و این بار بی پروا صدای خنده‌اش بلند شد. نیلو خانم هم از خنده‌ای تمنا خنده‌اش گرفت با ذوق خوش‌رویی گفت:
- ماشالله به قدت این‌قدر قشنگ می‌خندی دلم آروم شد مادر، انشاالله همیشه لبخند روی... .
ذهن تمنا با این جمله به یک ساله گذشته فلش بک زد. اواخر خرداد بود در آن هوایِ گرم که آتش از زمین و آسمان می‌بارد. بیرون از سالن امتحانات منتظر بود و از گرمی هوا گونه‌هایش گلگون شده بود. با کلافگی داشت زیر ل*ب چیزی زمزمه می‌کرد که ناگهان یک جفت کفش مشکی مردانه روبه‌رویش قرار گرفت. کمی نگاه‌اش را بالا کشید؛ شلوار جین مشکی، لباس نخی سفید و کمی بالاتر یک جفت چشم عسلی که به آن خیره بود. خوب شخص مقابلش را می‌شناخت شایان شایگان، دانشجوی ترم آخر مهندسی عمران، او را چندین بار در کلاس‌های مشترک دیده بود؛ ولی بی‌دلیل با آن لج شده بود. شاید هم با دلیل. برای این‌که از شر نگاه خیره‌اش خلاص بشود؛ سرش را با بی‌‌حوصلگی پایین انداخت و زیر ل*ب به گونه‌ای که پسر رو به‌رویش بشنود، گفت:
- دوباره، این مگس مزاحم سر رسید.
و کمی، سرش را بالا گرفت و به صورت گر گرفته شایان نیم نگاهی کرد و ریزریز خندید. حرفی زد که تمنا مات ماند. ناگهان چیزی در قلبش با شنیدن این جمله فرو ریخت
- تویِ هفت میلیارد آدم، رویِ کره‌ی زمین فقط خنده‌ای توئه که آرومم می‌کنه.
حقا که کارش را خوب بلد بود و زبان چرب و نرمش بیشتر. این جمله چه معجزه‌ای کرد. بارها از اطرافیانش شنیده بود که خنده‌اش بی‌نهایت زیباست؛ ولی پشت این جمله پر از احساس بود. پسر که نگاه رام شده‌ی تمنا را دید اعتماد به نفس دوباره‌ای به دست آورد و دوباره شروع به حرف زدن کرد؛ ولی مگر گوش‌های تمنا دیگر چیزی می‌شنید...!
گم شده بود در خاطرات گذشته و با لبخندی به نقطه‌ای روی میز خیره شده بود. به درستی که عاشق بود که با شنیدن چیزهای کوچک بازهم یاد شایان می‌افتاد. در هر دقیقه و هر ساعت شایان ملکه‌ی ذهنش بود. دست نیلو خانم که به شانه‌اش نشست. از خاطرات شیرینش به بیرون پرتاب شد. نیلو خانم که به رفتارهایِ عجیب و غریب تمنا عادت کرده بود با لبخند سری تکان داد و به محتوایی سینی اشاره کرد و به گفتن عصرونت رو بخور اکتفا کرد و از آشپزخانه خارج شد. تمنا نگاهی به شیر و نان‌هایی خانگی روبه‌رویش انداخت و با جون دل آن‌ها را خورد. ظرف‌هایی رویِ میز را جمع کرد. با حالی خوب به اتاقش رفت. گوشی‌اش را از پاتختیِ شیری رنگ کنار تخت برداشت. قصد داشت شایان را به یک شام دعوت کند و از صحبت‌های که امروز با پدرش کرده بود به او بگویید؛ ولی خودش خوب می‌دانست که تمام این‌ها بهانه‌ای بیش برای دیدن شایان نیست.
 

موضوعات مشابه

اشخاصی که در حال مشاهده این موضوع هستند ( مجموع: 1 ، کاربران: 0 ، مهمانان: 1 )

اشخاصی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران : 4)

بالا